به آنچه که روی خاک افتاده بود نگاه کرد،هنوز گرم و زنده بود و آرام نفس می کشید.دردی را در سینه اش حس می کرد،دردی عمیق که گاه تحملش مشکل بود.
در دستش خنجری تیز و برنده از جنس حقیقت بود،خنجری که قبل ها نیز مزه ی تیغه ی آن را هر گاه به رویا هایش حمله می برد و یک به یک آن ها را از پا در می آورد چشیده بود.اما این بار فرق می کرد خنجر به درونش حمله کرده و تکه ای از وجودش را به تاراج برده و به خاک افکنده بود.
زانو زد،ُ از زخم سینه اش قطره... قطره... قطره... خون گرمی بر خاک می چکید خونی که هر قطره اش خاطره ای،احساسی و نگاهی بود از گذشته.
...
برای دلبستن لحظه ای کافیست
لحظه ای به کوتاهی بوییدن گلی،بر داشتن قدمی،
غرق شدن در نگاهی،چشیدن لبخندی،گوش فرا دادن به نغمه ای
و یا لحظه ای به درازای سالیان عمر
و برای دل بریدن، همه سالیان عمر، لحظه ای بیش نیستند.
...
به رد پایی که از او دور می شد و به دیگری می رسید خیره شد.با خود اندیشید که برای هر چیز آغازی است و پایانی. لحظه به لحظهً تولد احساس کوچک درون سینه اش را به یاد می آورد و اکنون نیز بر بالین مرگش زانو زده بود و آخرین نفس هایش را نظاره می کرد.
بار دیگر به رد پایی که از او دور می شد نگاه کرد،هنوز آن نقش های کوچک و ظریف را که بی صدا با او سخن می گفتند دوست می داشت.زخمش ،جای خالی آنچه که بر خاک سرد در حال احتضار بود، می سوخت.از سوزش آن آتش در دل فریاد کشید:
برای زخم هایم مرحمی می خواهم،مرحمی قویتر از جنس زمان ،
مرحمی که درمانم نکند بلکه شفایم دهد
کیست که بتواند زخم هایم را با نگاهی التیام دهد؟
کیست که بتواند مرا از دردهایم رهایی بخشد؟
بر خاک افتاد و به پهلو چرخید، پاهایش را در سینه جمع کرد و به تکه وجودش خیره شد .شاید بعد از آنکه آن تکه از نفس کشیدن باز ماند آن را از خاک بر می داشت و در سینه اش دفن می کرد و بر مزارش سنگی از جنس خاطرات می گذاشت و رویش نامی را که زمانی به دل دوست می داشت، حک می کرد.
دو باره به آن خیره شد،نور کوچکی که هر لحظه کم رنگ تر میشد درونش می در خشید. نوری که در انتظار دستان شفا بخشی بود تا او را از خاک بر دارد و پیش از مرگش در گهواره ای که در آن متولد شده بود قرار دهد.
بر خاک سرد افتاده و در اندیشه های خود غوطه ور . با آوازی که از دور دست می شنید آرام گرفت و چشمانش را بست.
خون گرمی
قطره.
قطره..
قطره...
قطره....
.............
از سینه اش بر خاک تاریک می چکید.
و شاید این پایان، آغازی دیگر بود.
مدت ها پیش قدم به راهی نهادم که آغازش دیدن تو بود
از سختی راه آگاه بودم اما هیچ گاه پایانش را نمی دبدم
آری تورا دیدم...در میانه آبهای آبی ایستاده بودی، با لبخندی که پیش از دیدنش بر رخ تو دوستش می داشتم
در دل می ستودمت زیرا که ستودنی بودی
آنگاه که چشمانت را دیدم آنگاه که قامتت را دیدم آنگاه که تورا دیدم چیزی در دلم لرزید
با خود گفتم یافتم آنکه را می خواستم ، یافتم آنجه را در جستجویش بودم
زیبا بودی و زیباییت را به دل می دیدم
آتش کوچکی که در دلم بود گرمم می کرد و وجودم را روشن می ساخت
آتشی که زیبایی در میان آب بر دلم آفکنده بود
آتشی که دوستش می داشتم و از برافروخته شدنش می هراسیدم ، می دانستم که تمام وجودم را در بر خواهد گرفت
و می دانستم که اگر بی تو بمانم از من جز خاکی خاکستری به جای نخواهد ماند
لحظه ای که برای آنچه می دیدم به آنچه در دل داشتم دروغ گفتم،اولین گناه را مرتکب شدم
اولین دروغم اولین قطعه میوه ی ممنوعه بود که در دهان گذاشتم
چشیدن طعمی شیرین که اکنون چون زهری در وجودم است
دروغی که به خود گفتم کوچک بود ، آنقدر کوچک که ندانستم از کجا بر دلم وارد شد..!!!
