تبليغاتX
یادداشت ها - پینوکیو (1)
  پینوکیو نگاهی به دماغش که از نوک پنجه پاش جلوتر رفته بود کرد. اون همش یه دروغ کوچولو گفته بود.این وقت شب با این دماغ نمی تونست بخوابه نمی تونست غلت بزنه و صورتشو فرو کنه توی بالش گرمش. برای همین گوشی موبایلشو از روی میز برداشت و یه اسمس به فرشته مهربون زد:"سلام.میبخشی این موقع مزاحمت میشم.میتونی یه سر بیای اینجا...آخه باز دروغ گفتم :( ." بعد از یه مدت که صبر کرد خبری از  delivery  نشد.احتمالا باز این شبکه قاطی کرده بود یا به خاطر شلوغی شبکه رو مسدود کرده بودن.

  خواست به فرشته مهربون زنگ بزنه اما بازم آنتن نمیداد.اینبار یه اسمس به گربه نره زد تا ببینه اون  از فرشته مهربون خبری داره یا نه.گربه نره جواب داد:"تا جایی که من یادمه فرشته مهربون با روباه مکار قرار داشتن برن بیرون شام! اما هنوز نیومدن."

  پینوکیو نگاهی به پدر ژپتو کرد که قفا خوابیده بود و خرخر میکرد.باید یه فکری میکرد.تنها راه این بود که به روباه مکار زنگ بزنه.با اینکه باهاش قهر بود و سر قضیه کلاهبرداری سکه های طلا و خارج کردنشون از مرز باهاش حرف نزده بود اما مجبور بود که امشب به خاطر دماغش بهش زنگ یزنه.

 شماره روباه مکار و گرفت.بعد از چندتایی که زنگ زد صدایی خواب آلود از پشت گوشی جواب داد" بله؟" پینوکیو کمی مکث کرد و بعد با تردید پرسید:"روباه مکار هست؟" صدای خواب آلود گفت:"نه نیست.گوشیشو اینجا جا گذاشته.شما؟" پینوکیو گفت:"من پینوکیو هستم.میبخشید شما؟" صدای خواب آلود گفت:"با اینکه خیلی دیر وقته و به تو ربطی نداره من زیبای خفته هستم" وصدای خرخر از پشت گوشی بلند شد.

پینوکیو چند لحظه با تعجب به موبایلش نگاه کرد و بعد قطع کرد.

                                                                                      ادامه دارد...

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 3:8  توسط امیر محمد  |