تبليغاتX
یادداشت ها
  پینوکیو بعد از اینکه گوشی قطع کرد به فکر فرو رفت.باید یه کاری میکرد باید قبل از اینکه صبح بشه و پدر ژپتو بیدار شه دماغشو کوچیک میکرد.اگه پدر زپتو میفهمید که دروغ گفته تا یه مدت از پول تو جیبی و سوییچ ماشین خبری نبود.اونوقت پینوکیو مجبور میشد تمام هفته رو بدون تفریح با کلاسای کنکور بگذرونه تا آرزوی پدر ژپتو رو برای قبول شدن تو دانشگاه برآورده کنه.بدون تفریحات زندگی کسل کننده میشد.

 پینوکیو مغزشو به کار انداخت فکر کرد و فکر کرد تا اینکه یهو فکری به ذهنش زد.بدون معطلی بلند شد و رفت نشست پشت کامپیوتر بعد از اینکه با خط دیال آپش به اینترنت وصل شد شروع کرد به سرچ کردن: کوچک کردن بینی در کوتاه ترین زمان...چگونه بینی قلمی و کوچک داشته باشیم...کوچک کننده بینی.. بعد از اینکه چندتا سایت که تعدادی از اونها هم به خاطر عدم رعایت موازین اخلاقی فیلتر شده بودنو دید تقریبا از اینک بتونه دماغشو یک شبه کوچیک کنه نا امید شده بود.

  بی هدف روی تمام لینکهایی که میدید کلیک میکرد و غصه میخورد که چطوری دماغ درازشو کوچیک کنه. تقریبا نا امید شده بود که یهو چیزی جلوی چشماش درخشید.تبلیغ یه کلینیک پزشکی برای عمل های عجیب و غیر ممکن تبلیغ اینطور نوشته بود : کلینیک تخصصی پزشکی  دکتر جکیل با کادر مجرب در زمینه جراحی و عمل های خاص به صورت شبانه روزی خدمات خود را تقدیم میکند: تبدیل شما به هیولا در عرض کمترین مدت با معجون همه کاره دکتر جکیل.داروی ضد ریزش مو،کرک،پشم،خز و تیغ...نرم کننده و حالت دهنده.داروی ترک اعتیاد به مواد مخدره،محترقه،منفجره، ترک اینترنت،یاهو مسنجر،فیس بوک و... به صورت سرپایی بدون درد و خماری در کمترین زمان ممکن.عملهای زیبایی،گونه گذاری،تاتو،کاشت مو ،برداشت ابرو،درو موهای زاید و..هر گونه عمل زیبایی روی بینی(اگر بینی شما  شبیه پینوکیو هست به ما مراجعه کنید!) .

  پینو کیو از دیدن این تبلیغ و خوندن جمله آخر هم خوشحال شده بود و هم ناراحت.با دقت آدرس و شماره تلفن کلینیک رو یادداشت کرد با تمام سرعتی که میتونست لباساشو پوشید و به آرومی بی سر و صدا از در چوبی کلبه بیرون زد و با آسانسور از طبقه چهل هفتم برج به پارکینگ رفت.

  از خونه تا کلینیک بیشتر از نیم ساعت راه نبود.داخل کلینیک که شد با صدای ناله وشیون چندتا مرد روبرو شد.یه مرد کوتاه قد با گریه به خانم پرستار قسمت پذیرش التماس میکرد که:"تورو جونه هر کی دوست داری یه کاری براش بکنین هر کاری میکنیم بیدار نمیشه" خانم پرستار با کمی اخم گفت:"چند بار بهتون گفتم که نذارین از غریبه ها چیزی بگیره بخوره  این دفعه چندمه که میارینش اینجا " و بعد رو به شش مرد کوتوله دیگه که یه دختر جوون روی دستشون گرفته بودن گفت:"فعلا ببرینش توی اتاق بخوابونیدش روی تخت تا بگم دکتر بیاد ویزیتش کنه."

 پینوکیو به قسمت پذیرش نزدیک شد و رو به خانم پرستار که سرش پایین بود گفت:"شبتون به خیر خانم." خانم پرستار تا سرش و بالا کرد و پینوکیو رو با اون دماغ دید از زور خنده ای که جلوشو گرفته بود سرخ شد.پینوکیو بدون اینکه ناراحتیشو نشون بده ادامه داد:"اممممم... برای دماغم اومدم.دکتر جکیل هست؟"پرستار  که کمی به خودش مسلط شده بود گفت:"چند لحظه تشریف داشته باشین." پینوکیو نشست و به پوستر تبلیغ کلینیک که روی دیوار زده شده بود نگاه کرد و منتظر موند.

                                                                   ادامه دارد...


نوشته شده در تاريخ جمعه 17 مهر1388 توسط امیر محمد
  پینوکیو نگاهی به دماغش که از نوک پنجه پاش جلوتر رفته بود کرد. اون همش یه دروغ کوچولو گفته بود.این وقت شب با این دماغ نمی تونست بخوابه نمی تونست غلت بزنه و صورتشو فرو کنه توی بالش گرمش. برای همین گوشی موبایلشو از روی میز برداشت و یه اسمس به فرشته مهربون زد:"سلام.میبخشی این موقع مزاحمت میشم.میتونی یه سر بیای اینجا...آخه باز دروغ گفتم :( ." بعد از یه مدت که صبر کرد خبری از  delivery  نشد.احتمالا باز این شبکه قاطی کرده بود یا به خاطر شلوغی شبکه رو مسدود کرده بودن.

  خواست به فرشته مهربون زنگ بزنه اما بازم آنتن نمیداد.اینبار یه اسمس به گربه نره زد تا ببینه اون  از فرشته مهربون خبری داره یا نه.گربه نره جواب داد:"تا جایی که من یادمه فرشته مهربون با روباه مکار قرار داشتن برن بیرون شام! اما هنوز نیومدن."

  پینوکیو نگاهی به پدر ژپتو کرد که قفا خوابیده بود و خرخر میکرد.باید یه فکری میکرد.تنها راه این بود که به روباه مکار زنگ بزنه.با اینکه باهاش قهر بود و سر قضیه کلاهبرداری سکه های طلا و خارج کردنشون از مرز باهاش حرف نزده بود اما مجبور بود که امشب به خاطر دماغش بهش زنگ یزنه.

 شماره روباه مکار و گرفت.بعد از چندتایی که زنگ زد صدایی خواب آلود از پشت گوشی جواب داد" بله؟" پینوکیو کمی مکث کرد و بعد با تردید پرسید:"روباه مکار هست؟" صدای خواب آلود گفت:"نه نیست.گوشیشو اینجا جا گذاشته.شما؟" پینوکیو گفت:"من پینوکیو هستم.میبخشید شما؟" صدای خواب آلود گفت:"با اینکه خیلی دیر وقته و به تو ربطی نداره من زیبای خفته هستم" وصدای خرخر از پشت گوشی بلند شد.

پینوکیو چند لحظه با تعجب به موبایلش نگاه کرد و بعد قطع کرد.

                                                                                      ادامه دارد...


نوشته شده در تاريخ جمعه 17 مهر1388 توسط امیر محمد
   رعنا که از دیدن من آن هم یک دفعه و ناگهانی جا خورده بود، بی اختیار قدمی عقب رفت و چادرش را کمی جلو کشید. سلام کرد.سلامش را علیک گفتم و پرسیدم:"حال آقات چطوره؟"با صدایی که به سختی شنیده میشد گفت:"حالش خوبه سلام میرسونه."  "سلام برسون."چند لحظه ای به سکوت گذشت. انگار که هیچ کدام کلمه ای برای گفتن پیدانمیکردیم .گویی هیچ جمله ای برای آن لحظه مناسب نمی نمود. رعنا سرش پایین بود گاهی نیم نگاهی به من می انداخت و من هم به قفس مرغ عشق های روی ایوان نگاه می کردم.در همین حال بودیم که باد درِ حیاط را به هم کوبید و ننه که در زیرزمین مشغول پخت و پز بود با صدای بلند گفت:"محمد آقا تویی؟ کجا رفتی یهو غیبت زد...راستی رعنا همین الان پیش پای تو رفت..دیدیش؟...ماشاا.. بزنم به تخته خیلی خانم شده دیگه وقتشه که...."جمله ننه تمام نشده بود که صدای به هم خوردن در حیاط راپشت سرم شنیدم این دفعه باد نبود رعنا بود که مثل باد از خانه بیرون زد.ننه که دوباره صدای در را شنیده بود کفگیر به دست بالا آمد و پرسید:"کی جهید کی ورپرید؟صدای در مال چی بود تو چند بار میری و میای؟"جواب دادم:"من نبودم ننه، رعنا بود. تا حرفای شما رو شنید، رفت."ننه با تعجب گفت:" این دختر نرفته بود؟مگه من حرف بدی زدم که شنید و رفت؟"چیزی نگفتم ننه هم از سکوت من استفاده کرد و ادامه داد:"دختر خوبیه مثل قرص ماه میمونه خیلی خانم شده.... ."صدای ننه بین در و دیوار زیرزمین وسر صدای کفگیر و قابلمه گم شد.
   رعنا همکلاس آبجی ناهید بود. گاهی به خانه ما می آمد و با هم درس میخواندند.رعنا برعکس لیلا، سبزه نبود واثری هم از سرخاب و سفیدابی که ننه میگفت نداشت.هر وقت که نگاهمان به هم گره می خورد صورتش مثل محمدی های توی باغچه گل می انداخت.

  لب حوض زانو زدم و دست و صورتم را شستم.  به قفس مرغ عشقها خیره شدم و فکرم پیش مرغ عشق خودم بود که روی دیوار باغ شازده لانه کرده بود و تصمیم بلندشدن هم نداشت.در عوالم خودم سیر میکردم که صدای ناهید هوشیارم کرد:"بَه سلام داداشی ،چطوری؟ کجا رفته بودی؟"کمی مکث کرد و سپس با شیطنت گفت:"اصغری حالش چطور بود؟!" بی معطلی پاسخ دادم:"این فضولیا به سرکار نیومده که حال پسر مردمو بپرسی."ناهید چشم هایش را تنگ کرد و دستش را به کمرش زد و گفت:"اگه من حال اصغری رو بپرسم اشکال داره ولی اگه جنابعالی بری زیارت لیلا خانم ایرادی توش نیست ،آره داش ممد؟" خواستم چیزی بگویم  که ننه با مجمعه برنج و خورشت از پله ها بالاآمد ما را که دید، گفت:"به جای دعوا و گیس و گیس کشی بیاین به من کمک کنین که الان آقاجونتون میاد."مجمعه را از ننه گرفتم و با چشم و ابرو برای ناهید خط و نشان کشیدم .ناهید هم با همان زبان جوابم را داد.