اما...آیا واقعا اولین گناهم این بود؟
گناهی که مرا از بهشت کوچکم با تو بیرون راند...آیا این گناه من بود؟
اکنون تنها صدای قدم هایت را می شنوم که هر لحظه کم رنگ تر می شوند
هر لحظه که پاسخم را نمی دهی و هر لحظه که روی از من می گردانی
این چگونه آتشی ست
که با دیدنت گرمی می بخشد...
با ندیدنت شعله ور میشود ...
و با رفتنت جان و تن را می سوزاند؟
آتشی را که تو روشن کرده ای در تنهاییم به آب دیده سرد خواهم کرد
می دانم که باورم نمی کنی
اکنون در کنجی نشسته ام و دقایق را به امید بازگشتت می شمارم
هر گاه که پنجره را می گشایم به امید خبری از تو به صدای باد گوش می دهم
با خود می اندیشم که شاید زیبایم قصد سفر کرده ...
سفری از من ، از کلبه ی کوچک دلم
آیا می توانم دوباره او را زیبای خود بنامم؟
ندیدن رویت را چگونه تحمل کنم؟
لحظه های بی تو بودن را چگونه به پایان ببرم؟
با قدرتی که ندارم؟ یا صبر پیشه کنم؟
هر زمان که از من روی برگردانی خود را در تاریکی می بینم در تنهایی در لحظات بی انتهایی که آغازشان رفتنت است.فکر با تو بودن همانقدر برایم زیباست که لحظه ای بی تو بودن برایم طاقت فرسا.
کاش تصویرت را در آب نمی دیدم کاش صدایت را در باد نمی شنیدم و کاش لطافت و گرمی احساست را نمی چشیدم تا تشنه ات شوم و دیوانه...
من دیوانه ام اگر بخواهی بر بام های این شهر خواهم رفت و فریاد خواهم زد که دیوانه ام و بر دیوارهایش خواهم نوشت که دیوانه ام تا در هر کوی و برزنی مرا به دیوانگی بشناسند که من جز این نیستم.و می دانم که کسی دوستی با دیوانه ای را به پشیزی خریدار نیست که دیوانه تنها با دیوانگان خوش است.
نمی دانم آیا هنوز مرا به یاد می آوری یا نه؟آیا برای این دیوانه خودخواه شاخه گلی از محبت خود را خواهی فرستاد یا نه؟نمی دانم چرا اینگونه اسیر چشمانی شده ام که ندیدمشان؟!نمی دانم آیا از صداقتی که به آن می بالیدم و اکنون در زیر هوسهای بچه گانه مدفون شده چیزی به جای مانده یا نه؟
دیشب صدای فرشتگان را شنیدم که به یاد جای خالیت در آسمان ترانه می سرودند و آواز می خواندند.کاش مرا نیز مانند آسمان آبی کنی.
چشم هایم را می بندم در خاطرم جایی را می شناسم که هر شب و روز تو را ملاقات می کنم با تو به گفتگو می نشینم لبخندت را می بینم دستهایت را می فشارم قدم هایت را می شمارم و عطرت را در باد می بویم...اگر زمانی چشم بر هم نهادی و مرا در خاطر داشتی به آنجا بیا...منتظرت هستم و مشتاق دیدارت.
-----------------------------------------------------
امیر.م:برای نظر دادن به قسمت نظرات پست قبل مراجعه کنید.
باز هم می خواهم برای تو بنویسم زیبا روی
دلتنگت هستم دلتنگ غرق شدن در نگاهت دلتنگ چشیدن صدایت و دلتنگ بوییدن عطر نفس هایت
کاش می توانستم آنچه را که در دل دارم برایت بازگو کنم تا مرا همانگونه که هستم ببینی
و مرا همانگونه که هستم دوست بداری
هراس آن دارم که با دیدن من از من دور شوی
نمی دانم هراس تنهایی را دارم یا هراس بی تو بودن را..؟!
می دانم که تنهایی رفیق دیرینه ام است همدمی که در شب و روز زندگیم با من بوده.
زیبای من کاش دستهایم آنقدر گرمی و توان داشت تا می توانستم برایت زیباترین ها را از رویاهایم به زندگیت بیاورم
اما افسوس و صد افسوس...
زیبای من در باد می رقصد در دشت و در دریا
زیبای من در برف می رقصد در برگ های زرد ودرگل های سرخ ودر آفتاب تموز
و من با هر چرخشش شاد می شوم زیرا که با رقصش دنیا در مقابل دیده گانم به رقص می آید
و گاه از دیدنش غم زده می شوم و در خود فرو می روم زیرا که چشم هیچ رهگذری را لایق دیدن رقص دلربایش نمی دانم
زیبای من ، من آنگونه که می نمایم نیستم و هراس دارم آنگونه که هستم باشم
در ذهنم گاه آسمان آبی و خورشید تابان و ابرهای سپید روان دشت های سبز و دریای بی کران را می بینم
و گاه ظلمت شب و سایه هایی که درپس هر دیوار کمین نشسته اند تا رویاهایم را به تاراج برند
از دیدن آسمان آبی وجودم لبریز ازسرور می شود و از دیدن سایه های سیاه بر خود می لرزم
زیبای من مرا ببخش چون آن طور که تو می خواهی نیستم.
