تبليغاتX
یادداشت ها
محبت چشمه ایست.میجوشد و باغی پر گل به بار میآورد،و با خشکیدنش کویر به جای میگذارد.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 17 آبان1388 توسط امیر محمد
ماه روی آنتن نشسته بود.

  آفتابگردان خواب خورشید را میدید و باغچه رویای آبپاش را.

     تاک از طناب زرد بالا میرفت.

         دیوار از درد ترک هایش مینالید.

             و مهتابی ایوان دور از چشم ماه چشمک میزد.

 

پ ن:چند وقتی که چیزی برای گفت و نوشتن تدارم.شاید فقط زوکوند آپ کنم.البته اون هم نه به این زودی.احتیاج به یه دنیا آرامش دارم.هر کس که داره لطفا آدرسشو برام بذاره.میخوام تمام نگرانی ها و نا آرومی هامو بذارم تو یه کیسه و آویزونش کنم یه جای دور.

پ ن۲: از تمام کسانی که آغوش گرم و گشاده دارن برای کمک دعوت به عمل میاد.

پ ن۳: تا حالا از این "پ ن"(په نون) بازیا نکرده بودم.عوارض خوندن وبلاگ آنوسیا س.

پ ن۴:یه مدت خداحافظ.


نوشته شده در تاريخ شنبه 21 شهریور1388 توسط امیر محمد
اینقدر آه کشید تا آهش پاره شد.
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 18 شهریور1388 توسط امیر محمد
بارها و بارها به این آهنگ گوش میکنم "لالایی"،اما خبری از خواب نیست.

  دلم میخواد تو  اتاق خودم یه لالایی پخش زنده داشته باشم.

هیچ چیز بهتر از عطری نیست که پرده های تنهایی رو از بین ببره.

"تو هم یه روز بزرگ میشی میری تا شهر رویاها به یاد خونه میفتی چشات میشه مثه دریا..."


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 25 تیر1388 توسط امیر محمد
بنا نردبان را کنار دیوار گذاشت ،روی دیوار که رسید پرید و رفت.
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 18 تیر1388 توسط امیر محمد
 دردهایم را در کنار شادی ها و رویاهایم نگاه میدارم.دردهایم زمین،شادی هایم درختان و رویاهایم آسمان هستند.
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 29 اردیبهشت1388 توسط امیر محمد
دلم که به یادت میتپد زندگی در رگ روزها و شبهایم جاری میشود.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 27 اردیبهشت1388 توسط امیر محمد
از ۲۳ تا ۲۴ راه زیادی نبود به اندازه یک چشم به هم زدن.
نوشته شده در تاريخ جمعه 18 اردیبهشت1388 توسط امیر محمد
کسی نگفت که گم شوم.اما گم شده ام

 آخرین بار که مرا دیده اند.لباس پاره ای بر تن داشتم که گریبانش دریده شده بود.زخمی بر سینه و پا برهنه بودم با تاول هایی بر پاهایم که از دویدن و نرسیدن بود.قفسی بر دوش می کشیدم که میله هایش از جنس ترس از آزادی بود و وحشت پریدن و آن را یا دستان خویش ساخته بودم  و در آن میزیستم.

  آشفته بودم و صورتم غرق در هذیانی مبهم  که از پیشانیم جاری بود.گاه از انگشتانم قطره ای کوچک از نور میچکید.از عابران راه میپرسیدم اما به سخنانشان گوش نمیدادم سنگها را میشمردم وسنگینی شان را بر دوش میکشیدم.شب ها را با ناله سحر میکردم و روزها را با نگریستن به هیچ.

 تمام اینها را دیوانگانی که مرا در راه دیده بودند برایم بازگو کردند.آنها را دوستان خویش میدانم زیرا در کلامشان ذره ای سیاهی نیست.آنها را به دیوانگی میپسندم و ایشان نیز مرا به آشفتگی. 

 آیا کسی از شما مرا دیده؟


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 بهمن1387 توسط امیر محمد
  در بستر خویش خوابیده و به او می نگرم،کاش میشد بی هیچ اندیشه ای به او دل ببندم  کاش ممکن بود بی هیچ دغدغه ای در کنارش باشم  و برایش از دلدادگی بگویم.