   از بخت بد من ننه و ناهید ماجرای لیلا را فهمیده بودند آن هم فقط و فقط به خاطر بخت بدم.مشکل اینجا بود که من در تمام روز چه در خانه چه در هر جای دیگر زیاد حرف نمی زدم اما بر عکس شب ها که به رختخواب میرفتم و سرم را روی بالش می گذاشتم،بالش میشد تریبون و لحاف و تشک مجلس وعظ ،من هم میشدم ناطق.چشمانم را که میبستم زبانم باز میشد تا خود صبح عین بلبل هر چه را که برایم اتفاق افتاده و در مخیله ام بود می گفتم.همین بود که یک بارننه شنیده بود پسرش اسم کسی را در خواب صدا میزند و از قابلمه نذری و باغ و حوض و برق و یخ و چشم و ابروی همان کس و دهن زرد اصغری می گوید.شصتش خبر دار شده بود که ماجرایی در میان است مشخصات سوژه را با ناهید درمیان گذاشته بود و ناهید هم که ید طولی دربدست آوردن شجره نامه دخترهای مدرسه داشت شرح حال لیلا و خانواده اش را به طور مفصل از همکلاسی ها و هر که لیلا را میشناخت  تهیه و تسلیم ننه کرده بود.از آن روز بود که ننه سخنانی در باب ازدواج و همسر مناسب میگفت، از جمله معروفترینشان این بود که کبوتر کوخی سراغ باز کاخی نمیرود و باز کاخی  دنبال همتای خودش می گردد.گاه نیز از رنگ روی لیلا انتقاد میکرد وبعضی اوقات هم از بانوان صغیر مجرد و هنرمند و خوش سیمای فامیل و محله تعریف میکرد که شاید تمام این ها آبی باشد که آتش مرا خاموش کند.اما دوای آتش من به دست آتش افروز بود.


    چند روزی گذشت و از لیلا خبری نداشتم ،تا اینکه یک شب آقاجون رو به من گفت:"برو باغ شازده به بابای اصغری بگو بیاد میخوام ازش بپرسم چه کودی پای این باغچه بریزم که خاکش قوت بگیره."از این خواسته آقاجون تعجب کردم .چشمی گفتم و پاشنه کفشهایم را کشیدم و از اینکه به این بهانه شاید بتوانم لیلا را هم ببینم خوشحال به طرف باغ شازده رفتم. به سر کوچه که رسیدم بوی اسفند به دماغم خورد  در کبابی اکبر هم نیمه باز و درون مغازه تاریک بود به داخل کوچه که پیچیدم ریسه های چراغ را دیدم که از در باغ شازده آویزان بودند.کنار در که چهار طاق باز بود روی سه پایه ای منقل اسفند دود میکرد قدم هایم آهسته شد یعنی چه خبر بود؟اصغر از در باغ بیرون آمد یک دست کت و شلوار گشاد هم پوشیده و آستین هایش را بالا زده بود. عجیب تر این که موهایش را هم شانه زده بود .خواستم جلو بروم و بپرسم چه خبر است که با صدای کف و موسیقی که از باغ می آمد سرجایم خشکم زد.قلبم تند میزد سرگیجه داشتم هزار جور فکر به مغزم می امد ومیرفت شاید بار دیگر حاجی از عتبات آمده بود.اما برای زائر کربلا که کف و سوت نمیزنند.شاید دختر بزرگ  حاجی مادر شده بود اما برای یک وجب بچه هم این همه سرو صدا لازم نبود.شاید حاجی  پسرش را داماد کرده بود... در همین شاید ها بودم که جمعیت شاد از در باغ بیرون آمدند صدای موسیقی تقویت شد:"ایشالا مبارک باداااااا..."جوانی در جلو جمع باباکرم میرقصید.جمعیت بیرون جمع شدند ماشین سفیدی که گل زده شده بود از تاریکی بیرون آمد و روبروی در ایستاد همه از دور ماشین کنار رفتند عروس دامادی از میان جمع بیرون آمدند و سوار ماشین شدند........................................................................................صدای هیاهورا نمی شنیدم...........قلبم ایستاد.........چشمانم سیاهی رفت........نفس...نفسسسم...نفسم به سختی بالا می آمد ......بی اختیار به سایه تاریک کنج دیوار رفتم ....چیزی را که می دیدم را نمی توانستم باور کنم.......چشمان عروس قهوه ای بود قهوه ای بود....قهوه ای...قهوه ای...او لیلا بود..اولیلا...لیلا...لیلا.. بود.ماشین سفید سیاه گل زده پژمرده، عروس وداماد از کنارم رد شد دوباره نگاه کردم .دیدمش،لبخند میزد از کنارم رد شد .مرا ندید اما لحظه ای لبخند نزد...داماد را ندیدم اما از سایه کنار عروس فهمیدم که کت و شلوار مشکی پوشیده من هم سیاه پوشیده بودم.اما داماد نبودم.او داماد بود.من داماد نبودم.به سینه ام چنگ زدم چیزی درونم فریاد می کشید می گریست می دوید دور میشد می آمد  فریاد میکشید می گریست ، گریست . گریست .آنقدر گریست تا من هم...


   از کوچه به خیابان پیچیدم. کبابی تاریک بود لحظه ای ایستادم دستم را به دیوار گرفتم .نفسم قصد بیرون آمدن نداشت...سایه ای را روبرویم دیدم صدای آشنایی گفت:"با این حالت کجا می خوای بری داش ممد؟"دستم را گرفت و داخل برد روی صندلی نشاندم و خودش هم روبرویم نشست. اکبر بود.صورتم را بین دستهایم پنهان کردم به زور جلوی اشک هایم را گرفتم اکبر دستی به شانه ام زد و گفت:"جلوشو نگیر بذار بیاد پاکه زلاله دلتو جلا میده دوای دردت همینه بذار بیاد اگه جلوشو بگیری همشو بریزی تو دلت یه روز میرسه که دلت اینقد پر میشه که می ترکه، بذار بیاد بریزش بیرون."حرف اکبر بند جلوی اشکهایم خراب کرد گریستم و گریستم ....نمی دانم چقدر گذشت...دستهایم را از جلو صورتم برداشتم  با پشت آستین  اشک هایم را پاک کردم هر چند لحظه یک بار دماغم را بالا می کشیدم اکبر روبرویم نشست و دستمالی روبرویم گرفت.نگاهی به شلوغی و به هم ریختگی مغازه کردم. اکبر گفت:"کباب و جوجه امشب از اینجا بود.دو روز پیش همراه با ابوی اومد اینجا برای سفارش شام عروسیش اما هیچی نگفت صمم بک وایساده بود یه گوشه انگار که کس دیگه قراره عروس بشه نه اون !.همه غذاهارو حاجی سفارش داد." نگاهش کردم. ادامه دا:"یه بار از شاگرد حاجی شنوفتم که داماد پسر رفیق و هم پیاله قدیمیه حاجیه!." چشمکی زد:"پسره تو فرنگستون دکتری خونده انگار وضعشون بعض حاجی نباشه بدتر نیس." مکثی کرد و گفت:"ولی شاگرده از قول حاجی می گفت که دخترش خیلی دلش به این وصلت رضا نیست."آرام تر شدم.سرم را زیر انداختم اکبر دستش را روی شانه ام گذاشت و دوباره گفت:"روزگار همینه داش ممد.گهی زین به پشت و گهی زین به پشت!تو اولیش نیستی آخریشم نخواهی بود.چرخ گردون ازاین بازیچه ها بسیار دارد.آره فدات شم.. روزگار همین جوریاست."سرم را بالا آوردم چیزی بگویم که اکبر آستین چپش را تا بازو بالا زد بازویش رو به طرف من چرخاند در نور کم مغازه خال کوبی را دیدم که نوشته بود:"لیلی"!!! نگاهم را از اسم گرفتم و با تعجب به اکبر نگاه کردم .لبخندی زد و گفت:"واسه چی این شکلی نیگام میکنی؟!چیه ؟به من نمیاد؟ ." آهی کشید:"آره داش ممد مام لیلای خودمونو داشتیم لیلای تورو بردن لیلی منم بردن"اشکی از گوشه چشمش پایین غلطید در چشمهایم خیره شد.چشمهای من قهوه ای بود و چشم های او مشکی.انگار سال ها بود که همدیگر را می شناختیم.
آن شب فهمیدم  روی بازوی هر کسی را چشمش رنگ دیگری داشت اسمی حک شده بود.
یک بار روی بازوی آقاجون را دیدم که خال کوبی شده بود بدری،همان ننه بدری خودم.روی بازوی دایی خدا بیامرزم نوشته بود نوشین.روی بازوی پدربزرگم زهرا بود.و روی بازوی خیلی های دیگر خیلی اسم های دیگر نوشته شده بود. نمی دانم چقدر پیش اکبر ماندم وقتی به خانه رسیدم آقاجون در ایوان نشسته یود ناهید و ننه خواب بودند.آقاجون تا مرا دید بلند شد و به طرفم آمد نگاهم کرد چشمانم را
به زمین دوختم:"اصغریو دیدی؟"دستش را زیر چانه ام گذاشت و صورتم را بالا آورد نمی توانستم نگاهش کنم.آرام گفت:"ببینمت"به چشم هایش نگاه کردم هم رنگ چشم های ننه بود.هنوز هم چشمانم کمی خیس بود آستینم را بالا زد و روی بازویم را نگاه کرد نوشته بود "لیلا"دوباره نگاهم کرد.بغضم ترکید سرم را روی شانه اش گذاشتم و پیراهنش را تر کردم.مرا در آغوش گرفت و آرام در گوشم زمزمه کرد:"همین امروز از حاجی شنیدم که امشب عروسی دخترشه مارو هم دعوت کرد.منم به بدری  گفتم وقتی شنید دمغ شد تمام قضیه رو به من گفت."آقاجون نفسش را بیرون داد :"کاش بهم میگفتی شازده.کاش دلتو پیشم خالی می کردی."هق هق می کردم.آقاجون دستی به سرم کشید.صدای اذان می آمد.


