<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یادداشت ها</title>
<link>http://mahtabe-kavir.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 30 Nov 2009 22:11:44 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://mahtabe-kavir.blogfa.com/post-177.aspx</link>
<description>از آسمان نگاهت قطره ای در کویر سوزان دلم کاشتی و از آن دریا رویانیدی.&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 22:11:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahtabe-kavir&amp;postid=177</comments>
<dc:creator>mahtabe-kavir</dc:creator>
<guid>http://mahtabe-kavir.blogfa.com/post-177.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mahtabe-kavir.blogfa.com/post-175.aspx</link>
<description>آنگاه که درد را حس میکنم میفهمم که هنوز زنده ام.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 21:04:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahtabe-kavir&amp;postid=175</comments>
<dc:creator>mahtabe-kavir</dc:creator>
<guid>http://mahtabe-kavir.blogfa.com/post-175.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قدیما...</title>
<link>http://mahtabe-kavir.blogfa.com/post-174.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;  سر زدن به گذشته خیلی چیزارو زنده میکنه،از خاطرات گرفته تا حسها و حرفای قدیمی.امشب برای دیدن یه ایمیل سری به آی دی قدیمم و ایمیل باکسم زدم.اولین آیدی که ساختم، اولین دوستایی که توی اینتترنت پیدا کردم،اولین وابستگی ها و شاید دلبستگی ها.زندگی زود میگذره و از آدم چیزی متفاوت با قبل میسازه.چیزی که امیدوارم نسبت به قبل بهتر باشه.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;  یه سری ایمیل رمانتیک پیدا کردم یکی دوتاشو که خوندم کمی متعجب شدم.متعجب از اینکه(روم به دیوار) اون موقعها چه حرفایی بلد بودم بزنم!.و کمی هم احساس خود شیفتگی هم بهم دست داد،یه نفر شدیدا بهم ابراز عشخو اینا کرده بود(والا من بی تقصیرم!خودش جو گیر شده بود) که دیدنش باعث زنده شدن یه کمی از خاطراتم شد.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;  برای ادلیستم هم یه سلام قرستادم یه نفر همون موقع جواب سلام داد و گفت: شما؟..گفتم:امیر.چند سالی هست چت نکردیم.شما؟...گفت:نمیشناسی؟.بهتره آشنا نشیم!..از این سخنش بسی مشکوک شدم که این چه کار کرده که نمیخواد کسی باهاش آشنا شه؟! نکنه ربطی به حوادث این چند ماه اخیر داره؟!...&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;  یه سری کارای قدیمم که با فوتوشاپ ساخته بودم هم توی باکسم پیدا کردم یکیشو  که دوست دارم میذارم اینجا.نمی دونم چرا کوچیکه شاید بعدا سایز بزرگترشم گذاشتم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;                          &lt;img height=&quot;176&quot; width=&quot;242&quot; src=&quot;http://1.bp.blogspot.com/_E83neM226CM/SxFAKP95tPI/AAAAAAAAAKQ/sOz7G-Y_JfM/s320/mehr1.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Nov 2009 15:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahtabe-kavir&amp;postid=174</comments>
<dc:creator>mahtabe-kavir</dc:creator>
<guid>http://mahtabe-kavir.blogfa.com/post-174.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لیلی</title>
<link>http://mahtabe-kavir.blogfa.com/post-173.aspx</link>
<description>
اگر با من نبودش هیچ میلی...چرا آی دی مرا پاک کرد لیلی؟
</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 22:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahtabe-kavir&amp;postid=173</comments>
<dc:creator>mahtabe-kavir</dc:creator>
<guid>http://mahtabe-kavir.blogfa.com/post-173.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>محبت</title>
<link>http://mahtabe-kavir.blogfa.com/post-172.aspx</link>
<description>محبت چشمه ایست.میجوشد و باغی پر گل به بار میآورد،و با خشکیدنش کویر به جای میگذارد.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 21:24:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahtabe-kavir&amp;postid=172</comments>
<dc:creator>mahtabe-kavir</dc:creator>
<guid>http://mahtabe-kavir.blogfa.com/post-172.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سکوت</title>
<link>http://mahtabe-kavir.blogfa.com/post-171.aspx</link>
<description>خیلی ساکته! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;هیچ خبری نیست.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 14:42:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahtabe-kavir&amp;postid=171</comments>