  کاش میشد برای لحظه ای چشمها را بست و پس از گشودن حضورش را در تمام رگها جاری دید، کاش میشد بی ترس از طوفان پرواز کرد کاش میشد بی هراس شکسته شدن دل داد،کاش میشد که عریان شد و جامه ای از نور به تن کرد.

   کاش میتوانستم او را به مهمانی نغمه های شبانه دعوت کنم به ضیافت روشنی چشمهایش  و پایکوبی نفسها در سکوت.

در بستر خویش خوابیده بی هیچ صحبتی...

آهنگ سکوت بس زیباست...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 25 دی1387 توسط امیر محمد
  بلاخره بعد از ۴سال دیدمش اونم با التماس.از زمان دبیرستان تا حالا یه بارم ندیده بودمش..خیلی دلم براش تنگ شده بود بعضی وقتا خوابشو میدیدم که با هم هستیم.اما بلاخره دو روز پیش خوابم به حقیقت تبدیل شد.وقتو تلف نکردم اینقدر دلم تنگ شده بود که بلافاصله دو دستی بغلش کردم.از این حرکتم تعجب نکرد.چند قدم با هم راه رفتیم.وقتی که نزدیک شدیم فهمیدم که وقتشه..وایسادم و حلقه رو نشونش دادم..ساکت بود و چیزی نمیگفت..فکرمو متمرکز کردم و بعد پرتش کردم طرف حلقه!.از اونجایی که خیلی وقت بود بازی نکرده بودم اولین پرتاب توپ قهوه ای بسکتبال به سمت حلقه گل نشد.جمعه واقعا روز خوبی بود.لمس کردن توپ بسکتبال واقعا بهم انرژی داد.بعد از ۴۵ دقیقه بازی  اونم بدون نرمش توی پاهام و کمرم احساس درد و کشیدگی میکنم.

پن:بشتابید بشتابید... مونا لیزا  بعد از مدتی با طراحی خطی چهره آپ شد.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 19 آبان1387 توسط امیر محمد
  رویاها ساده خلق میشوند.تنها کافی است هر آنچه را که دوست میداریم کنار هم بگذازیم تا رویایی شیرین بسازیم و در آن غرق شویم.رویا پردازی کنیم و از آن لذت ببرم با رویا  زندگی کنیم  با رویا بمیریم و یا رویاهایمان را محقق کنیم.

  اما... رویاها هنگامی که در جای واقعیت می نشینند به کابوس تبدیل میشوند.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 2 آبان1387 توسط امیر محمد
تنها میتوانند با یک بوسه عاشق شوند.این است قصه دیوانگان.


نوشته شده در تاريخ شنبه 6 مهر1387 توسط امیر محمد

--عشق‏های فراموش شده مانند کنده‏های درختانی هستند که شاخه‏ها و تنه آنها قطع شده اما ریشه‏شان همچنان در خاک باقی است.


--در صفی طولانی در میان کودکان ایستاده ام،در انتظار بزرگ شدن!


--گاه می اندیشم هر آنچه برای فتح دنیا می خواهم در اختیارم است،قلبم و فکرم.
   اما آیا این فتح به سادگی‏ امکان پذیر است؟تنها با فلب و فکری به بزرگی دنیا می توان آن را فتح کرد.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 2 مهر1387 توسط امیر محمد
تهی بودن امروز را از انباشته بودن دیروز بیشتر دوست می دارم.

خالی بودن به از پر بودن از پوچی ست.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 14 شهریور1387 توسط امیر محمد
  امشب در ساعات خاموشی و بی برقی دور هم نشسته بودیم .صحبت از حافظ شد و در همان حال  تفالی به دیوان خواجه شیراز زدیم که آمد:

"دارم امید بر آن اشک چو باران که دگر        برق دولت که برفت از نظرم باز آید "


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 11 شهریور1387 توسط امیر محمد
مانند پینوکیو شده ام، دلم میخواهد آدم شوم!


نوشته شده در تاريخ شنبه 9 شهریور1387 توسط امیر محمد
نمیدونم چی بگم.اما میدونم که میخوام بگم.

