آفتابگردان خواب خورشید را میدید و باغچه رویای آبپاش را.
تاک از طناب زرد بالا میرفت.
دیوار از درد ترک هایش مینالید.
و مهتابی ایوان دور از چشم ماه چشمک میزد.
پ ن:چند وقتی که چیزی برای گفت و نوشتن تدارم.شاید فقط زوکوند آپ کنم.البته اون هم نه به این زودی.احتیاج به یه دنیا آرامش دارم.هر کس که داره لطفا آدرسشو برام بذاره.میخوام تمام نگرانی ها و نا آرومی هامو بذارم تو یه کیسه و آویزونش کنم یه جای دور.
پ ن۲: از تمام کسانی که آغوش گرم و گشاده دارن برای کمک دعوت به عمل میاد.
پ ن۳: تا حالا از این "پ ن"(په نون) بازیا نکرده بودم.عوارض خوندن وبلاگ آنوسیا س.
پ ن۴:یه مدت خداحافظ.
دلم میخواد تو اتاق خودم یه لالایی پخش زنده داشته باشم.
هیچ چیز بهتر از عطری نیست که پرده های تنهایی رو از بین ببره.
"تو هم یه روز بزرگ میشی میری تا شهر رویاها به یاد خونه میفتی چشات میشه مثه دریا..."
آخرین بار که مرا دیده اند.لباس پاره ای بر تن داشتم که گریبانش دریده شده بود.زخمی بر سینه و پا برهنه بودم با تاول هایی بر پاهایم که از دویدن و نرسیدن بود.قفسی بر دوش می کشیدم که میله هایش از جنس ترس از آزادی بود و وحشت پریدن و آن را یا دستان خویش ساخته بودم و در آن میزیستم.
آشفته بودم و صورتم غرق در هذیانی مبهم که از پیشانیم جاری بود.گاه از انگشتانم قطره ای کوچک از نور میچکید.از عابران راه میپرسیدم اما به سخنانشان گوش نمیدادم سنگها را میشمردم وسنگینی شان را بر دوش میکشیدم.شب ها را با ناله سحر میکردم و روزها را با نگریستن به هیچ.
تمام اینها را دیوانگانی که مرا در راه دیده بودند برایم بازگو کردند.آنها را دوستان خویش میدانم زیرا در کلامشان ذره ای سیاهی نیست.آنها را به دیوانگی میپسندم و ایشان نیز مرا به آشفتگی.
آیا کسی از شما مرا دیده؟
کاش میشد برای لحظه ای چشمها را بست و پس از گشودن حضورش را در تمام رگها جاری دید، کاش میشد بی ترس از طوفان پرواز کرد کاش میشد بی هراس شکسته شدن دل داد،کاش میشد که عریان شد و جامه ای از نور به تن کرد.
کاش میتوانستم او را به مهمانی نغمه های شبانه دعوت کنم به ضیافت روشنی چشمهایش و پایکوبی نفسها در سکوت.
در بستر خویش خوابیده بی هیچ صحبتی...
آهنگ سکوت بس زیباست...
پن:بشتابید بشتابید... مونا لیزا بعد از مدتی با طراحی خطی چهره آپ شد.
اما... رویاها هنگامی که در جای واقعیت می نشینند به کابوس تبدیل میشوند.
--عشقهای فراموش شده مانند کندههای درختانی هستند که شاخهها و تنه آنها قطع شده اما ریشهشان همچنان در خاک باقی است.
--در صفی طولانی در میان کودکان ایستاده ام،در انتظار بزرگ شدن!
--گاه می اندیشم هر آنچه برای فتح دنیا می خواهم در اختیارم است،قلبم و فکرم.
اما آیا این فتح به سادگی امکان پذیر است؟تنها با فلب و فکری به بزرگی دنیا می توان آن را فتح کرد.
خالی بودن به از پر بودن از پوچی ست.
"دارم امید بر آن اشک چو باران که دگر برق دولت که برفت از نظرم باز آید "
چقدر زود گذشت پنج-شش ماه از سال به چشم به هم زدنی تموم شد.حس میکنم گذز زمان سریع تر شده وقتی سنم کمتر بود زمان کند تر و گاه شیرین تر از الان می گذشت.روزهام شب میشه و شبها روز بدون اینکه بدونم به کجا میرمو کجا هستم. زندگی بدون چیزی که بهت زندگی میبخشه سخته. زندگی در سکوت و در لحظات با خود بودن.
امشب خیلی ساکته توی دنیای مجازی هم خبری نیست.فقط یک نفر! چه سکوتی صدای پنکه بالای سرم صدای فن کامپیوترم و برخورد هوای نسبتا ختک با دستام و نگاه به صفحه کلید سپید و انگشتام و مانیتور.امشب همش همینه ساده و ساکت.
از گفتن این حرفا احساس رضایت نمیکنم .قسمت کردن غصه هام اونم تو روزگای که همه تشنه شادی هستن خیلی کار خوشایندی نیست.
نغمه هایش کم رنگ شده بود.اما بود.اکنون تنها میخواهم و میخواهمش.
می خواهم ببینم اما قلبم نمی تپد.
می خواهم اشک بریزم اما قلبم نمی تپد.
می خواهم زندگی کنم اما قلبم نمی تپد.
زنده ام اما قلبم....
دلم برای دل تنگی هایم تنگ شده بود!
بار اول عشق را تسلیم و تقدیم بی چون و چرای افکارم به او می دانستم.عشقم نگا ه های بی پایان به او بود.و این عشق نبود.