   همان سال دانشگاه نفت آبادان قبول شدم و از شهرمان رفتم به قول فک و قامیل نونم توی روغن بود در شهر جدید دیگر ممد سیا نبودم چند سال بعد که روزی به مناسبت.دایی شدن به همان خانه قدیمی آمده بودم و با آقاجون و ننه و ناهید و عماد دامادمان و پسر کوچکشان در ایوان  نشسته بودیم
صدای در بلند شد.در را که باز کردم دختر کوچکی را دیدم که کاسه شله زردی در دستش بود دخترک مثل قرص ماه بود سرخ سفید سلام کرد و گفت:"اینو مامانم براتون پخته خاله ناهید خونس؟"گفتم:"بله که خونس.بگم کی کارش داره؟ شما اسمت چیه؟"سرش را زیر انداخت گونه هایش مثل محمدی های توی باغچه گل انداخت و گفت:"سهیلا".همان روز سری هم به باغ شازده زدم اکبر هنوز همان جا بود.به باغ شازده که رسیدم نگاهی به عمارت که کمی قدیمی شده بود انداختم چشمم به لانه متروکه ای افتاد که روی دیوار بود با صدای بوق ماشینی که از سر خیابان پیچید به خودم آمدم ماشین سفید روبروی در باغ ایستاد پسر کوچکی که دفتری در دستش بود از ماشین پیاده شد و با دستان کوچکش با تمام قدرت در زد گویا عجله دا شت تا چیزی را به کسی نشان دهد.مردی را که در را باز کرد می شناختم پدر اصغر که حالا سنی سرش آمده بود.وقتی در باز شد پسرک به سرعت به
طرف عمارت دوید.زنی با لباس سیاه از ماشین پیاده شد و با صدای بلند گفت:"سینا جان اینقدر عجله نکن."پدر اصغر در حالی که در را برای ورود ماشین باز میکرد گفت:"سلام لیلا خانم  ظهرتون بخیر". 

                                                پایان.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 13 مرداد1387 توسط امیر محمد

   از باغ شازده  تا سر خیابان، شادان و غزل خوان رفتم.بشکن و بالااندازی راه انداخته بودم که هر کس
میدید انگار میکرد که جواب بله از خانواده حاجی گرفته ام.به نزدیکی مغازه اکبر کبابی که رسیدم ،فتیله شور شادی ام را پایین کشیدم و خرامان قدم بر داشتم . هر که اکبر را میشناخت می دانست که اکبر کلانتر و مفتن محل و کبابی اش شعبه دوم کلانتری و اداره تامینات و تفتیشات سابق است.اکبر روبروی مغازه ایستاده بود،تا مرا دید گفت:"چطوری داش ممد؟ شنگولی ؟قورباغه ات ابوعطا میخونه؟ طرفو دیدی؟" بعد هم با کنایه و کمی کش دار اضافه کرد:"احوالاتش چگونه بود؟."یکهو جا خوردم یعنی اکبر از کجا قضیه را میدانست؟.به روی خودم نیاوردم و گفتم:"آره دیدمش داش اکبر، اصغری میزون میزون بود."دستم را برای خداحافظی بلند کردم و با قدم های تند دور شدم.

   دوباره به حرفهای اکبر فکر کردم. حتما کار ،کار اصغری بود که رفیقش را به دو پر کباب برگ و یک لقمه کوبیده فروخته بود. به مسجد که رسیدم نگاهی به داخل کردم،حاجاقا واعظ ، آخوند محل رو به محراب و همجوار منبرو پشت به مردم، تکبیر بلندی و گفت و به رکوع رفت.،اثری از حاجی که همیشه درصف مقدم نماز جماعت بود دیده نمیشد.
   راهم را کج کردم و به طرف خانه رفتم. در راه به غنچه لیلا که شکفت فکر می کردم. یاد اولین باری افتادم که لیلا را دیده بودم :"دو سه ماه پیش بود،دهه اول محرم،حاجی و خانواده اش تازه به باغ شازده آمده بودند.باغی که پس از رفتن شازده به فرنگ و آمدن حاجی شده بود باغ حاجی.ولی اهالی محل از جمله ننه خودم هنوز به باغ شازده میگویند باغ شازده! به قول آقاجون که می گفت:"هر کی جای شازده بشینه،با شازده توفیری نداره.می خواد حاجی باشه یا حاجاقا واعظ  ."حق هم میگفت.
   حاجی از آنجا که  سالها در بازار با ابوی اینجانب همسایه بودند و حجره فرش فروشیشان دیوار به دیوار حجره عطاری ما بود،حق همسایگی را به جا آورده بودند و به آقاجون سفارش کرده بودند که حالا که هم محلی شدیم آقازاده را بفرست منزل تا از نذر آبگوشت محرم سهم همسایگی را برایتان بفرستیم.
آقاجون هم روی حساب همین همسایگی مرا به خانه حاجی فرستاد ، آن هم چه فرستادنی.آن روز قابلمه به دست به سمت باغ شازده رفتم .در زدم ، اصغری که پدرش خانه زاد  شازده بود و حالا شده بود باغبان و پاسبان باغ حاجی در را باز کرد.دور دهان اصغر چنان زرد و چرب بود که انگار دیگ آبگوشت را یک نفس سر کشیده.
 به امر عیال حاجی، مرا تا کنار حوض وسط باغ مشایعت کرد و قابلمه را از من گرفت و به حیاط پشتی برد.بساط آبگوشت پزان را آنجا علم کرده بودند تا بو برنگش هفت خانه آنطرف تر نرود.چند دقیقه ای کنار حوض ایستادم و سر به زیر به تصویر نازیبای خودم در آب و خون آن زبان بسته ای که کنار حوض سر بریده بودند، نگاه  میکردم که ناگهان از پشت سرم صدایی گفت:"محمد آقا؟!"در طول زندگیم که هنوز به دو دهه نرسیده بود تنها یک نفر محمد آقا صدایم میزد و آن هم ننه بود.از وقتی ناظم مدرسه به جای اسمم، مراکه بین چندتا از همکلاسی ها کم رنگ تر ایستاده بودم با رنگ پررنگم صدا زده  و گفته بود:"آهای پسر، تو که سیاهی بیا اینجا."همه مرا "ممد سیا" میخواندند.آخر یکی نبود به ناظم بگوید پدرت درست،مادرت درست،بچه های مردم علاوه بر سیاهی، اسم هم از ننه بابایشان به ارث برده اند، چرا فرزند دلبندشان را به رنگ صدا میزنی؟خوشت میآید بقیه هم به جای آقای احمدی  صدایت بزنند سفیدآب؟؟.خلاصه ، بگذریم که هر چه باشد سخن دوست، آن هم از نوع لیلا، خوش تر است.
   صدا دوباره گفت:"محمد آقا؟!"به طرف صدا چرخیدم.خشکم زد.چشمهایش قهوه ای بود،نگاهم به نگاهش گره خورد و دلم به خودش سه قفله شد.مات و مبهوت نگاهش میکردم.چقدر مشکی بود.لب که باز کرد یخ من هم باز شد.برای بار سوم گفت:"شما محمد آقا هستین؟"به سختی صدایم را از گلویم بیرون دادم و گفتم:"بله"دوباره گفت:"سلام من لیلام، دختر حاجی. مامانی گفتن که این قابلمه را براتون بیارم ."من لیلام ..من لیلا.. لیلا    لیلا    لیلا.... صدایش در سرم پیچید و بارها و بارها تکرار شد.دهانم را باز کردم که چیزی بگویم اما صدایی خارج نشد، دوباره سعی کردم و صدایم را از پیچ گلویم بیرون هل دادم و گفتم:"مرحمت کردن.شمام زحمت کشیدین"صدایم آشکارا می لرزید، فقط آن نبود، تمام وجودم می لرزید. بار اولم بود که این چنین زلزله ای را تجربه می کردم.نگاهم کرد و گفت:"چه زحمتی. پدرم از شما و خانواده تون خیلی تعریف می کنه .به مامان بابا هم سلام برسونید." حاجی از من تعریف می کرد؟!! بی اختیاراز دهانم بیرون پرید که :"غلام...؟!" "شما هم ازخانواده تشکر کنید."سرم را زیر انداختم ، خداحافظی کردم و به طرف در رفتم.اصغری که قیافه ام را دید آرام گفت:"چی شده ممد؟ برق گرفته تو رو؟"زیر چشمی نگاهش کردم و از در باغ بیرون زدم.
   هووووف، تازه نفسم آزاد شد.برق مرا نگرفته بود،لیلا گیر شده بودم، دوا هم نداشت طبیب و حکیم و دکتر هم نمی توانستند برایم کاری بکنند. دردی داشتم خواستنی و درمان نشدنی.در سکوت کوچه صدای درزدن شنیدم!صدای در باغ شازده نبود!صدا از دلم بود کسی با دستهای ظریفش در میزد.صدای کلون زنانه هم بود!  مهمان داشتم. در را که کمی باز کردم کل خانه لرزید ،چشم هایش قهوه ای بود ولبخند میزد.میدانستم که اگر در را کامل باز کنم داخل می آید و تمام آنجا را برای خودش میکند .آنوقت چشمهای من هم درست عین چشمان او قهوه ای میشد.آنوقت ننه میگفت:"محمد آقا اون چشمای قهوه ای رو از کجا اوردی؟"
    در راه مسجد به خانه، تمام خاطرات آن روز را با خودم مرور کردم. لیلا را با آن چشمهای قهوه ای و لبخندی که بر صورت سبزه اش نقش می بست.لیلا هم سبزه بود اما نه مثل من،روشن تر،یاد حرف عزیزجون،ننه بزرگم، افتادم که میگفت:"زن و شوهر باید همرنگ باشن."من و لیلا هم همرنگ بودیم!نبودیم؟  به در خانه که رسیدم بقچه خاطرات لیلا را بستم تا ننه از رنگ رخسارم چیزی ملتفت نشود ،محض محکم کاری خودم را کمی به دمغی زدم .در را که باز کردم و داخل شدم، رعنا را دیدم که روبرویم ظاهر شد..


نوشته شده در تاريخ شنبه 5 مرداد1387 توسط امیر محمد
  ننه از توی زیرزمین داد زد:"پاپتیو چه به شازده؟".لب حوض نشسته بودم و با خودم فکر کردم همچین بیراه هم نمیگوید،ممد سیارو چه به این حرفها؟بلند شدم و از خانه زدم بیرون. تا سر بازار پیاده رفتم. به یک دوجین آشنایی که از کنارم رد می شدند محل نگذاشتم.حالا همه پشت سرم می گفتند ممد سیا دیلاق بود خلم شد،تو دلم گفتم:" به درک در کارمسرا(۱) رو میشه بست در دهن مردمو نه.اینقدر بگن تا زبونشون تاب برداره، اونوقت همه مجبور میشن برن پیش محسن دوچرخه تا تاب زبونشونو بگیره".از این فکر خنده ام گرفت.

  نزدیک ظهر بود،به سر بازارچه که رسیدم راهم را به طرف کوچه کبابی کج کردم،این محل ما هم جای غریبی بود،حکایتش حکایت کاخ و کوخ بود،یک کوچه مثل کوچه ما درب و داغون،یک کوچه هم مثل کوچه کبابی اعیانی.آخر جمع شدن این دو تا نقیض با هم یک جوری بود. در کوچه کبابی پیچیدم،بوی برگ و کوبیده که خورد تو دماغم، شکمم ساز و دوهل زد،قدمهایم کج و کوله شده بود.بوی کباب همچین زیر دماغم را قلقلک میداد که کم مانده بود بروم از شاطر نون بگیرم و هوای دور کبابی رو لقمه کنم.