<dc:creator>mahtabe-kavir</dc:creator>
<guid>http://mahtabe-kavir.blogfa.com/post-171.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جبران خلیل جبران</title>
<link>http://mahtabe-kavir.blogfa.com/post-170.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;میترا دوباره به او گفت:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;درباره عقل و عشق با ما سخن بگو!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;پاسخ داد و گفت:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;در اغلب اوقات روح شما صحنه نبردی میشود که عقل و ادراک و هواها و شهوت هایتان در آنجا با یکدیگر میستیزند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما من دوست دارم صلح و آرامش را در روحتان برقرار سازم و ناسازگاری تان را به سازگاری و هم نوایی مبدل سازم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما چگونه میتوانم چنین کاری را انجام دهم ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مگر آنکه صلح را درجانتان برقرار سازید و یکدیگر را دوست بدارید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عقل و عشق سکان و بادبان روح اند و در دریای جهان در حال حرکتند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگر سکان بشکند یا بادبان پاره شود کشتی جان دیگر نمیتواند به راه خود ادامه دهد بلکه گرفتار امواج می شود تا اینکه شما را در جزیره ای در وسط دریا بیاندازد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از شما میخواهم عقل و عشق را گرامی بدارید زیرا میان دو میهمان نباید فرق بگذارید و اگر از یکی از دو مهمان بیش از دیگری مهمان نوازی کنید دوستی و اعتماد هر دو را از دست میدهید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 20:30:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahtabe-kavir&amp;postid=170</comments>
<dc:creator>mahtabe-kavir</dc:creator>
<guid>http://mahtabe-kavir.blogfa.com/post-170.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پینوکیو(2)</title>
<link>http://mahtabe-kavir.blogfa.com/post-167.aspx</link>
<description>  پینوکیو بعد از اینکه گوشی قطع کرد به فکر فرو رفت.باید یه کاری میکرد باید قبل از اینکه صبح بشه و پدر ژپتو بیدار شه دماغشو کوچیک میکرد.اگه پدر زپتو میفهمید که دروغ گفته تا یه مدت از پول تو جیبی و سوییچ ماشین خبری نبود.اونوقت پینوکیو مجبور میشد تمام هفته رو بدون تفریح با کلاسای کنکور بگذرونه تا آرزوی پدر ژپتو رو برای قبول شدن تو دانشگاه برآورده کنه.بدون تفریحات زندگی کسل کننده میشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; پینوکیو مغزشو به کار انداخت فکر کرد و فکر کرد تا اینکه یهو فکری به ذهنش زد.بدون معطلی بلند شد و رفت نشست پشت کامپیوتر بعد از اینکه با خط دیال آپش به اینترنت وصل شد شروع کرد به سرچ کردن: کوچک کردن بینی در کوتاه ترین زمان...چگونه بینی قلمی و کوچک داشته باشیم...کوچک کننده بینی.. بعد از اینکه چندتا سایت که تعدادی از اونها هم به خاطر عدم رعایت موازین اخلاقی فیلتر شده بودنو دید تقریبا از اینک بتونه دماغشو یک شبه کوچیک کنه نا امید شده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  بی هدف روی تمام لینکهایی که میدید کلیک میکرد و غصه میخورد که چطوری دماغ درازشو کوچیک کنه. تقریبا نا امید شده بود که یهو چیزی جلوی چشماش درخشید.تبلیغ یه کلینیک پزشکی برای عمل های عجیب و غیر ممکن تبلیغ اینطور نوشته بود : کلینیک تخصصی پزشکی  دکتر جکیل با کادر مجرب در زمینه جراحی و عمل های خاص به صورت شبانه روزی خدمات خود را تقدیم میکند: تبدیل شما به هیولا در عرض کمترین مدت با معجون همه کاره دکتر جکیل.داروی ضد ریزش مو،کرک،پشم،خز و تیغ...نرم کننده و حالت دهنده.داروی ترک اعتیاد به مواد مخدره،محترقه،منفجره، ترک اینترنت،یاهو مسنجر،فیس بوک و... به صورت سرپایی بدون درد و خماری در کمترین زمان ممکن.عملهای زیبایی،گونه گذاری،تاتو،کاشت مو ،برداشت ابرو،درو موهای زاید و..هر گونه عمل زیبایی روی بینی(اگر بینی شما  شبیه پینوکیو هست به ما مراجعه کنید!) .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  پینو کیو از دیدن این تبلیغ و خوندن جمله آخر هم خوشحال شده بود و هم ناراحت.با دقت آدرس و شماره تلفن کلینیک رو یادداشت کرد با تمام سرعتی که میتونست لباساشو پوشید و به آرومی بی سر و صدا از در چوبی کلبه بیرون زد و با آسانسور از طبقه چهل هفتم برج به پارکینگ رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  از خونه تا کلینیک بیشتر از نیم ساعت راه نبود.داخل کلینیک که شد با صدای ناله وشیون چندتا مرد روبرو شد.