   چقدر زود گذشت پنج-شش ماه از سال به چشم به هم زدنی تموم شد.حس میکنم گذز زمان سریع تر شده وقتی سنم کمتر بود زمان کند تر و گاه شیرین تر از الان می گذشت.روزهام شب میشه و شبها روز بدون اینکه بدونم به کجا میرمو کجا هستم. زندگی بدون چیزی که بهت زندگی میبخشه سخته. زندگی در سکوت و در لحظات با خود بودن.

    امشب خیلی ساکته توی دنیای مجازی هم خبری نیست.فقط یک نفر! چه سکوتی صدای پنکه بالای سرم صدای فن کامپیوترم و برخورد هوای نسبتا ختک با دستام و نگاه به صفحه کلید سپید و انگشتام و مانیتور.امشب همش همینه ساده و ساکت.

  از گفتن این حرفا احساس رضایت نمیکنم .قسمت کردن غصه هام اونم تو روزگای که همه تشنه شادی هستن خیلی کار خوشایندی نیست.


نوشته شده در تاريخ شنبه 2 شهریور1387 توسط امیر محمد
  در دستانم گرفتمش.آرام و به کندی می تپید.مانند قبل قوی نبود.خسته بود و آزرده.با اثر زخمی.این تمام آنچه بود که داشتم.اما گویی کافی نبود.کافی نبود.تنها لازم بود برای خودم برای آنکه نفس بکشم ببینم  و بزیم.این تمام دارایی من است.کوچک و ضعیف و بی دفاع.این بخشی از هدیه ای است که آن را گم کردم.گمش کردم.خواستم و ندانستم.ندانستم و گم کردم.گم کردم و خوشنود شدم.خوشنود شدم و گناه کردم.گناه کردم و ندانستم.دانستم و نالیدم.نالیدم و به جستجویش رفتم.خواستم و پیدایش کردم.آزرده  کوچک ناتوان.

  نغمه هایش کم رنگ شده بود.اما بود.اکنون تنها میخواهم و میخواهمش.


نوشته شده در تاريخ شنبه 19 مرداد1387 توسط امیر محمد
می خواهم بنویسم اما قلبم نمی تپد.

می خواهم ببینم اما قلبم نمی تپد.

می خواهم اشک بریزم اما قلبم نمی تپد.

می خواهم زندگی کنم اما قلبم نمی تپد.

زنده ام اما قلبم....


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 12 تیر1387 توسط امیر محمد
دلتنگی هایم بازگشته اند.

                                   دلم برای دل تنگی هایم تنگ شده بود!


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 26 خرداد1387 توسط امیر محمد
سه بار عاشق شدم
 بار اول عشق را تسلیم و تقدیم بی چون و چرای افکارم به او می دانستم.عشقم نگا ه های بی پایان به او بود.و این عشق نبود.
 بار دوم عشقم تلاشی برای یافتن خویش بود دست و پا زدن های بی انتها،تلاشی برای تغییر خویشتنم به آنچه که او می خواست.واین هم عشق نبود
 بار سوم عشقم توهمی بزرگ بود از آنچه که می خواستم نه آنچه که می دیدم.توهمی لذت بخش که گوشه ای از آنچه حقیقت عشق می نامند را نشانم داد.و این نیز عشق نبود
واین بار...
من هنوز در جستجوی عشقم.
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 20 خرداد1387 توسط امیر محمد
  دیوانه به دشت سر سبز روبرویش نگاه کرد و گفت:"من پیش از این تو را در خواب دیده ام!".دوان دوان در دشت به خانه ای سپید و زیبا رسید و گفت:"من تو را در خواب دیده ام!".در را باز کرد وارد شد.به تمامی اتاق های خانه سرک کشید.در یکی از اتاق ها زنی زیبا را دید و با تعجب گفت:"من تو را نیز در خواب دیده ام!".زن به طرف پنجره رفت، دیوانه به پنجره نگریست ، زن پرده را کنار زد ،نور خورشید چنان شدید بود که دیوانه از خواب پرید.
نوشته شده در تاريخ جمعه 10 خرداد1387 توسط امیر محمد
  کرم چاق نگاهی به کرم لاغر انداخت و دور دهانش را لیسید،جلو آمد روی کرم لاغر افتاد وشروع به خوردن او کرد.کرم های لاغر دیگری هم خورده شدند.کرم چاق،چاقتر و چاقتر شد،آنقدر که دیگر در هیچ پیله ای جا نمی گرفت.دیگر امیدی به پروانه شدنش نبود.
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 9 خرداد1387 توسط امیر محمد
کاش می توانستم تمام بدی هایم را در یک پاکت سیاه بریزم و  بیرون خانه ام بگذارم!
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 توسط امیر محمد
  شیطنت می کند،بالا و پایین می پرد، به هر کجا سرک می کشد،با صدای بلند آواز می خواند، هر چیز را آنگونه که می خواهد تغییر می دهد و ...