به در خانه شان که رسیدم دو تا سوت بلبلی زدم، اصغر مثل کبوتر جلد از در خانه بیرون آمد.سلامی کرد و گفت:" هنوز ازمدرسه نیومده ممد. بازم اومدی ببینیش؟دفعه پیش که از حشمت اردنگی خوردی بس نبود؟!." چشم غره ای رفتم و گفتم :"آخه جغل تو رو چه به این حرفا؟."تا این را گفتم دیدم ماشین سفیدشان  از سر خیابان پیچید.یک مرتبه زلزله به جانم افتاد.به خودم گفتم:"یه ماشین اومده،ملک الموت که نیست اینجوری هفت بندت داره از هم در میره".اما افاقه نکرد همیشه همینطور میشدم .ماشین سفید نزدیک شد، روبروی در باغ نگه داشت. حشمت سرش را از پنجره بیرون کرد و رو به ما داد زد:"اصغری بپر درو وا کن." اصغری هم که از هیبت حشمت زلزله به جانش افتاده بود دوید طرف در.اما زلزله من با زلزله اصغر از زمین تا آسمان توفیر داشت اصغر از کسی که روی صندلی شوفر بود می لرزید و من از کسی که صندلی عقب نشسته بود.زلزله اصغری نهایت اگر زور میزد شلوارش را خیس میکرد و زلزله من کل شهر و زیرو رو می کرد.

   مات و مبهوت نگاهش می کردم به  ابروهای مشکیش با آن چشمهای قهوه ای که اگر کسی به آتها خیره میشد دیگر نمی توانست ازشان چشم بردارد.لبهایش را عین هر روز سرخ کرده بود.لپهایش هم گلی بود.ننه می گفت:"دختر به این سن که نباید سرخاب سفیداب بماله به خودش خوبیت نداره !." چند بارهم این را زیرزیرکی و با گوشه کنایه جلوی من به آبجی ناهید گفته بود اما گوش های من در و دروازه بود.آخر مگر میشد از لیلا چشم برداشت؟! چه با سرخاب، چه بی سرخاب.بازم صدای ننه تو مخم پیچید که:" این مردا تا یه زن رنگ و لعاب دار می بینن دل و دین می بازن.اونوقت ما زنا باید به نکیر و منکر هم بله بگیم."با اینکه دختر حاجی بازاری محل بود و پدرش دو بار حاجی شده و خاک کربلا رو هم به توبره ریخته و  برای اهل بیت سوغاتی آورده بود، نمی دانم چرا روسری دخترش همیشه یک وجب از ماجرا عقب بود! چقدر مشکی بود.روزم را شب کرده بود و شبم را روز.ولی در کل نقل این حرفها نبود .اصل کاری مرامش بود که از خیلی از لوطیا لوطی تر بود.باز نقل قول ننه آمد توی مخم که این بار موج رادیو مغزم را از برنامه اخلاقی ننه بردم روی برنامه گلها.صدای گوینده توی مغزم میگفت:"گلهای سرخابی...شماره هزارویک..هنرمندان این برنامه: چنگ:لیلا، نی:ممد سیا، ساز مخالف:ننه، آواز:اصغری."برای خودم داشتم با صدای روشنک نگار من که از مکتب برگشته بود را می خواندم که دیدم آواز از صدای اصغری و از گوشه عشاق به صدای فالش حشمت تغییر نت داد. بوی حمله هوایی می آمد چشم باز کردم و دیدم حشمت  داد میزند که:"کره خر!!! به چی زل زدی که دیگه چشم بر نمی داری؟ارث باباتو دارم می برم یا شب عروسی ننه ات که اینطوری نیشت بازه و تا فیها خالدون حلقت معلومه؟؟ بیام ببندمش یا خودت کرکره شو می کشی پایین؟." من که یک هو انگاری صدای آسمون قلمبه شنیده باشم از جا پریدم،لیلا که که من را دید خنده اش گرفت. من هم از خنده او  نیشم تا بناگوش بلکه عقب تر باز شد و  از آنجا رفتم.هنوز بر اثر درد اردنگی قبلی که روی ماتحتم بود شبها دمر می خوابیدم.

--------------------------------

(۱)کارمسرا:کاروانسرا. 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 24 تیر1387 توسط امیر محمد
   هنوز بوی خمیر دندان را در دهانش حس می کرد. روی تخت دراز کشید.نگاهی به عکس مادرش انداخت و به آرامی بسته شکلات را از زیر پتو بیرون آورد.با اینکه می دانست مادرش نمی آید اما تمام مدت نگاهش به در بود.ترس اینکه در باز شود و مادر او را بعد از مسواک با آن بسته شکلات ببیند، نمی گذاشت با خیال راحت با شکلاتش خوش باشد.

    کاغذ شکلات را آرام باز کرد، نگاهی به رنگ قهوه ایش انداخت، لحظه ای همه چیز را فراموش کرد ،چشمانش را بست، زبانش را به شکلات چسباند و با تمام وجودش آن را لیسید.مزه شیرین کاکائو در تمام رگ هایش به جریان افتاد.آب دهانش راه افتاده بود.این بار دندانهایش را در شکلات فرو کرد و گاز زد.آن لحظه برایش فراموش نشدنی بود.سال ها بود که بعد از مرگ پدر مزه شکلات را بدون ترس تجربه نکرده بود.

    از تخت پایین آمد جلو آیینه رفت و دستی به سر طاسش کشید .آقای مهندس چهل و سه ساله ای که همه چیز از جمله شرکت، ماشین، آپارتمان، تنهایی اش و خیلی چیزهای دیگر را از مادر داشت، فردا باید برای مراسم روز چهلم مادرش آماده می شد.

----------------------------------------------------------------------

پ ن:این پست کوچکترین ربطی با مناسبت های اخیر ندارد.


نوشته شده در تاريخ جمعه 7 تیر1387 توسط امیر محمد
  کلاغ ها در مزرعه نشستند، مترسک دست هایش را از هم باز کرد، کلاغها ترسیدند و پرواز کردند. مترسک یا نگاهش کلاغ ها را دنبال کرد.

  گنجشکها در مزرعه نشستند، مترسک بار دیگر دستهایش را گشود اما گنجشک ها هم ترسیدند و پریدند.مترسک به آرامی دستهایش را پایین آورد.

  موش کوچکی در کنار پای مترسک در جستجوی غذا بود مترسک همان کار را تکرار کرد ولی موش آن چنان ترسید که پا به فرار گذاشت.

  فرزند کوچک کشاورز نزدیک شد مترسک این بار نیز دستهایش را بالا آورد و از هم گشود،کودک برای لحظه ای به او خیره شد، سپس دستهایش را از هم گشود، چند قدمی جلو آمد و مترسک  را در آغوش گرفت.


نوشته شده در تاريخ جمعه 3 خرداد1387 توسط امیر محمد

  مرد به سختی بلند شد سرش درد می کرد و سرگیجه داشت چشم هایش تار می دید نمی دانست چه اتفاقی افتاده چشمش به جعبه قرص های کنار تختش افتاد نباید بیش از حد از آنها مصرف می کرد. مدتی لبه تخت نشست از طبقه پایین مسافرخانه صداهای نامفهومی به گوش می رسید بلند شد و به طرف  تنها آیینه اتاق رفت نگاهی به آیینه انداخت در آیینه چشمش به تصویر مردی افتاد که  در اتاقش با صورت روی زمین اقتاده بود بلافاصله به عقب چرخید از ترس خشکش زد نمی توانست صحنه ای را که می بیند باور کند روی زمین اتاق و اطراف سر مرد پوشیده از خون بود  کوچکترین تکانی نمی خورد از این که یک جسد در اتاقش افتاده بود به خود لرزید خواست به طرفش برود و صورتش روی زمین را ببیند که متوجه مجسمه ای سنگی  در نزدیکی جسد شد پایه ی مجسمه نیز خون آلود بود .از فکری که لحظه ای از ذهنش گذشت وحشت کرد با ترس دست هایش را بالا آورد و به آنها نگریست با دیدن  خون سرخ روی دستهایش تمام وجودش به لرزه افتاد تمام آنچه که در آن چند لحظه دیده بود مانند تکه های پازل کنار هم قرار می گرفتند، او مست بوده به اتاق آمده با  مردی که روی زمین بوده درگیر شده وبا مجسمه او را...نه نه نمی توانست اینطور باشد یک قسمت داستانش ناقص بود.

 صداهایی که از طبقه پایین شنیده می شد قوت می گرفت صدای آژیر ماشین پلیس هم به گوش می رسید . چند لحظه بعد صدای پای چند نفر را شنید که به سرعت از پله ها بالا می آمدند مرد ترسیده یود آنها هر لحظه نزدیک تر می شدند باید کاری می کرد اگر کسی او را در این شرایط می دید در مورد قاتل بودنش شکی نمی کرد باید از آن اتاق فرار می کرد به طرف پنجره رفت اما ارتفاع زیاد بود باید در جایی درون اتاق پنهان می شد اتاق را با نگاه های سریع جستجو کرد تنها مکان مناسب برای پنهان شدن کمد لباس ها بود به سرعت به سمت کمد رفت و در گوشه ای از کمد نشست و نفسش را در سینه حبس کرد.
   صدای پلیس و مدیر مسافرخانه از پشت در به گوش می رسید آنها چند با در زدند و بعد در با صدای  بلندی شکسته شد همه به داخل آمدند صدای بم و نسبتا خشنی که به نظر پلیس می آمد پرسید :"کسی که از اتاق خارج نشده؟" و صدای آشنای مدیر مسافرخانه پاسخ داد:"نه بعد از صدای درگیری و داد و فریاد کسی از این اتاق خارج نشده ." مرد پلیس رو به بقیه گفت:"همه جا را بگردید باید همینجا مخفی شده باشد." سر و صدای به هم ریختن وسایل اتاق شنیده شد مرد دعا می کرد که کاش کسی پیدایش نکند اما خودش هم می دانست که آنها حتما کمد لباس ها را می گردند، قلبش به سرعت می تپید. در همان لحظه در کمد باز شد مرد چشم هایش را بست  لباس ها یکی یکی کنار رفت و ناگهان صدای فریاد  پلیس دیگری از گوشه ای از اتاق شنیده شد:"پیدایش کردیم ...قربان مظنون اینجاست... می خواست از پنجره دستشویی فرار کند " پلیسی که در حال گشتن کمد بود به طرف صدا رفت مرد با تعجب به حرفهای پلیس ها گوش می کرد در کمد نیمه باز بود و می توانست قسمتی از اتاق را ببیند. یکی از پلیسها  جوانی را که گرفته بود را جلو آورد فرمانده  با همان صدای خشنش گفت:" پس تو این نویسنده بیچاره را کشتی؟" و بعد با صدای بلند ادامه داد :" ببریدش" مرد به چهره جوان نگاه  کرد چهره اش اصلا شبیه کسی که انسانی را کشته باشد نبود دلش به حال او سوخت. پلیس دستبندش را بیرون آورد و به مچهای مظنون بست دستهای جوان که تا آن لحظه مشت بود از فشار دستبند باز شد و چیزی شبیه یک عکس به زمین افتاد.پلیس و جوان هر دو از اتاق خارج شدند و اتاق خالی شد .

