تبليغاتX
یادداشت ها
اگر با من نبودش هیچ میلی...چرا آی دی مرا پاک کرد لیلی؟
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 20 آبان1388 توسط امیر محمد
  فریاد می کشد ،به خاک می افتد، درد میکشد ،می گرید، دست در خاک مینهد ،اشک میریزد ،آرام میشود، پرواز میکند به سوی دریا.

پرنده کوچک من.


نوشته شده در تاريخ جمعه 17 مهر1388 توسط امیر محمد
برایت بستری خواهم بافت از جنس خنکی تابستان های گرم و خانه ای خواهم ساخت با سقف آسمان که ستاره ها را ببینی و ماه را هزاران بار بشماری.

 بستری نه تنها برای خفتن،برای جوانه زدن،روییدن،شکفتن و به بار نشستن.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 مرداد1388 توسط امیر محمد
خواب پرنده ای آزاد را دیدم که دلش برای اسارت تنگ شده بود.
نوشته شده در تاريخ شنبه 27 تیر1388 توسط امیر محمد
و تو را می بینم که در کنار دریای خویش ایستاده ای

 با شالی خاکستری که بر دوش انداخته ای تا از نسیم دریا که تو را می هراساند و من را نوازش می دهد در امان باشی.

  و تو به افق می نگری،به ابر های تیره و غرش رعد و برق می اندیشی وباد گیسوان به رنگ شبت را با خود می برد .

  و من چهره ات را می بینم  و برایت لبخندی ابدی آرزو می کتم.

  می خواهم کلید کلبه ام را بیابم و تو را به کلبه ام دعوت کنم تا از سردی  و صدای کلاغ های سیاه که آزارت می دهند در امان باشی.تو در کنار آتش بنشینی و برایم از قصه های دریا بگویی.

 و اگر یاری ام کنی قایقی خواهم ساخت و تو به دست خود آن را رنگ خواهی زد،قایقی که به اندازه تو ، من و تمام رنج ها وشادی هایت بزرگ  است ،قایقی که هر دو ناخدایش خواهیم بود.و خواهیم راند تا تکه های گنجی را که در دریا گم کرده ای بیابیم.

تنها نیازمند آنم که بر قایقم قدم نهی کنارم بنشینی و شالت را به من هدیه کنی تا با آن بادبانی محکم بسازم.

  و من نه از ابرهای تیره خواهم ترسید ، نه از غرش رعد و برق و نه از طوفان، زبرا امید گرمای خورشیدی که در پس ابرهای سیاه در چشمانت می درخشد مرا به جلو می راند .

یرایم از قصه های دریا بگو،تشنه شنیدنم.


نوشته شده در تاريخ شنبه 28 اردیبهشت1387 توسط امیر محمد
آرشيو مطالب
Blog Skin