  غمگین می شود،دلتنگی می کند،تنها یک گوشه می نشیند،زیر لب زمزمه می کند، گاه سکوت می کند و ...

   و اگر اجازه ندهی که بیرون بیاید و خودش را نشان دهدو طعم آزادی را بچشد،

                                                     آرام و بی صدا از چشم هایت جاری می شود.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 12 اردیبهشت1387 توسط امیر محمد
   خوشگل نیست،حتی یه کمی هم زشته .اما از بچگی دوستش داشتم از همون لحظه اول که دیدمش،یادم نمیاد کی اسمشو بهم گفت،مادرم بود یا پدرم،فقط میدونم که اون لبخند قشنگش و اون نگاه مهربونش جذبم کرد.
   امروز که تو خودم دست و پا می زدم ، یهو چشمام تو چشماش افتاد ،متوجه شدم که داره یه جور دیگه نگام میکنه یه نگاه همراه با محبت و دلسوزی،یه کم جا خوردم انتظار همچین نگاهی و ازش نداشتم.
   چند وقتیه عکسشو گذاشتم توی کیف جیبیم،فکر نکنم خودش بدونه.بعضی وقتا که بهش نگاه می کنم همون یه کم زشتیو می بینم.شاید اگه یکی دو ساعت بشینه جلوی آیینه و آرایش کنه بهتر بشه  شاید بتونه با چشماش یه کاری بکنه که قشنگ تر بشن یا مثلا ابروهاشو تاتو کنه، هر چند که اصلا از تاتو خوشم نمیاد. اما لباش چی؟ابا اون لبای باریک چه کار میشه کرد؟ اگه مثل آنجلینا جولی بره لباشو اون مدلی درست کنه شاید خوشگل بشه! اما نه نمی خوام به لباش دست بذاره می ترسم اون لبخند قشنگش عوض بشه یا از بین بره. ولی موهاشو باید از این حالت به هم ریختگی در بیاره ،یا اونارو ببنده یا از این مدلای کپ و قارچی و علفی و درختی بزنه! حتما فرق میکنه.
    اما واقعا همه اینا لازمه؟لازمه که این همه تغییر کنه ؟من اونو همینطوری بدون آرایش با همین موهای به هم ریخته و لباس یقه بازش،و با همین لبخند سحرآمیزش دوست دارم. من مونا لیزا رو همینطوری که هست دوست داشتم و دارم .


نوشته شده در تاريخ شنبه 7 اردیبهشت1387 توسط امیر محمد
   امشب دوست دارم یه قصه  بشنوم،یه قصه که آخرش همه چیز به خوبی و خوشی تموم شه،یه قصه که آدمای توش همدیگرو از ته دل دوست داشته باشن،به هم دروغ نگن،آدمای توش آدم باشن.

   از شنیدن قصه ی خودم خسته شدم،از قصه های کوتاه زندگیم که پایانشون خوب نیستن.از قصه ی یکی بود و هیچکی نبود خودم خسته شدم،از قصه ی دوری از خدای مهربون خسته شدم،کاش می شد پایان قصه ی همه خوبی و خوشی و کلاغه به خونش رسید،بود.

   امشب دلم یه قصه می خواد،بعدشم دلم میخواد  لالایی قصه گو رو بشنوم و آروم چشمام و ببندم و خودم بشم یه قصه با یه پایان خوب.بشم قصه ی شاهزاده ای که با اژدها جنگید.نمی خوام اژدهای قصه باشم.