یه مرد کوتاه قد با گریه به خانم پرستار قسمت پذیرش التماس میکرد که:&quot;تورو جونه هر کی دوست داری یه کاری براش بکنین هر کاری میکنیم بیدار نمیشه&quot; خانم پرستار با کمی اخم گفت:&quot;چند بار بهتون گفتم که نذارین از غریبه ها چیزی بگیره بخوره  این دفعه چندمه که میارینش اینجا &quot; و بعد رو به شش مرد کوتوله دیگه که یه دختر جوون روی دستشون گرفته بودن گفت:&quot;فعلا ببرینش توی اتاق بخوابونیدش روی تخت تا بگم دکتر بیاد ویزیتش کنه.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; پینوکیو به قسمت پذیرش نزدیک شد و رو به خانم پرستار که سرش پایین بود گفت:&quot;شبتون به خیر خانم.&quot; خانم پرستار تا سرش و بالا کرد و پینوکیو رو با اون دماغ دید از زور خنده ای که جلوشو گرفته بود سرخ شد.پینوکیو بدون اینکه ناراحتیشو نشون بده ادامه داد:&quot;اممممم... برای دماغم اومدم.دکتر جکیل هست؟&quot;پرستار  که کمی به خودش مسلط شده بود گفت:&quot;چند لحظه تشریف داشته باشین.&quot; پینوکیو نشست و به پوستر تبلیغ کلینیک که روی دیوار زده شده بود نگاه کرد و منتظر موند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                                                   ادامه دارد...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Oct 2009 17:50:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahtabe-kavir&amp;postid=167</comments>
<dc:creator>mahtabe-kavir</dc:creator>
<guid>http://mahtabe-kavir.blogfa.com/post-167.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پینوکیو (1)</title>
<link>http://mahtabe-kavir.blogfa.com/post-166.aspx</link>
<description>  پینوکیو نگاهی به دماغش که از نوک پنجه پاش جلوتر رفته بود کرد. اون همش یه دروغ کوچولو گفته بود.این وقت شب با این دماغ نمی تونست بخوابه نمی تونست غلت بزنه و صورتشو فرو کنه توی بالش گرمش. برای همین گوشی موبایلشو از روی میز برداشت و یه اسمس به فرشته مهربون زد:&quot;سلام.میبخشی این موقع مزاحمت میشم.میتونی یه سر بیای اینجا...آخه باز دروغ گفتم :( .&quot; بعد از یه مدت که صبر کرد خبری از  delivery  نشد.احتمالا باز این شبکه قاطی کرده بود یا به خاطر شلوغی شبکه رو مسدود کرده بودن.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  خواست به فرشته مهربون زنگ بزنه اما بازم آنتن نمیداد.اینبار یه اسمس به گربه نره زد تا ببینه اون  از فرشته مهربون خبری داره یا نه.گربه نره جواب داد:&quot;تا جایی که من یادمه فرشته مهربون با روباه مکار قرار داشتن برن بیرون شام! اما هنوز نیومدن.&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  پینوکیو نگاهی به پدر ژپتو کرد که قفا خوابیده بود و خرخر میکرد.باید یه فکری میکرد.تنها راه این بود که به روباه مکار زنگ بزنه.با اینکه باهاش قهر بود و سر قضیه کلاهبرداری سکه های طلا و خارج کردنشون از مرز باهاش حرف نزده بود اما مجبور بود که امشب به خاطر دماغش بهش زنگ یزنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; شماره روباه مکار و گرفت.بعد از چندتایی که زنگ زد صدایی خواب آلود از پشت گوشی جواب داد&quot; بله؟&quot; پینوکیو کمی مکث کرد و بعد با تردید پرسید:&quot;روباه مکار هست؟&quot; صدای خواب آلود گفت:&quot;نه نیست.گوشیشو اینجا جا گذاشته.شما؟&quot; پینوکیو گفت:&quot;من پینوکیو هستم.میبخشید شما؟&quot; صدای خواب آلود گفت:&quot;با اینکه خیلی دیر وقته و به تو ربطی نداره من زیبای خفته هستم&quot; وصدای خرخر از پشت گوشی بلند شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پینوکیو چند لحظه با تعجب به موبایلش نگاه کرد و بعد قطع کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                                                                      ادامه دارد...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 08 Oct 2009 23:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahtabe-kavir&amp;postid=166</comments>
<dc:creator>mahtabe-kavir</dc:creator>
<guid>http://mahtabe-kavir.blogfa.com/post-166.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پرنده کوچک من</title>
<link>http://mahtabe-kavir.blogfa.com/post-165.aspx</link>
<description>  فریاد می کشد ،به خاک می افتد، درد میکشد ،می گرید، دست در خاک مینهد ،اشک میریزد ،آرام میشود، پرواز میکند به سوی دریا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پرنده کوچک من.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 08 Oct 2009 22:51:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahtabe-kavir&amp;postid=165</comments>
<dc:creator>mahtabe-kavir</dc:creator>
<guid>http://mahtabe-kavir.blogfa.com/post-165.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
