|
|
|
|
|
به آنچه که روی خاک افتاده بود نگاه کرد،هنوز گرم و زنده بود و آرام نفس می کشید.دردی را در سینه اش حس می کرد،دردی عمیق که گاه تحملش مشکل بود. در دستش خنجری تیز و برنده از جنس حقیقت بود،خنجری که قبل ها نیز مزه ی تیغه ی آن را هر گاه به رویا هایش حمله می برد و یک به یک آن ها را از پا در می آورد چشیده بود.اما این بار فرق می کرد خنجر به درونش حمله کرده و تکه ای از وجودش را به تاراج برده و به خاک افکنده بود. زانو زد،ُ از زخم سینه اش قطره... قطره... قطره... خون گرمی بر خاک می چکید خونی که هر قطره اش خاطره ای،احساسی و نگاهی بود از گذشته. ... برای دلبستن لحظه ای کافیست لحظه ای به کوتاهی بوییدن گلی،بر داشتن قدمی، غرق شدن در نگاهی،چشیدن لبخندی،گوش فرا دادن به نغمه ای و یا لحظه ای به درازای سالیان عمر و برای دل بریدن، همه سالیان عمر، لحظه ای بیش نیستند. مرحمی که درمانم نکند بلکه شفایم دهد
کیست که بتواند مرا از دردهایم رهایی بخشد؟
............. از سینه اش بر خاک تاریک می چکید. و شاید این پایان، آغازی دیگر بود. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 27 بهمن1386ساعت 1:48 توسط امیر محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
مدت ها پیش قدم به راهی نهادم که آغازش دیدن تو بود آری تورا دیدم...در میانه آبهای آبی ایستاده بودی، با لبخندی که پیش از دیدنش بر رخ تو دوستش می داشتم آنگاه که چشمانت را دیدم آنگاه که قامتت را دیدم آنگاه که تورا دیدم چیزی در دلم لرزید
لحظه ای که برای آنچه می دیدم به آنچه در دل داشتم دروغ گفتم،اولین گناه را مرتکب شدم اکنون تنها صدای قدم هایت را می شنوم که هر لحظه کم رنگ تر می شوند این چگونه آتشی ست که با دیدنت گرمی می بخشد... با ندیدنت شعله ور میشود ... و با رفتنت جان و تن را می سوزاند؟
سفری از من ، از کلبه ی کوچک دلم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 29 دی1386ساعت 1:40 توسط امیر محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
دوریت را چگونه تاب بیاورم؟
ندیدن رویت را چگونه تحمل کنم؟ لحظه های بی تو بودن را چگونه به پایان ببرم؟ با قدرتی که ندارم؟ یا صبر پیشه کنم؟ هر زمان که از من روی برگردانی خود را در تاریکی می بینم در تنهایی در لحظات بی انتهایی که آغازشان رفتنت است.فکر با تو بودن همانقدر برایم زیباست که لحظه ای بی تو بودن برایم طاقت فرسا. کاش تصویرت را در آب نمی دیدم کاش صدایت را در باد نمی شنیدم و کاش لطافت و گرمی احساست را نمی چشیدم تا تشنه ات شوم و دیوانه... من دیوانه ام اگر بخواهی بر بام های این شهر خواهم رفت و فریاد خواهم زد که دیوانه ام و بر دیوارهایش خواهم نوشت که دیوانه ام تا در هر کوی و برزنی مرا به دیوانگی بشناسند که من جز این نیستم.و می دانم که کسی دوستی با دیوانه ای را به پشیزی خریدار نیست که دیوانه تنها با دیوانگان خوش است. نمی دانم آیا هنوز مرا به یاد می آوری یا نه؟آیا برای این دیوانه خودخواه شاخه گلی از محبت خود را خواهی فرستاد یا نه؟نمی دانم چرا اینگونه اسیر چشمانی شده ام که ندیدمشان؟!نمی دانم آیا از صداقتی که به آن می بالیدم و اکنون در زیر هوسهای بچه گانه مدفون شده چیزی به جای مانده یا نه؟ دیشب صدای فرشتگان را شنیدم که به یاد جای خالیت در آسمان ترانه می سرودند و آواز می خواندند.کاش مرا نیز مانند آسمان آبی کنی. چشم هایم را می بندم در خاطرم جایی را می شناسم که هر شب و روز تو را ملاقات می کنم با تو به گفتگو می نشینم لبخندت را می بینم دستهایت را می فشارم قدم هایت را می شمارم و عطرت را در باد می بویم...اگر زمانی چشم بر هم نهادی و مرا در خاطر داشتی به آنجا بیا...منتظرت هستم و مشتاق دیدارت. ----------------------------------------------------- امیر.م:برای نظر دادن به قسمت نظرات پست قبل مراجعه کنید. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 3:4 توسط امیر محمد
|
||
|
|
|
|
|
باز هم می خواهم برای تو بنویسم زیبا روی دلتنگت هستم دلتنگ غرق شدن در نگاهت دلتنگ چشیدن صدایت و دلتنگ بوییدن عطر نفس هایت کاش می توانستم آنچه را که در دل دارم برایت بازگو کنم تا مرا همانگونه که هستم ببینی و مرا همانگونه که هستم دوست بداری هراس آن دارم که با دیدن من از من دور شوی نمی دانم هراس تنهایی را دارم یا هراس بی تو بودن را..؟! می دانم که تنهایی رفیق دیرینه ام است همدمی که در شب و روز زندگیم با من بوده. زیبای من کاش دستهایم آنقدر گرمی و توان داشت تا می توانستم برایت زیباترین ها را از رویاهایم به زندگیت بیاورم اما افسوس و صد افسوس... زیبای من در باد می رقصد در دشت و در دریا زیبای من ، من آنگونه که می نمایم نیستم و هراس دارم آنگونه که هستم باشم اما زیبای روی این را می دانم که تنها درآیینه قلب تو من زیباترینم
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 3 آذر1386ساعت 2:25 توسط امیر محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
تو را ندیده ام...نمی دانم کجایی...و نمی دانم کیستی یا نامت چیست..!!!
چشمانم به دنبال قامتت می گردند... و قلبم برای گرمی قلبت می تپد.
با هر قدمش دل زمین می لرزد... با هر کلمه ای که بر زبان می آورد نغمه ای متولد می شود.... و با هر نفسش زندگی آغاز می شود تو دیوانه ای چگونه زیبایت را توصیف می کنی در حالی که حتی یک لحظه او را ندیده ای؟ و من قلبم را از سینه بیرون می آورم رو به آنها می گیرم و می گویم : هر آنکه می خواهد زیبایم را ببیند جلو بیاید و قلبم را در دستانش بگیرد و چشم بگشاید ... آنگاه خواهد دید هر آنچه را که من می بینم و این بار کسی جلو می آید.... صدای قدم هایش را می شناسم...!!! و تنها او را می بینم....دریا را و گرمی را |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 3:38 توسط امیر محمد
|
|
||