|
|
|
|
|
پینوکیو بعد از اینکه گوشی قطع کرد به فکر فرو رفت.باید یه کاری میکرد باید قبل از اینکه صبح بشه و پدر ژپتو بیدار شه دماغشو کوچیک میکرد.اگه پدر زپتو میفهمید که دروغ گفته تا یه مدت از پول تو جیبی و سوییچ ماشین خبری نبود.اونوقت پینوکیو مجبور میشد تمام هفته رو بدون تفریح با کلاسای کنکور بگذرونه تا آرزوی پدر ژپتو رو برای قبول شدن تو دانشگاه برآورده کنه.بدون تفریحات زندگی کسل کننده میشد.
پینوکیو مغزشو به کار انداخت فکر کرد و فکر کرد تا اینکه یهو فکری به ذهنش زد.بدون معطلی بلند شد و رفت نشست پشت کامپیوتر بعد از اینکه با خط دیال آپش به اینترنت وصل شد شروع کرد به سرچ کردن: کوچک کردن بینی در کوتاه ترین زمان...چگونه بینی قلمی و کوچک داشته باشیم...کوچک کننده بینی.. بعد از اینکه چندتا سایت که تعدادی از اونها هم به خاطر عدم رعایت موازین اخلاقی فیلتر شده بودنو دید تقریبا از اینک بتونه دماغشو یک شبه کوچیک کنه نا امید شده بود. بی هدف روی تمام لینکهایی که میدید کلیک میکرد و غصه میخورد که چطوری دماغ درازشو کوچیک کنه. تقریبا نا امید شده بود که یهو چیزی جلوی چشماش درخشید.تبلیغ یه کلینیک پزشکی برای عمل های عجیب و غیر ممکن تبلیغ اینطور نوشته بود : کلینیک تخصصی پزشکی دکتر جکیل با کادر مجرب در زمینه جراحی و عمل های خاص به صورت شبانه روزی خدمات خود را تقدیم میکند: تبدیل شما به هیولا در عرض کمترین مدت با معجون همه کاره دکتر جکیل.داروی ضد ریزش مو،کرک،پشم،خز و تیغ...نرم کننده و حالت دهنده.داروی ترک اعتیاد به مواد مخدره،محترقه،منفجره، ترک اینترنت،یاهو مسنجر،فیس بوک و... به صورت سرپایی بدون درد و خماری در کمترین زمان ممکن.عملهای زیبایی،گونه گذاری،تاتو،کاشت مو ،برداشت ابرو،درو موهای زاید و..هر گونه عمل زیبایی روی بینی(اگر بینی شما شبیه پینوکیو هست به ما مراجعه کنید!) . پینو کیو از دیدن این تبلیغ و خوندن جمله آخر هم خوشحال شده بود و هم ناراحت.با دقت آدرس و شماره تلفن کلینیک رو یادداشت کرد با تمام سرعتی که میتونست لباساشو پوشید و به آرومی بی سر و صدا از در چوبی کلبه بیرون زد و با آسانسور از طبقه چهل هفتم برج به پارکینگ رفت. از خونه تا کلینیک بیشتر از نیم ساعت راه نبود.داخل کلینیک که شد با صدای ناله وشیون چندتا مرد روبرو شد.یه مرد کوتاه قد با گریه به خانم پرستار قسمت پذیرش التماس میکرد که:"تورو جونه هر کی دوست داری یه کاری براش بکنین هر کاری میکنیم بیدار نمیشه" خانم پرستار با کمی اخم گفت:"چند بار بهتون گفتم که نذارین از غریبه ها چیزی بگیره بخوره این دفعه چندمه که میارینش اینجا " و بعد رو به شش مرد کوتوله دیگه که یه دختر جوون روی دستشون گرفته بودن گفت:"فعلا ببرینش توی اتاق بخوابونیدش روی تخت تا بگم دکتر بیاد ویزیتش کنه." پینوکیو به قسمت پذیرش نزدیک شد و رو به خانم پرستار که سرش پایین بود گفت:"شبتون به خیر خانم." خانم پرستار تا سرش و بالا کرد و پینوکیو رو با اون دماغ دید از زور خنده ای که جلوشو گرفته بود سرخ شد.