پرنده کوچک من.
بستری نه تنها برای خفتن،برای جوانه زدن،روییدن،شکفتن و به بار نشستن.
با شالی خاکستری که بر دوش انداخته ای تا از نسیم دریا که تو را می هراساند و من را نوازش می دهد در امان باشی.
و تو به افق می نگری،به ابر های تیره و غرش رعد و برق می اندیشی وباد گیسوان به رنگ شبت را با خود می برد .
و من چهره ات را می بینم و برایت لبخندی ابدی آرزو می کتم.
می خواهم کلید کلبه ام را بیابم و تو را به کلبه ام دعوت کنم تا از سردی و صدای کلاغ های سیاه که آزارت می دهند در امان باشی.تو در کنار آتش بنشینی و برایم از قصه های دریا بگویی.
و اگر یاری ام کنی قایقی خواهم ساخت و تو به دست خود آن را رنگ خواهی زد،قایقی که به اندازه تو ، من و تمام رنج ها وشادی هایت بزرگ است ،قایقی که هر دو ناخدایش خواهیم بود.و خواهیم راند تا تکه های گنجی را که در دریا گم کرده ای بیابیم.
تنها نیازمند آنم که بر قایقم قدم نهی کنارم بنشینی و شالت را به من هدیه کنی تا با آن بادبانی محکم بسازم.
و من نه از ابرهای تیره خواهم ترسید ، نه از غرش رعد و برق و نه از طوفان، زبرا امید گرمای خورشیدی که در پس ابرهای سیاه در چشمانت می درخشد مرا به جلو می راند .
یرایم از قصه های دریا بگو،تشنه شنیدنم.
