کویر سکوت کرده بود و هیچ نمی گفت، ماه پرسید:" چه شده که امشب قفل لب نمی گشایی و هیچ بر زبان نمی آوری؟" کویر گفت:" قفل دل است که نمی گذارد لب ار هم بگشایم.": ماه گفت:" کلید قفل دل در همدلی است، سخن بگو." کویر با صدایی که گویی با خود نجوا می کند گفت:" از رویت خجلم زیبا روی."ماه گفت:" از چه خجلی؟" کویر پاسخ داد:" هیچ نپرس که هیچ نخواهم گفت." ماه این بار گفت:" اگر پاسخم را ندهی چهره ام را در پس سیاه ترین ابر خواهم پوشاند تا دگر خجل نباشی." کویر گفت:"از تهی دستی ام خجلم از آنکه برای چون تو ماهی چیزی ندارم که هبه کنم به جزخار و خس و باد های داغ هیچ در کف ندارم...کاش باغی بودم تا گلی یا نغمه ی بلبلی را پیشکشت می کردم...اما..." کویر آهی کشید و سکوت کرد.
ماه به کویر گفت:" باغ تشنه نهرها و چشمه ها و محتاج آفتاب است تا سبز بماند و به گلها و سرسبزی درختانش می نازد ....اما کویر را دریایی هم نمی تواند سیراب کند زیرا تشنه ی آب نیست،بلکه مشتاق مهناب است .کویر عریان است هر آنچه دارد بر کف نهاده. خجل مباش که تنها تویی که مهتاب را می نوشی و عریانیت بهتر از دریایی تجلی گاه رخ من است."
درخشان چشمک می زد
کویر رو به ستاره پرسید: ستاره کوچک زیبا از همدمم ماه خبری نداری؟ ستاره گفت: کویر تشنه چرا سوالی را می پرسی که می دانی جوابش چیست؟ قرن هاست ماه پس از چهاردهمین شب در آسمان رخ نمی نمایاند.
کویر با صدایی که تنها خودش می شنید زیر لب گفت:بله قرن هاست ..!!! ستاره ادامه داد : دلیل پرسشت چیست؟... کویر پاسخ داد:تشنه به آب و خسته به خواب و این کویر به مهتاب محتاج است...بی مهتاب من تنها بخشی از روسیاهی این زمینم ... ظلمتی هستم با افق تاریک یکی شده... تلالو و درخشش وجود ماه است که مرا رو سپید میکند و به وجودم روشنی می بخشد ستاره گفت:آفتاب هم روشنی بخش است. کویر گفت: آفتاب تنم را می سوزاند ولی مهتاب جانم را نوازش می دهدزیبایی ماه و لطافتش این کویر خشک را نیز لطیف و زیبا می کند و من تنها با جادوی مهتاب گلستان می شوم.
ستاره به آرامی پرسید: اگر ماه را دیدم به او چه بگویم؟ کویر پاسخ داد:به مه بگو "من ز تو دوری نتوانم.."
( امشب ماه گرد و کامله سپید و زیبا مثل تمام شب های دیگه که ماه کامله....سلام بر تو ای ماه زیبا)
مهتاب کویر را روشن کرد.
سلام بر تو ای سپیدترین رویای آسمان کویر این را گفت و ماه پاسخ داد:سلام بر تو ای سکوت زمین. کویر گفت:امشب رخ گردت دلربایی می کند.چهره بپوشان که اگر این نکنی دلها از کف خواهد رفت. ماه نگاهی به زیر انداخت و با کرشمه گفت:دل از بهر ربوده شدن است دلی که از کف نرود دل نیست رخ کشیدن برای دلداده چه سود..؟!! که دلداده آن رخ را از پس حجاب هم خواهد دید. کویر به آهستگی زیر لب گفت:بمیرد دل چو دلداری نبیند...ماه ادامه داد: و دلمرده نه به رخ نه به بوسه دل از کف نمی دهد.
کویر گفت:رخت مجنون را دیوانه میکند..و دیوانه را مجنون. ماه پاسخ داد:مجنون را رخ لیلی دیوانه میکند رخ من آیینه دل اوست و آنچه که مجنون در من می بیند نقش رخ لیلی ست.مجنون همان را در من می بیند که در کاسه آبی یا در گلی و در نغمه بلبلی . ماه و آب و نغمه بلبل و گل همه بهانه ای بیش نیست ...."جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست ماه و خورشید هم این آیینه می گرداند". و دیوانه رها از عقل است ...."عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند"... و هر آنکه رها از عقل است زیبایی را با چشم دل می بیند. خنده دیوانه از روی شعف دیدن این همه زیبایست که ماه شب جهارده تنها یک ذره از آن است.
کویر اندکی سکوت کرد و سپس گفت:امشب مهتابت چنان جانم را سوزاند که آفتاب تموز نتوانسته بود آن را بسوزاند.
شب آمد ماه نقره فام طلوع کرد و به کویر تیره سلام کرد و لبخند زد...کویر سلام ماه را با لبخندی پاسخ گفت و پرسید:ای زیبای آسمان امشب بر روی زمین چه میبینی؟
ماه درنگی کرد سری چرخاند و با نرمی پاسخ گفت:دو عاشق را که با یکدیگر در معبد عشق راز و نیاز می کنند دستی که نوازش میکند و لبخندی که به آن پاسخ میدهد
در همان نزدیکی خاری که سخنان ماه را شنیده بود آهی کشید و گفت:افسوس که نه میتوانم نوازش شوم و نه نوازش کنم ای کاش بوته گلی در باغ سرسبزی بودم نه خاری در کویری خشک که جز باد در آن چیزی نیست . ماه لبخندی زد و کویر سکوت کرد ... خار از لبخند ماه رنجید و با تندی گفت:به چه میخندی؟..به سیاه بختی من؟!! ماه پاسخ داد: ریشه های تو در دل کویر جای دارند و او هر دم تو را با بادهایش نوازش میکند کویر از هر آنچه که دارد نثارت میکند ولی تو ....
خار سکوت کرد و دگر چیزی نگفت. در همان هنگام بادی وزیدن گرفت و بوته خار را در آغوش گرفت سرمای شب محو شد و گرمای بهار جاری شد...خار سبز شد جوانه زد و گل داد..!!! گلی بی نظیر که فقط روی آن بوته خار میشد دید ماه بار دیگر لبخند زد و این بار مهتاب را به خار هبه کرد.