  مرد به آرامی از کمد بیرون خزید این شبیه یک معجزه بود که پلیس او را درون کمد پیدا نکرده بود. از راهرو مسافرخانه صدای پلیس ها را می شنید هنوز هم تا روشن شدن ماجرا باید در جایی پنهان می شد و باید می فهمید که آن جسد از آن کیست.چشمش به عکس روی زمین افتاد بلافاصله چهره دختر جوان روی عکس را شناخت  احساسی قدیمی که اکنون خیلی قوی تر از قبل بود درونش زنده شد.کمی به عکس نگاه کرد اسم دختر را به خاطر می آورد و او را به خوبی می شناخت  بیشتر از یک شناخت معمولی بود اما چرا چیز دیگری را به خاطر نمی آورد..؟!
   با صدایی که از راهرو شنید به خود آمد در اتاق باز شد و دختر جوانی به داخل دوید همان چهره روی عکس بود دختر از دیدن جسد شوکه شد جیغ بلندی کشید لحظه ای ایستاد و بعد با قدم های آرام و لرزان به جسد نزدیک شد و بالای سرش نشست مرد رو به دختر پرسید:" تو او را می شناسی؟ می دانی که کیست؟ باید کمکم کنی که از اینجا فرار کنم وگرنه ممکن است مرا نیز دستگیر کنند." دختر بی اعتنا به حرف های مرد به جسد نگاه کرد هنوز شوکه بود کتابی را که در دستش بود روی زمین گذاشت و به طرف صورت جسد خم شد . مرد کتاب را دید و کلمات روی جلد را زیر لب خواند:قصه عشق تقدیم به...اسم دختر  در ادامه جمله دیده می شد کتاب به او هدیه شده بود . به اسم نویسنده رسید از دیدن اسم خودش در جای اسم نویسنده تعجب کرد نویسنده آن کتاب خودش بود به دختر نگاه کرد و گفت:" من این کتاب را نوشته ام؟." جوابی نشنید دختر جسد مرد روی زمین افتاده را چرخاند تا صورتش را ببیند مرد به صورت خونین جسد نگاه کرد و بی درنگ او را شناخت چیزی شبیه رعد و برق تمام خاطراتش را زنده کرد و احساس وحشت نگرانی  تنهایی و سبکی وجودش را پر کرد آن چهره خونین صورت خود او بود و آن جسد نیز، جسد خودش بود که روی زمین افتاده بود باورش نمی شد اما چگونه ممکن بود که او هم  مرده و هم زنده باشد..؟؟!!! سر جسدش خونی بود او به قتل رسیده بود نمی توانست آنچه را که میبیند باور کند رو به دختر فریاد زد:" چه اتفاقی برایم افتاده؟ چه شده؟جوابم را بده چه اتفاقی افتاده؟"  دختربه صورت جسد خیره شده بود و جوابی نداد گویا اصلا صدای مرد را نمی شنید مرد دوباره فریاد زد اما باز هم جوابی نگرفت کسی نه او را می دید و نه صدایش را می شنوید.

     دوباره به صورت خونین جسد خودش و به مجسمه ی سنگی که در آن نزدیکی بود نگریست کم کم تمام اتفاقت آن شب را به یاد می آورد یادش می آمد که از چاپ کتابش خوشحال بود و ازجشن دونفره ای که با عزیزترین شخص زندگی اش به خاطر تقدیم کتاب به او برگزار کرده بود برمی گشت  پس از سالها دوری از شهرش و فروش خانه قدیمی شان مجبور بود در مسافرخانه بماند خیلی خسته بود به اتاق آمده بود و قبل از آنکه به تختش برسد و روی آن دراز بکشد آن پسر جوان  از  کمد بیرون آمده بود و با هم مشاجره کرده بودند پسر جوان از ملاقات نویسنده با دخترمورد علاقه اش راضی نبود. مرد می دانست که پسر از موضوع بین او  و دختر اطلاعی ندارد آن دختر صمیمی ترین دوست دوران بچگی اش و در حقیقت مانند یک خواهر او را دوست می داشت  .خواهری که بیشتر شادی های دوران کودکی اش را مدیون او بود. با داد فریادهای پسر جوان مرد مطمین شد که او هم از ماجرا اطلاعی ندارد خواست  به پسر بگوید  اما پیش از آنکه دهان باز کند پسربه سویش حمله ور شد با هم در گیر شده بودند و در یک لحظه پای هر دو لغذیده بود و با صورت به زمین خورده بودند ما از شانس بد سر نویسنده به لبه ی میزکنار تخت خورده بود و بعد هم در اثر سقوط مجسمه سنگی مورد علاقه اش از روی همان میز به روی سرش مرده بود. همه ی این صحنه ها از جلوی چشمانش گذشت . به خودش گفت من مرده ام من واقعا مرده ام .ناگهان احساس سبکی و آرامشی عمیقی که تا آن لحظه تجربه نکرده بود وجودش را گرفت کم کم پاهایش از زمین جدا شد و به  بالا حرکت کرد دوباره به چهره معصوم دختر که سرش را روی سینه جسد گذاشته بود و چشم هایش را بسته بود نگاه کرد چیزی درونش می گفت که به زودی او را خواهد دید.

----------------------------------------------------------------------------

 امیر.م:سلام .بالاخره بعد از یک ماه آپ کردم با داستان سرگیجه که امیدوارم از خوندش خوشتون اومده باشه البته می دونم که پایانش غم انگیز شد اما خوب اینم یه جور پایان دیگه.آهنگ وبلاگ هم که  از ساخته های بتهوون هست برای تقویت حس داستان عوض کردم. اگر انتقاد یا پیشنهادی در مورد داستان آهنگ و قالب وبلاگ داشتین حتما بگین خوشحال می شم.در مورد تغییر قالب هم باید بگم که قالب قبلی مشکل داشت و به هم ریخت برای همین عوضش کردم اون عکسی هم که در بالای قالب فعلی می بینین  چهره ونوس در تابلو نقاشی تولد ونوس اثر  بوتیچلی ("The Birth Of Venus" "BOTTICELLI, Sandro") نقاش ایتالیایی هست.که بسیار زیبا کشیده شده.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 8 مهر1386 توسط امیر محمد
 

                Maria $ Mishel
  

  مرد شالگردنش را محکم کرد کلاهش را صاف کرد  ،ایستاد دست هایش را از هم گشود نفس عمیقی کشید،و از لبه ی بام پایین پرید...!!! ماریا لحظه ای شوکه شد اما بی معطلی با سرعت به سمت جایی که مرد ایستاده بود دوید و برای نجات آن مرد از لبه ی بام به سمت خیابان شیرجه زد ،مرد را دید که با سرعت به سمت زمین سقوط می کرد می بایست هر طور شده آن دیوانه را از مرگ نجات می داد    دستهایش را بست تا با سرعت بیشتری حرکت کند مرد از نیمه ارتفاع ساختمان گدشته بود و چیزی نمانده بود که با زمین بر خورد کند،دیگر امیدی به نجاتش نبود ، اما در آن لحظه اتفاقی افتاد که ماریا از تعجب خشکش زد سرعت مرد کم شد و ناگهان جهت حرکتش عوض شد و با حرکتی دایره وار به سمت بالا اوج گرفت باور نکردنی بود او پرواز می کرد.
 ماریا لحظه ای فراموش کرده بود که در حال سقوط از بلندترین ساختمان شهر است ، بلافاصله دستهایش را از هم باز کرد مسیرس را عوض کرد و در آسمان به دنبال مرد پرنده رفت .پرنده ی دوم در آسمان بالا رفت،چرخید و بعد به سمت بامی که از آن پریده بود پرواز کرد خواست که روی آن فرود بیاید سرعتش را کم کرد اما وقتی به سطح بام رسید پایش لغزید و به زمین خورد و پس از چند بارغلتیدن به هواکش برخورد کرد،مرد به سختی بلند شد لباس هایش را تکاند دستی به پشتش کشید وبا زحمت کمرش را که گویی ضرب دیده بود صاف کرد.

    ماریا که پشت سر مرد لبه ی بام فرود آمدبود با صدای بلند پرسید:"حالتان خوب است؟" مرد از شنیدن صدا جا خورد ، فوراُ به طرف صدا چرخید و متوجه سایه زنی شد که چند قدم عقب ترایستاده بود       نمی توانست چهره اش را درست ببیند رو به زن گفت :"تو دیگر که هستی؟ این موقع شب این بالا چه کار میکنی؟" ماریا گفت:"من دیدم که پرواز کردی و زمین خوردی"مرد چند لحظه سکوت کرد و سپس گفت:"من پرواز کردم؟؟؟ خیالاتی شدی خانم برو خانه ات و بخواب"ماریا نگاه معنی داری به مرد انداخت  به طرف خیابان چرخید و با صدایی بلندتر از حد معمول گفت:" پس نمی توانی پرواز کنی،فکر می کردم می توانی کمکم کنی اما اشتباه کردم..."و آه بلندی کشید و بعد با فریاد گفت:" خداحافظ زندگی نکبت بار " یک قدم به جلو برداشت و خودش را به پایین پرت کرد...!!!  مرد لحظه ای از آنچه که شاهدش بود بهت زده شد زیرا به نظر نمی آمد که آن زن قصد همچین کاری را داشته باشد اما دلیل دیگری هم برای حضورش در این ساعت شب و بر بالای بلندترین ساختمان شهرپیدا نکرد . به سرعت دوید و برای نجات آن زن از لبه ی بام پرید شاید برای پریدن دیر شده بود اما می بایست تمام سعی اش را می کرد در حال سقوط به دنبال زن گشت اما اثری از او ندید نه در مسیرش و نه روی سنگفرش خیابان  و این خیلی عجیب بود ..!!!آن زن غیب شده بود مرد معلق در آسمان ایستاد  و به زمین و بالای سرش نگاهی انداخت هیچ نشانه ای از آن زن نیافت،یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟ در این فکر بود که ناگهان با صدایی آشنا از پشت سرش به خود آمد صدای آن زن بود:" که من خیلاتی شدم و تو نمی توانی پرواز کنی...؟!!!" مرد چرخید وهمان سایه را این بار معلق در آسمان دید باورکردنش سخت بود.هر دو بین زمین و هوا  معلق بودند و به هم نگاه می کردند در سایه آن ساختمان نمی توانستند به خوبی همدیگر را ببینند اما به هر حال دیدن یک نفر دیگر که پرواز می کرد هم حیرت انگیز بود و هم  خوشحال کننده... مرد با تعجب گفت:"وای خدای من تو هم پرواز میکنی؟" ...ماریا با لحنی شیطنت آمیز گفت:"خیلاتی شد بهتر است کمی استراحت کنی" مرد لبخندی زد و خودش را معرفی کرد:"من میشل هستم" ...ماریا مودبانه پاسخ داد:"من هم ماریا هستم ازآشنایی با شما خوشوختم "
 .سپس  هر دو از سایه تاریک ساختمان بیرون آمدند و در نور خیابان قرار گرفتند حالا یکدیگر را بهتر     می دیدند.به محض آنکه رو بروی هم فرار گرفتند در یک لحظه نگاهشان به هم گره  خورد ناگهان اتفاق عجیبی افتاد گویی زمان متوقف شده  وتمام دنیا از حرکت ایستاده بود،و آن دو در مرکز  
کهکشان بودند،چیزی در درونشان رشد کرد  پر وبال گشود و پرواز کرد مانند این بود که یکدیگر را می شناختند اما سالها از هم دور بودند و در تمام این مدت به انتظار این لحظه  روزها را گذرانده بودند
هیچ کدامشان متوجه نشدند که آن لحظه چقدر طول کشید...شاید چند دقیقه یا چند ساعت،جند روز و شاید جند سال..!!! آنها متوجه گذز زمان نبودند.
  در آن لحظه برای ماریا و میشل هیج چیز مهم تر و دل انگیز تر از پرواز در آسمان نگاه یکدیگرنبود بعد از هفت روزآنها زیباترین و آبی ترین آسمان را برای پرواز یافتند و این تنها آغاز پروازی بود که  پایانی نداشت   ماریا و میشل  در آسمان شناور بودند چشم در چشم هم،  نسیم ملایم شب می وزید و مهتاب سپید چهره شان را روشن می کرد لحظه ی بی نظیری بود هیچ چیز جز سکوت نمی توانست زیبایی آن لحظه را وصف کند.