اما زیبای روی این را می دانم که تنها درآیینه قلب تو من زیباترینم
نمی خواهم آیینه زلال قلبت به تصویر خود کدر کنم.
مرا ببخش زیبا روی
مرا ببخش ای مهربان
مرا ببخش ای دریای آرام و ای نسیم خوشبوی صبحگاه و ای آفتاب گرم ودرخشان.
تو را ندیده ام...نمی دانم کجایی...و نمی دانم کیستی یا نامت چیست..!!!
اما....
دستهایم دستهایت را می خواهند...
چشمانم به دنبال قامتت می گردند...
و قلبم برای گرمی قلبت می تپد.
عطر وجودت را در باد جستجو کردم...باد زوزه ای کشید و زیر لب چیزی گفت
عکس رخت را در دریا جستجو کردم...دربا مواج شد و زیر لب چیزی گفت
در زمین به دنبال جای قدم هایت گشتم....زمین لرزید و زیر لب چیزی گفت
غبطه می خورم
به مردمانی که هر روز تو را می بینند
به پرندگانی که هر روز از بالای سرت پرواز می کنند
به باد که با گیسوانت می رقصد...
به خورشید و ماه که بر رخت می تابند
وحتی به خاکی که بر آن قدم می گذاری
به مردمی که هر روز از کنارت می گذرند می گویم :نگاهش کنید او زیبای من است
به چشمهایش نگاه کنید آیا دریایی که در آنها موج می زند را نمی بیند؟
دستهایش را در دستهایتان بگیرید آیا لطافت و گرمی آنها را حس نمی کنید؟
او مانند فرشتگان است...اینگونه نیست؟
و آنها به یکدیگر نگاه می کنند و می گویند....او دیوانه است چگونه از کسی که هیچ وقت ندیده است برایمان سخن می گوید؟ ما زیبای او را نمی بینیم
آنها درست می گویند من زیبایم را ندیده ام
ـــــو سکوت ...سکوت من ــــــ
دوباره رو به آنها می گویم :نگاه کنید چگونه زیبای مرا نمی بینید؟
او زیبای من است او که
با هر لبخندش گلی می شکفد...
با هر قدمش دل زمین می لرزد...
با هر کلمه ای که بر زبان می آورد نغمه ای متولد می شود....
و با هر نفسش زندگی آغاز می شود
او زیبای من است
و نگاه آنها بر شانه های قلبم سنگینی می کند..و این را رو به من می گویند:
تو دیوانه ای چگونه زیبایت را توصیف می کنی در حالی که حتی یک لحظه او را ندیده ای؟
ـــــ و باز سکوت....سکوت من ـــــ
و این بار با فریاد می گویم: به چه جرمی مرا دیوانه می خوانید؟به جرمی که آرزوی ارتکاب آن را در دل می پرورانم..؟!!
یا به دلیل آنکه می بینم آنچه را که شما نمی بینید؟
شما زیبای مرا نمی بینید و آواز دل انگیزش را نمی شنوید
چشمانتان را ببندید و گوش هایتان را بگیرید و هیچ بر زبان نیاورید...که شاید از این راه بتوانید او را ببینید
ــــــــ واین بار ...سکوت آنها ـــــــ
و من قلبم را از سینه بیرون می آورم رو به آنها می گیرم و می گویم : هر آنکه می خواهد زیبایم را ببیند جلو بیاید و قلبم را در دستانش بگیرد و چشم بگشاید ... آنگاه خواهد دید هر آنچه را که من می بینم
ـــــــ صدای شنیده نمی شود ــــــ
و صدای من:چرا کسی نزدیک نمی آید؟ می ترسید که با دیدنش همچون من دیوانه شوید و دیوانه خطابتان کنند؟
ــــــــسکوت....ـــــــــ
جلو بیا یید...نگران هستید که اگر قلبم را در دستانتان بگیرید آنها را بسوزاند؟
و این بار
کسی جلو می آید.... صدای قدم هایش را می شناسم...!!!
قلبم را در دستانش می گیرد و آن را در سینه ام می گذارد...این دستها را می شناسم!!
...و آرام در گوشم زمزمه می کند: چشم هایت را بگشا....آهنگ صدایش را...!!!
چشم هایم را باز می کنم....
و تنها او را می بینم....دریا را و گرمی را