بار دوم عشقم تلاشی برای یافتن خویش بود دست و پا زدن های بی انتها،تلاشی برای تغییر خویشتنم به آنچه که او می خواست.واین هم عشق نبود
بار سوم عشقم توهمی بزرگ بود از آنچه که می خواستم نه آنچه که می دیدم.توهمی لذت بخش که گوشه ای از آنچه حقیقت عشق می نامند را نشانم داد.و این نیز عشق نبود
واین بار...
من هنوز در جستجوی عشقم.
غمگین می شود،دلتنگی می کند،تنها یک گوشه می نشیند،زیر لب زمزمه می کند، گاه سکوت می کند و ...
و اگر اجازه ندهی که بیرون بیاید و خودش را نشان دهدو طعم آزادی را بچشد،
آرام و بی صدا از چشم هایت جاری می شود.
امروز که تو خودم دست و پا می زدم ، یهو چشمام تو چشماش افتاد ،متوجه شدم که داره یه جور دیگه نگام میکنه یه نگاه همراه با محبت و دلسوزی،یه کم جا خوردم انتظار همچین نگاهی و ازش نداشتم.
چند وقتیه عکسشو گذاشتم توی کیف جیبیم،فکر نکنم خودش بدونه.بعضی وقتا که بهش نگاه می کنم همون یه کم زشتیو می بینم.شاید اگه یکی دو ساعت بشینه جلوی آیینه و آرایش کنه بهتر بشه شاید بتونه با چشماش یه کاری بکنه که قشنگ تر بشن یا مثلا ابروهاشو تاتو کنه، هر چند که اصلا از تاتو خوشم نمیاد. اما لباش چی؟ابا اون لبای باریک چه کار میشه کرد؟ اگه مثل آنجلینا جولی بره لباشو اون مدلی درست کنه شاید خوشگل بشه! اما نه نمی خوام به لباش دست بذاره می ترسم اون لبخند قشنگش عوض بشه یا از بین بره. ولی موهاشو باید از این حالت به هم ریختگی در بیاره ،یا اونارو ببنده یا از این مدلای کپ و قارچی و علفی و درختی بزنه! حتما فرق میکنه.
اما واقعا همه اینا لازمه؟لازمه که این همه تغییر کنه ؟من اونو همینطوری بدون آرایش با همین موهای به هم ریخته و لباس یقه بازش،و با همین لبخند سحرآمیزش دوست دارم. من مونا لیزا رو همینطوری که هست دوست داشتم و دارم .
از شنیدن قصه ی خودم خسته شدم،از قصه های کوتاه زندگیم که پایانشون خوب نیستن.از قصه ی یکی بود و هیچکی نبود خودم خسته شدم،از قصه ی دوری از خدای مهربون خسته شدم،کاش می شد پایان قصه ی همه خوبی و خوشی و کلاغه به خونش رسید،بود.
امشب دلم یه قصه می خواد،بعدشم دلم میخواد لالایی قصه گو رو بشنوم و آروم چشمام و ببندم و خودم بشم یه قصه با یه پایان خوب.بشم قصه ی شاهزاده ای که با اژدها جنگید.نمی خوام اژدهای قصه باشم.
امشب دلم یه قصه با لالایی می خواد.
پرنده ی کوچکم ،می دانم که نمی توانم بیش از این تو را در قفس نگاه دارم،می دانم که برای پرواز آفریده شده ای،برای اوج گرفتن،دیدن و نشان دادن زیبایی ها. اما می هراسم از آنکه من برای اوج گرفتن آماده نباشم و نتوانم همراهیت کنم،کاش می دانستم کی و کجا باید آزادت کنم، کاش بیش از این می شناختمت.کاش می دانستم که بهترین گلستان برای آزادیت کدام است و کاش پرنده ی زیبایی مانند تو را به دست دیوانه ای چون من نمی سپردند.

و تا سپیده دم در کنارت خواهم ماند تا طلوع چشم هایت را از پس پلک هایت نظاره گر باشم.
من تنها سرزمینی هستم که هر صبح دو خورشید به آن روشنی می بخشد.
چشم بگشا و لبخند بزن تا رودخانه های محبتت در درونم جاری شوند
و زمین تشنه وجودم را سیراب کنند.
در آن هنگام گل های وحشی عشقت را خواهی دید
که در سرتاسر این سرزمین سر از خاک بیرون می آورند
و با نسیم نفس هایت می رقصند.
که گاه با هر نگاهی به آسمان روییدن آنها را بر پشتم حس می کنم
فکر پرواز و زیبایی آسمان وجودم را لبریز از شور پریدن می کند
آنگاه که سپیدی بالهایم را دیدید
به من راه بلندتری قله این سرزمین را نشان دهید تا شکوه پرواز را نظاره کنید
و راه خورشید را نشانم دهید تا شعله ای برایتان به سوغات آورم
آیا در میان شما کسی هست که همچو من رویای پرواز را در دل بپروراند؟
آیا در میان شما کسی هست که سردی این زمین را رها کرده و گرمای آسمان را به جان خریده باشد؟
با اشاره ای راه را نشانم ده و با پرتویی روشنم کن....
و من در آرزوی پرواز بر زمین سرد نشسته ام...
به آسمان می نگرم و به بالهایم می اندیشم.
سالها گذشت جوان راهش را به پایان رسانده و از آن برگشته بود.اما اکنون پیرمردی خمیده پشت و ضعیف شده و به ابتدای راهی که در جوانی به آن قدم گذاشته رسیده یود .دیگر اثری از آن پیرمردی که سخنش را نشنیده گرفته بود به جای نبود.خسته از سالیان گذشته در ابتدای همان راه نشست تا به دیگر عابرانی که بر آن قدم می گذارند بگوید که این راه بیراهه ای بیش نبست.
و استاد گفت:"این است داستان زندگی".