  در این حال بودند که با صدای ترمز دو ماشین و تصادف و داد و بیداد راننده ها به خود آمدند ماریا بی اختیار سرش را پایین انداخت هجوم خون به گونه هایش را حس  می کرد صورتش سرخ شده بود 
میشل گفت:"بهتر است قبل از آنکه کسی ما را ببیند از اینجا برویم من پارکی را در این نزدیکی می شناسم که در این موقع شب کسی در آن نیست" ماریا پذیرفت.
  به سمت پارک حرکت کردند پس از مدتی پروازبه آنجا رسیدند و روی نیمکتی نشستند. لحظاتی به سکوت گذشت و بعد هر دو در یک لحظه پرسیدند:"چطور شد  که پروازکردی؟" و از این هم زمانی     خنده شان گرفت...ماریا گفت:" لطفا تو اول بگو "... میشل شروع به تعریف کرد :" خلاصه می کنم چون می خواهم زودتر ماجرای تو را بشنوم...یک روز صبح به محض آنکه در اداره پشت میز کارم نشستم  رییس گفت که  می خواهد همین امروز کار پرونده ای را که مدتها بود بی نتیجه مانده بود تمام کنم واگر تا پایان روز نمی توانستم می بایست با شغلم خداحافظی می کردم،مردک همیشه سخت ترین کارها را به من می داد .لیستی هم از تمامی  مدارکی که به آن نیاز داشتم  روی میزم گذاشت و رفت،برای هر کدام ار آنها مجبور بودم به تمامی طبقه ها سر بزنم کار واقعا خسته کننده ای بود. بعد از دو ساعت بالا و پایین رفتن و پیدا کردن نیمی از مدارک  برای گرفتن چند پرونده قدیمی می بایست به بایگانی اداره مراچعه می کردم...  تمام پله ها را تا زیرزمین پایین رفتم  اما از شانس بد من بایگانی تعطیل بود،دیگر بدتر از آن نمی شد.                                                                                                                از بدشانسی ام،از آن کار،از حماقت رییسم و ازهمه چیز خسته شده بودم دیگر تحمل نداشتم به قدری عصبی شدم که پرونده ای را که در دستم بود به طرف یکی از پنجره ها پرت کردم اما باز هم از شانس بدم پنجره باز بود، پرونده به بیرون پرتاب شد و تمام مدارک پخش شدند.مدتی در زیرزمین نشستم بعد از آنکه آرامتر شدم برای جمع آوری کاغذ ها بیرون رفتم وقتی تک تک آنها را جمع کردم و خواستم که درون پوشه بگذارمشان متوجه قاصدکی شدم که در بین گیره های پوشه به دام افتاده بود قاصدک درشت و زیبا و درخشان را از بین گیره ها آزاد کردم و کف دستم گذاشتم و به زیرش فوت کردم و پریدم تا فاصدک را بگیرم که .." ماریا حرف میشل را قطع کرد و با لحنی متعجب گفت:"که متوجه شدی از زمین فاصله داری و می توانی پرواز کنی...درست است؟" ...میشل پرسید:"تو از کجا میدانی؟".. ماریا گفت:"من هم قاصدک را دیده ام" و بعد تمام ماجرای صبحی که پرواز کرده بود را مو به مو تعریف کرد ،میشل با دقت به حرف های ماریا گوش می داد بعد از تمام شدن داستان ماریا دوباره پرسید:" چند روز است که پرواز می کنی؟" ... میشل:"هفت روز"...ماریا هیجان زده و متعجب گفت:"من هم هفت روز است که پرواز می کنم،این خیلی عجیب است انگار قاصدک بعد از من به سراغ تو آمده"...و بعد ادامه داد:"اداره ای که در آن کار می کنی کجاست؟شاید به محل زندگی من نزدیک باشد و باد اتفاقی قاصدک را به آنجا برده"...میشل پاسخ داد:"یک اداره ی نسبتا قدیمی در خیابان بیست و هفتم"...ماریا جیغی کشید و گفت:"این غیر ممکن است"...میشل با تعجب پرسید:"چه چیز غیر ممکن است؟"...ماریا:" من هم در همان اداره کار می کنم در اداره ی خیابان بیست و هفتم...!!!"...دهان میشل از تعجب نیمه باز بود:"تو هم  همانجا کار می کنی؟"ماریا :"بله...چه مدت است که در این اداره هستی؟"...میشل:"نزدیک به هفت سال"... ماریا:"وای خدای من..من هم هفت سال است که دربایگانی اداره کار می کنم"...میشل:"در بایگانی؟؟؟پس آن روز صبح که بایگانی تعطیل بود...؟!!!"...ماریا:"بله آن روز صبح من در آسمان بودم نه در اداره ...اما چرا در تمام این سالها تو را در بایگانی ندیدم!!؟"...میشل گفت:"به این علت که من در طبقه چهارم کار می کنم  از آنجایی که این اداره ی قدیمی آسانسور ندارد و به خاطر مشکل پایم هیچ وقت از پله ها پایین نمی آمدم همیشه اگر از بایگانی چیزی می خواستم کس دیگری را می فرستادم...آن روز صبح هم که پایین آمدم به این دلیل بود که  تنها خودم اجازه داشتم که مدارک محرمانه مربوط به آن پرونده را از بایگانی بگیرم، اگر کس دیگری آنها را می دید حتما توی دردسر می افتادم"...ماریاپرسید:"پایت چه مشکلی دارد؟"...میشل:"قبل از اینکه در این اداره مشغول به کار شوم،در کارخانه ای کار می کردم  یک روز انبار کارخانه آتش گرفت و پای من زیر یکی از تیرک های سقف ماند..به همین علت است که روی بام زمین خوردم همیشه موقع فرود اشتباه می کردم و روی پای زخمی ام پایین می آمدم"....ماریا با تردید پرسید:" اسم آن کارخانه جانسون نبود؟و بعد از آن آتش سوزی ورشکست شد؟"...میشل نگاهی به ماریا انداخت وجواب داد:"چرا اسمش جانسون بود و ورشکست شد....اما چرا می پرسی؟"...ماریاگفت:" با آن که باور کردنش سخت است،اما هفت سال پیش من هم در کارخانه جانسون کار می کردم"...میشل کاملا حیرت زده شده بود:"تو هم در جانسون کار می کردی  یعنی در تمام این سالها ما در یک محل کار می کردیم اما یک بار هم همدیگر را ندیدیم..؟!!"...ماریا گفت:"بله همینطور است در تمام این سالها کنار هم بودیم"... میشل با صدایی آهسته گفت:"در تمام این سالها تنها بودم و در انتظار کاش زودتر تو را ملاقات می کردم" ماریا با لبخند گفت:"مهم این است که ما همدیگر را پیدا کرده ایم" میشل به ماریا نگاه کرد و لبخند زد.

  در آن هنگام نسیم ملایمی وزید و با خودش معجزه گر کوچک و درخشان را آورد ماریا و میشل نگاهی به قاصدک انداختند  هر دو دلیل حضور قاصدک را می دانستندباید هدیه ای که به آنها داده بود را   پس می دادند.قاصدک در هوا شناور بود ماریا و میشل ایستادند و به قاصدک دست کشیدند .بار دیگر نسیم ملایم آمد و قاصدک را با خود برد.

  میشل گفت:"باید تا خانه  پیاده برویم"و هر دو قدم زنان به سوی خیابان رفتند .. در راه ماریا گفت:"یک سوال داشتم...تو که در نزدیکی راه آهن زندگی نمی کنی؟" میشل که  متوجه منظور ماریا نشده بود گفت:"نه خانه من نزدیک راه آهن نیست" ماریا در دل گفت خیلی خوب است. نگاهی به آسمان شب انداخت و گفت:امشب ماه خیلی زیباست" میشل گفت:"زیباترین مهتابی است که تا به حال دیده ام" و بعد هر دو در پیچ خیابان گم شدند.


 و در جایی  دور  در گوشه ای از این دنیا مردی در تعقیب قاصدکی می دوید.

                                            

                                                          پایان


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 20 تیر1386 توسط امیر محمد
                        

                           seven days after the miracle

 شش روز از صبحی که معجزه ی پرواز اتفاق افتاده بود می گذشت . این شش روز بهترین ، زیباترین و رویایی ترین روزهای زندگی ماریا بودند.هر صبح ماریا برای رفتن به سر کار  به بالای بام خانه می رفت ریه هایش را از هوای سرد صبحگاهی پر می کرد نگاهی به اطراف می انداخت دستهایش را از هم باز می کرد و از لبه ی بام پایین می پرید..!!!  و پرواز کنان به سمت محل کارش می رفت. البته بیشتر اوقات مجبور بود از فراز خیابانهای خلوت شهر عبور کند زیرا  دیدن یک انسان پرنده ممکن بود باعث ترس مردم بشود.