  امشب دلم یه قصه با لالایی می خواد.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 29 فروردین1387 توسط امیر محمد
      پرنده ی کوچکم دوباره جان گرفته و  شوق پریدن دارد،نمی دانم  باورش کنم یا نه؟،نمی دانم می توانم در قفسش را بگشایم یا نه؟،چگونه اجازه دهم به پرواز درآید و به هرجا برود در حالی که می هراسم به او آسیب برسد، در حالی که می دانم در آزادی آنقدر قوی و بزرگ خواهد شد که مرا نیز با خود به هر کجا خواهد برد.

   پرنده ی کوچکم ،می دانم که نمی توانم بیش از این تو را در قفس نگاه دارم،می دانم که برای پرواز آفریده شده ای،برای اوج گرفتن،دیدن و نشان دادن زیبایی ها. اما می هراسم از آنکه من برای اوج گرفتن آماده نباشم و نتوانم همراهیت کنم،کاش می دانستم کی و کجا باید آزادت کنم، کاش بیش از این می شناختمت.کاش می دانستم که بهترین گلستان برای آزادیت کدام است و کاش پرنده ی زیبایی مانند تو را به دست دیوانه ای چون من نمی سپردند

                                     bird & cage


نوشته شده در تاريخ جمعه 16 فروردین1387 توسط امیر محمد
شب هنگام به بالینت می آیم و بر چشمانت بوسه می زنم تا طعم شیرین رویاهایت را بچشم.

و تا سپیده دم در کنارت خواهم ماند تا طلوع چشم هایت را از پس پلک هایت نظاره گر باشم.

من تنها سرزمینی هستم که هر صبح دو خورشید به آن روشنی می بخشد.

چشم بگشا و لبخند بزن تا رودخانه های محبتت در درونم جاری شوند

                                                                           و زمین تشنه وجودم را سیراب کنند.

در آن هنگام گل های وحشی عشقت را خواهی دید

                        که در سرتاسر این سرزمین سر از خاک بیرون می آورند

                                                                         و با نسیم نفس هایت می رقصند.


نوشته شده در تاريخ شنبه 10 فروردین1387 توسط امیر محمد
    به بالهایم می اندیشم...

    که گاه با هر نگاهی به آسمان روییدن آنها را بر پشتم حس می کنم  

     فکر پرواز و زیبایی آسمان وجودم را لبریز از شور پریدن می کند

 

     آنگاه که سپیدی بالهایم را دیدید

     به من راه بلندتری قله این سرزمین را نشان دهید تا  شکوه پرواز را نظاره کنید

    و راه خورشید را نشانم دهید تا شعله ای برایتان به سوغات آورم

 

    آیا در میان شما کسی هست که همچو من رویای پرواز را در دل بپروراند؟

    آیا در میان شما کسی هست که سردی این زمین را رها کرده و گرمای آسمان را به جان خریده باشد؟

با اشاره ای راه را نشانم ده و با پرتویی روشنم کن....

و من در آرزوی پرواز بر زمین سرد نشسته ام...

به آسمان می نگرم و به بالهایم می اندیشم.

 


نوشته شده در تاريخ شنبه 15 دی1386 توسط امیر محمد
جوانی در راهی می رفت پیرمردی که در کنار راه نشسته بود رو به جوان گفت:"جوان راهی که در آن قدم گذاشته ای را من رفته ام بیراهه است این سخن را از من بپذیر بازگرد و به راه دیگری برو." چوان نگاهی به پیرمرد انداخت و به تمسخر گفت:" پیرمرد تو حتی توان برخاستن هم نداری آن وقت انتظار داری باور کنم که به این راه رفته ای..؟!!" جوان این را گفت و بی اعتنا به  سخنان پیرمرد به راهش ادامه داد.

سالها گذشت جوان راهش را به پایان رسانده و از آن برگشته بود.اما اکنون پیرمردی خمیده پشت و ضعیف شده و به ابتدای راهی که در جوانی به آن قدم گذاشته رسیده یود .دیگر اثری از آن پیرمردی که سخنش را نشنیده گرفته بود به جای نبود.خسته از سالیان گذشته در ابتدای همان راه نشست تا به دیگر عابرانی که بر آن قدم می گذارند بگوید که این راه بیراهه ای بیش نبست.

         و استاد گفت:"این است داستان زندگی". 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 3 مرداد1386 توسط امیر محمد
آرشيو مطالب
Blog Skin