   به نزدیکی اداره که می رسید در پشت ساختمان متروکه ای در همان حوالی فرود می آمد لباسها و موهایش را مرتب می کرد کلاه تازه اش را ازکیفش بیرون می آورد و به سر می گذاشت و قدم زنان به طرف اداره حرکت می کرد.  در مسیر حرکت به سمت بایگانی که در زیرزمین اداره بود در هنگام عبور از راهرو های اداره سرش را بالا می گرفت و به تمام کارمندانی که می شناخت  سلام می کرد بیشتر کسانی که در این سالها ماریا را دیده بودند با تردید سلامش را پاسخ می گفتند و با تعجب نگاهش می کردند این زن شبیه آن ماریای ساکت و سر به زیری نبود که آنها در تمام این مدت می شناختند. با رسیدن به محوطه ساکت و خلوت زیرزمین تنها چیزی که ماریا از شنیدن آن لذت می برد ، و برایش مانند موسیقی دلنشین می نمود صدای تق تق کفشهای پاشنه بلندش بود.     
 پس از پایان روز کاری و بازگشت به خانه  تا غروب آفتاب استراحت می کرد سپس گرمترین لباسهایش را می پوشید کلاه پشمی اش به سر می گذاشت و بالای بام می رفت. ماریا عاشق پرواز در آسمان تاریک شهر بود.دیدن حیابان ها ماشینها چراغ های خانه ها و مغازه ها و مردم شهر از آن بالا لذت بخش بود هیچ چیز دیگری نمی توانست برایش جای آن چشم انداز را بگیرد.

    بیشتر اوقات پس از ساعتی پرواز برای رفع خستگی و گرسنگی بر لبه ی بام ساختمان بلندی می نشست سفره ی کوچکی را که همراه شام مختصرش با خود می آورد روی پایش می گذاشت غذایش را همانجا می خورد و به پایین و به مردم که در خیابانها رفت آمد می کردندو از این سو به آن سو می رفتند می نگریست و  در افکار خود غرق می شد.


 صبح روز هفتم هم ماریا  مانند شش روز قبل  پرواز کنان به سوی محل کارش رفت و در پشت ساختمان متروک نزدیک اداره فرود آمد اما این بار  به محض آنکه پایش به زمین رسید صدای فریاد ظریفی را از پشت سرش شنید با سرعت به طرف صدا چرخید چند قدم آن طرف تر  پسر بچه ای با دهان و چشم های باز به او خیره شده بود.ماریا خونسردی اش را حفظ کرد  جلو رفت خم شد و به پسر گفت:"چیزی شده؟:"ــــــــ    پسرک با صدایی لرزان پاسخ داد:"من دیدم که تو پرواز می کنی و از آسمان آمدی تو یک پری هستی؟"ــــــــــ ماریا به آرامی گفت :"شاید باشم"ــــــپسرک دوباره پرسید:"تو آرزو هم  بر آورده می کنی؟"ـــــــــ ماریاپاسخ داد:"بستگی دارد که چه آرزویی باشد"ـــــ پسربچه گفت:"می خواهم تا مدرسه ام پرواز کنم درست مثل تو."ـــــــ ماریا نگاهی به پسر انداخت پرسید :"مدرسه ات کجاست؟"ـــــــ پسرک با انگشت ساختمان مدرسه را که زیاد از آنجا دور نبود نشان داد. ماریا  گفت:"به یک شرط آرزویت را برآورده می کنم که درباره ی من با هیچ کس حرفی نزنی...قبول است؟" پسربچه سرش را به علامت تایید تکان داد گفت:"به هیچ کس نخواهم گفت" ماریا لبخندی زد و دست پسرک را گرفت و آنها با یکدیگر به سوی مدرسه پرواز کردند.    ماریا مسیرش را دورتر کردتا مدت پرواز بیشتر شود پسربچه از خوشحالی فریاد می کشید و به اطرافش نگاه می کرد او مانندقهرمان های  قصه هایش داشت پرواز می کرد. آنها چند باربالای مدرسه چرخیدند  و بعد پشت ساختمان فرود آمدند .

  پسر بچه از هیجان  نفسش بند آمده بود تنها با لبخندی به پهنای صورتش و با چشمانی که از ذوق پریدن گرد و درخشان شده بودند به ماریا نگاه می کرد بعد از چند لحظه که آرامتر شد جلو آمد و محکم پری را بغل کرد ماریا هم از شادی پسرک خوشحال بود پسر بچه  سرش را بالا آورد و پرسید:" دوباره می بینمت پری؟" ماریا لبخندی زد وگفت:" ممکن است" پسرک در حالی که به ماریا خیره شده بود چند قدم عقب عقب رفت و سپس  از ماریا خداحفظی کرد و چرخید و به طرف مدرسه دوید.ماری با صدای بلند گفت:"خداحافظ شاهزاذه ی کوچک."


 پس از اتمام ساعت کاری ماریا به خانه برگشت تا غروب استراحت کرد بعد لباسهای گرم اش را پوشید و به پیاده روی در آسمان رفت. پس یک ساعت پرواز در آسمان شهر احساس خستگی کرد و به طزف بلندترین ساختمان شهر پرواز کرد و لبه ی بام آن نشست تا استراحت کند مدتی زیادی نگذشته بود که از صدای بلند برخورد چیزی با  هواکش های روی بام به خود آمد از جایش بلند شد و فورا در گوشه ای تاریک مخفی شد و منتطر ماند ، بعد از مدت کوتاهی صدای مردی را شنید که از زیر لب غرولند می کرد. ماریا از جایش تکان نخورد و با دقت  حرکات مرد را دنبال کرد.مرد قد نسبتا بلندی داشت،پالتو مشکی و بلندی به تن کرده بود، کلاه لبه دار قهوه ای رنگی به سر داشت و هنگامی که روی لبه بام نشست ماریا توانست صورت کشیده و گونه های برجسته اش را ببیند،مرد مدتی نشست و به پایش دست کشیدسپس بلند شد و روی لبه ایستاد شالگردنش را محکم کرد کلاهش را صاف کرد به خیابان نگاهی انداخت دست هایش را از هم گشود نفس عمیقی کشید و با صدای بلند گفت:"خداحافظ اشتباهات گذشته." و از لبه ی بام پایین پرید...!!! ماریا لحظه ای شوکه شد اما بی معطلی با سرعت به سمت جایی که مرد ایستاده بود دوید و برای نجات آن مرد از لبه ی بام به سمت خیابان شیرجه زد ...(ادامه دارد)

                                                                               پایان قسمت دوم


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 خرداد1386 توسط امیر محمد

 

                                     Flying Maria


  هفت سال بود که  ماریا هر روز دو باراز این راه  عبور می کرد برای رسیدن به ایستگاه اتوبوس و برگشتن به خانه مجبور بود که از کنار خط آهن قدیمی رد بشود پیاده روی خسته کننده ای بود چون اطراف خط آهن هیچ چیز برای تماشا کردن وجود نداشت نه درختی نه مغازه ای نه آدمی، فقط ریلهای فلزی راه آهن با الوار های زیرش و سنگریزه های اطرافش بود الوارهایی که  همگی به هم شبیه بودند و پشت سر هم تکرار می شدند. خیلی  وقت ها به این فکر می کرد که چقدر زندگیش شبیه این خط آهن تکراری و خسته کننده است.
   سالها و روزها بدون اتفاق خاصی به همین ترتیب گذشته بود از بیست سالگی که به خاطر ور شکستگی کارخانه محل کارش از آنجا بیرون آمده بود تا الان دربایگانی اداره ای متوسط کار می کرد. تمام این سالها رو تنها زندگی کرده بود خودش فکر می کرد که به خاطر صورت کشیده ولاغرش و اینکه بیش از حد ساکت  و خجالتی هست و همیشه سرش را پایین می گیرد تا به حال کسی ازش خوشش نیامده.این ها تمام فکرهایی بودند که هر روز موقع پیاده روی از کنار خط آهن از ذهنش می گذشتند. 

 
   آن صبح هم مانند بقیه روزها در حال عبور از کنار خط آهن بود.به خاطرسردی هوا سرش را زیر انداخته بود و یقه ی پالتو قدیمی اش را بالا داده بود و دوباره تمام این فکرها داشتند از ذهنش رد می شدند ازهمه شان خسته شده بود، به سرعتش اضافه کرد گویی که می خواست ازتمام آن فکرهای همیشگی و تکراری فرار کند،از راه آهن از زندگی یکنواختش و از همه چیز خسته شده بود ،اما انگار فایده ای نداشت و راه فراری  نبود  شروع به دویدن کرد تند تر دوید تا شاید بتواند افکارش را پشت سر بگذارد ولی ناگهان پایش به مانع سختی گرفت وبا صورت به سختی زمین خورد.چند لحظه درهمان حالت خوابیده ماند و بعد به آرامی سعی کرد تا از روی زمین بلند شود.
  تمام بدنش درد می کرد کف دستهای یخ زده اش که روی سنگریزه ها خورده بود به شدت می سوخت، دستهایش را مشت کرد و به زیر پالتواش فشار داد کم مانده بود که زیر گریه بزند اما جلوی اشک هایش را گرفت و ایستاد و لنگان لنگان به سمت ریل رفت و رویش نشست به محض نشستن درد و سرما را در پنجه ی پایش احساس کرد  خواست کفشش را ازپا بیرون آورد که چشمش به پنجه ی کفش افتاد با خود گفت:"وای نه..!!!"کفش کهنه کاملا دهان باز کرده بود .این بار دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد ، سرش را روی زانوهایش گذاشت و با صدای بلند گریه کرد صدای گریه اش در تمام محوطه راه آهن می پیچیداشکهایش طوری سرازیر می شدند که گویی پایانی برایشان نبود.

  مدتی گذشت دیگرصدای گریه شنیده نمی شد،آرام شده بود و تنها هر چند لحظه یک بار نفس عمیقی می کشید وبا  آستین پالتو بینی اش را  پاک می کرد به کفش پاره اش نگاهی انداخت ، به یاد آن یک جفت کفشی افتاد که در ویترین مغازه ای دیده بود، کفش های پاشنه بلند  قهوه ای با آن سگک های پروانه ای شکل رویشان.از کفشهای زمخت وبد ریخت و ارزانش خسته شده بود. از درون لنگه کفش پاره نگاه به  پنجه آن انداخت مثل این بود که کفش هم از درد آن ضربه فریادی ابدی کشیده است.
در همان لحظه چیزی در نوک کفش توجه اش را جلب کرد یک قاصدک  در دهان کفش گیر کرده بود، دیدن قاصدک در آن فصل سال وآن هم در محوطه راه آهن که در اطرافش هیچ باغ یا علفزاری وجود نداشت عجیب بود .با دو انگشت  به آرامی قاصدک را گرفت و  به صورتش نزدیک کرد، بزرگ وسفید و درخشان بود قاصدک را در کف دستش گرفت و به آرامی به آن دمید قاصدک بالا رفت در هوا چرخی زد و پایین آمد،این بار محکم تر فوت کرد قاصدک بالاتر رفت وبازبه نرمی پایین آمد با دیدن قاصدک تمام دردهایش را فراموش کرده بود.

 بلند شد یک نفس عمیق کشید و با شدت به زیر قاصدک فوت کرد ،قاصدک با سرعت اوج گرفت  چرخید و پایین آمد اما قبل از آنکه به دسترسش برسد  نسیمی وزیدن گرفت و قا صدک را دور کرد . به دنبال قاصدک دوید  و تلاش کرد تا آن را بگیرد چند بار بالا پرید اما موفق نشد نمی خواست  که قاصدک را از دست بدهد    قاصدک  اندکی پایین آمد فرصت را غنیمت شمرد،تمام نیرویش را جمع کرد و پرش بلندی زد  و قاصدک را در مشتش گرفت  آنقدر خوشحال بود که متوجه اتفاقی که افتاده بود نشد .

   مشتش را آرام باز کرد و  نگاهی با قاصدک انداخت سر جایش بود ایندفعه قاصدک را رو به جلو پرواز داد و به دنبالش دوید اما یک مشکلی وجود داشت موقع دویدن زمین را زیر پاهایش حس نمی کرد واین خیلی عجیب بود ایستاد فکر کرد که شاید پاهایش از سرما بی حس شده اند پس نگاهی به پایین انداخت و در همان لحظه جیغی بلندی از سر ترس کشید. این غیر ممکن بود او در حدود یک متر و نیم از زمین فاصله داشت و در هوا معلق بود دست هاش رو روی صورتش گذاشته بود وبا چشمانی که از تعجب و ترس گرد شده بودند به فاصله خودش از زمین نگاه می کرد باورش  غیر ممکن بود.

   فکر کرد که شاید بعد از زمین خوردن مرده باشد و الان هم این روحش است که دارد به طرف بهشت پرواز می کند به دنبال جنازه ی خودش روی زمین گشت اما به جز لنگه کفشش چیزی پیدا نکرد. آرام پنجه ی پای برهنه اش در هوا تکان داد  اثری از زمین سخت نبود هنوز به اتفاقی که افتاده بود شک داشت شاید خواب می دید جاره اش یک نیشگون بود " آآآِِِِِِی ی ی ی ی" مطمِین شد که خواب نیست اما  حالا جطور باید پایین می آمد مدتی فکر کرد و بعد دستهایش را از هم باز کرد و شروع به بال زدن کرد یک متر دیگر از زمین فاصله گرفت  بال زدن را متوقف کرد دستهایش را به آرامی به پایین آورد و بدنش رو به زمین خم کرد ، موثر بود فرود آمد و روی زمین ایستاد کمی ترسیده بود اما بیشتر از آن هیجان زده شده بود قلبش به سرعت می تپید تصمیم گرفت باز هم بپرد پاهایش را خم کرد خیز گرفت و به هوا پرید  از زمین فصله گرفت در اوج ایستاد و بعد به آرامی پایین آمد فوق العاده بود بی نظیر بود هیچ کس حتی فکرش را هم نمی توانست بکند که روزی بی هیچ وسیله ای پرواز کند می خواست دوباره پریدن را امتحان کند پس خیز گرفت و پرید و شروع به بال زدن کرد اوج گرفت واز زمین دور شد قاصدک درخشان معجزه کرده بود.


  ماریا به هر طرفی پرواز کرد اوج گرفت  شیرجه زد در آسمان چرخید پشتک زد .تقریبا تمام کارهایی را که یک پرنده می توانست انجام دهد را انجام داده بود. پرواز کنان به این فکر می کرد که دیگر لازم نیست  برای رفتن به سر کارش از محوطه کسل کننده راه آهن و از روی آن سنگریزه ها عبور کند.قدم نزدن یر روی سنگریزه ها به این معنی بود که می توانست آن کفش های پاشنه بلند را بدون آنکه نگران خراب شدنشان باشد بخرد.تا زمانی که می توانست پرواز کند کفش هایش  پاره نمی شدند  و دیگر لازم نبود هر شش ماه یک بار از آن کفش های ارزان زشت بگیرد.
 در همین فکر بود که ناگهان باد تندی وزید و کلاه لبه دارش را با خود برد نگاهی به کلاه انداخت و بی اختیار خندید چون حالا مجبور بود به جای کفش یک کلاه برای خودش بخرد و این هم از مشکلات پرواز کردن بود.
  ماریا تمام آن روز را به پرواز کردن و به فکر کردن به تمام کار هایی که می توانست انجام دهد گذراند هنوز هم کاملا باور نکرده بود که می تواند مانند پری های  توی قصه ها پرواز کند. وقتی که خیلی خسته شد به خانه آمد و به این فکر کرد که فردا باید سر کار برود و بهانه ای یرای غیبت امروزش جور کند .احساس ضعف گرسنگی می کرد ،یادش آمد که باید آن روز برای خانه خرید می کرد. به هر حال پرنده ها هم باید غذا بخورند.
                                                        

                                                                          پایان قسمت اول

 


نوشته شده در تاريخ جمعه 11 خرداد1386 توسط امیر محمد
 

                             مروارید
  در دل دریا در درون صدفی مرواریدی درشت و گرانبها قرار داشت روزی صدف به مروارید گفت : تو برای من بسیار سنگین هستی دیگر تحمل وزن تو را ندارم.سپس دهان باز کرد و مروارید را بیرون انداخت. ماهی بزرگی مروارید را بلعید صیاد فقیری ماهی را صید کرد و مروارید را در دل آن یافت. مروارید را  به جواهرسازی هنرمند فروخت و قایقی خرید و زندگی اش بهتر شد.
  جواهرساز ازمروارید گردنبندی بی نظیر ساخت و آن را به دخترزیبایی فروخت.دختر گردنبند را  به گردن آویخت و زیباتر شد.
  در شبی که در خانه دخترک مهمانی بر پا بود گردنبند مروارید پاره شد وپای یکی از مهمان ها به روی مروارید درشت لغزید و زمین خورد و درجا مرد. ارباب خانه از ترس آنکه نحوست آن مروارید بیش از این گریبانگیر او شود مروارید را به دختر خدمتکارش داد تا آن را به معبدی ببرد و به آنجا هدیه کند.در راه بازگشت از معبد شاهزاده ای دخترک را دید و شیفته او شد .
  مردی که سالها درمعبد خدمت و عبادت می کرد و مردم او را به درستکاری می شناختند با دیدن مروارید درشت و گرانبها ازخود بی خود شد و معبد را ترک کرد و در میکده ای در عالم مستی مروارید را به زن رقاصه ای که برای نان وجای خواب در آن میکده کار می کرد هدیه داد .زن مروارید را به تاجری فروخت واز آن میکده رفت و در شهری دیگر زندگی جدیدی آغاز کرد.
   شبی دزدی به خانه تاجر آمد و مروارید را دزدید اما از ترس ماموران که در تعقیبش بودند به کوچه ای تاریک دوید زمین خورد و پایش شکست  مروارید از دستش رها شد و آن را در تاریکی گم کرد.
  فردای آن روز کودکی خردسال مروارید را در کوجه یافت و چون مروارید نه خوشمزه بود و نه برای بازی مناسب بود  پس کودک آن را به دریا انداخت. 

     مروارید در دل دریا جای گرفت.
    دریا از مروارید پرسید: سفرت چگونه بود؟
    مروارید پاسخ داد: سفری بس عجیب بود. درون صدفی سنگینی می کردم و باعث آزار او بودم...در دست صیادی بسیار با ارزش بودم... هنر جواهرسازی را نمایان کردم... به زیبایی دختری افزودم...عامل مرگ کسی بودم...بخت دختر خدمتکاری را گشودم.... مردی به ظاهر مومن را به میکده بردم  و زنی به ظاهر گناه کار را از میکده بیرون کردم... عامل گرفتاری دزدی شدم و در دست کودکی کوچکترین ارزشی نداشتم . اکنون نمیدانم من کدامین اینها هستم؟

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 28 فروردین1386 توسط امیر محمد
     دو دیوانه به ماه خیره شده بودند. دیوانه اولی به دومی گفت: ماه زیباست. دیوانه دوم :پاسخ داد : همینطور است.  اولی گفت:ماه دلرباست. دیوانه دوم گفت: همینطور است.اولی گفت: ماه بسیار درخشان است ای کاش می توانستم ماه را داشته باشم. ناگهان دیوانه دوم  بلند شد و گفت: من می خواهم ماه را بگیرم . سپس رو به ماه ایستاد و دستانش را دراز کرد و جلو صورتش رو به ماه گرفت تا آن را بگیرد با این کار ماه را ندید و تصور کرد که ماه در دستانش است.  پس خوشحال شد وبه سرعت دستانش را به سینه اش فشرد و با شادمانی رو به دیوانه اولی فرباد زد: دیدی من ماه را گرفتم.

و  در حالی که به دستانش می نگریست شروع به دویدن کرد. از سویی به سوی دیگر می دوید و فریاد می زد من ماه را گرفتم. در همان هنگام پایش به سنگی  گرفت و در گودال آبی افتاد وقتی بلند شد به دستان خالی اش  نگریست و با نگرانی گفت: من ماه را گم کردم.

سراسیمه زمین را جستجو کرد تا ماه گمشده اش را بیابد که چشمش به تصویر ماه در گودال آب افتاد و با ترس گفت : وای نه ماه در آب افتاده است .تلاش کرد تا ماه را از آب بگیرد اما بی فایده بود هر بار که مشتش را از آب بیرون می آورد و باز می کرد ماه را در آن نمی دید  با خود گفت باید ماه را نجات دهم .

وچون راهی نیافت شروع به نوشیدن آب گودال کرد آنفدر نوشید تا دگر آبی در گودال باقی نماند .  آنگاه با آسودگی به شکم بر آمده اش نگاه کرد و گفت: ماه را از غرق شدن نجات دادم . اما ناگهان حالش دگرگون شد و تمام آب گودال را بالا آورد از درد شکم به خود پیچید و ار پشت به روی زمین افتاد  در همان هنگام ماه را در آسمان دید رو به دیوانه اولی گفت:خوب شد تمام آنچه در شکم داشتم را بالا آوردم وگرنه دیگر شبها ماه زیبا را نمی دیدیم.

  دیوانه اولی بی آنکه چیزی بگوید همچنان خیره به ماه می نگریست.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 2 بهمن1385 توسط امیر محمد
آرشيو مطالب
Blog Skin