پینوکیو بدون اینکه ناراحتیشو نشون بده ادامه داد:"اممممم... برای دماغم اومدم.دکتر جکیل هست؟"پرستار که کمی به خودش مسلط شده بود گفت:"چند لحظه تشریف داشته باشین." پینوکیو نشست و به پوستر تبلیغ کلینیک که روی دیوار زده شده بود نگاه کرد و منتظر موند. ادامه دارد... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت 21:20 توسط امیر محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
پینوکیو نگاهی به دماغش که از نوک پنجه پاش جلوتر رفته بود کرد. اون همش یه دروغ کوچولو گفته بود.این وقت شب با این دماغ نمی تونست بخوابه نمی تونست غلت بزنه و صورتشو فرو کنه توی بالش گرمش. برای همین گوشی موبایلشو از روی میز برداشت و یه اسمس به فرشته مهربون زد:"سلام.میبخشی این موقع مزاحمت میشم.میتونی یه سر بیای اینجا...آخه باز دروغ گفتم :( ." بعد از یه مدت که صبر کرد خبری از delivery نشد.احتمالا باز این شبکه قاطی کرده بود یا به خاطر شلوغی شبکه رو مسدود کرده بودن.
خواست به فرشته مهربون زنگ بزنه اما بازم آنتن نمیداد.اینبار یه اسمس به گربه نره زد تا ببینه اون از فرشته مهربون خبری داره یا نه.گربه نره جواب داد:"تا جایی که من یادمه فرشته مهربون با روباه مکار قرار داشتن برن بیرون شام! اما هنوز نیومدن." پینوکیو نگاهی به پدر ژپتو کرد که قفا خوابیده بود و خرخر میکرد.باید یه فکری میکرد.تنها راه این بود که به روباه مکار زنگ بزنه.با اینکه باهاش قهر بود و سر قضیه کلاهبرداری سکه های طلا و خارج کردنشون از مرز باهاش حرف نزده بود اما مجبور بود که امشب به خاطر دماغش بهش زنگ یزنه. شماره روباه مکار و گرفت.بعد از چندتایی که زنگ زد صدایی خواب آلود از پشت گوشی جواب داد" بله؟" پینوکیو کمی مکث کرد و بعد با تردید پرسید:"روباه مکار هست؟" صدای خواب آلود گفت:"نه نیست.گوشیشو اینجا جا گذاشته.شما؟" پینوکیو گفت:"من پینوکیو هستم.میبخشید شما؟" صدای خواب آلود گفت:"با اینکه خیلی دیر وقته و به تو ربطی نداره من زیبای خفته هستم" وصدای خرخر از پشت گوشی بلند شد. پینوکیو چند لحظه با تعجب به موبایلش نگاه کرد و بعد قطع کرد. ادامه دارد... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت 3:8 توسط امیر محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
رعنا که از دیدن من آن هم یک دفعه و ناگهانی جا خورده بود، بی اختیار قدمی عقب رفت و چادرش را کمی جلو کشید. سلام کرد.سلامش را علیک گفتم و پرسیدم:"حال آقات چطوره؟"با صدایی که به سختی شنیده میشد گفت:"حالش خوبه سلام میرسونه." "سلام برسون."چند لحظه ای به سکوت گذشت. انگار که هیچ کدام کلمه ای برای گفتن پیدانمیکردیم .گویی هیچ جمله ای برای آن لحظه مناسب نمی نمود. رعنا سرش پایین بود گاهی نیم نگاهی به من می انداخت و من هم به قفس مرغ عشق های روی ایوان نگاه می کردم.در همین حال بودیم که باد درِ حیاط را به هم کوبید و ننه که در زیرزمین مشغول پخت و پز بود با صدای بلند گفت:"محمد آقا تویی؟ کجا رفتی یهو غیبت زد...راستی رعنا همین الان پیش پای تو رفت..دیدیش؟...ماشاا.. بزنم به تخته خیلی خانم شده دیگه وقتشه که...."جمله ننه تمام نشده بود که صدای به هم خوردن در حیاط راپشت سرم شنیدم این دفعه باد نبود رعنا بود که مثل باد از خانه بیرون زد.ننه که دوباره صدای در را شنیده بود کفگیر به دست بالا آمد و پرسید:"کی جهید کی ورپرید؟صدای در مال چی بود تو چند بار میری و میای؟"جواب دادم:"من نبودم ننه، رعنا بود. تا حرفای شما رو شنید، رفت."ننه با تعجب گفت:" این دختر نرفته بود؟مگه من حرف بدی زدم که شنید و رفت؟"چیزی نگفتم ننه هم از سکوت من استفاده کرد و ادامه داد:"دختر خوبیه مثل قرص ماه میمونه خیلی خانم شده.... ."صدای ننه بین در و دیوار زیرزمین وسر صدای کفگیر و قابلمه گم شد. رعنا همکلاس آبجی ناهید بود. گاهی به خانه ما می آمد و با هم درس میخواندند.رعنا برعکس لیلا، سبزه نبود واثری هم از سرخاب و سفیدابی که ننه میگفت نداشت.هر وقت که نگاهمان به هم گره می خورد صورتش مثل محمدی های توی باغچه گل می انداخت. لب حوض زانو زدم و دست و صورتم را شستم. به قفس مرغ عشقها خیره شدم و فکرم پیش مرغ عشق خودم بود که روی دیوار باغ شازده لانه کرده بود و تصمیم بلندشدن هم نداشت.در عوالم خودم سیر میکردم که صدای ناهید هوشیارم کرد:"بَه سلام داداشی ،چطوری؟ کجا رفته بودی؟"کمی مکث کرد و سپس با شیطنت گفت:"اصغری حالش چطور بود؟!" بی معطلی پاسخ دادم:"این فضولیا به سرکار نیومده که حال پسر مردمو بپرسی."ناهید چشم هایش را تنگ کرد و دستش را به کمرش زد و گفت:"اگه من حال اصغری رو بپرسم اشکال داره ولی اگه جنابعالی بری زیارت لیلا خانم ایرادی توش نیست ،آره داش ممد؟" خواستم چیزی بگویم که ننه با مجمعه برنج و خورشت از پله ها بالاآمد ما را که دید، گفت:"به جای دعوا و گیس و گیس کشی بیاین به من کمک کنین که الان آقاجونتون میاد."مجمعه را از ننه گرفتم و با چشم و ابرو برای ناهید خط و نشان کشیدم .ناهید هم با همان زبان جوابم را داد.
پایان. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 4:50 توسط امیر محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
از باغ شازده تا سر خیابان، شادان و غزل خوان رفتم.بشکن و بالااندازی راه انداخته بودم که هر کس میدید انگار میکرد که جواب بله از خانواده حاجی گرفته ام.به نزدیکی مغازه اکبر کبابی که رسیدم ،فتیله شور شادی ام را پایین کشیدم و خرامان قدم بر داشتم . هر که اکبر را میشناخت می دانست که اکبر کلانتر و مفتن محل و کبابی اش شعبه دوم کلانتری و اداره تامینات و تفتیشات سابق است.اکبر روبروی مغازه ایستاده بود،تا مرا دید گفت:"چطوری داش ممد؟ شنگولی ؟قورباغه ات ابوعطا میخونه؟ طرفو دیدی؟" بعد هم با کنایه و کمی کش دار اضافه کرد:"احوالاتش چگونه بود؟."یکهو جا خوردم یعنی اکبر از کجا قضیه را میدانست؟.به روی خودم نیاوردم و گفتم:"آره دیدمش داش اکبر، اصغری میزون میزون بود."دستم را برای خداحافظی بلند کردم و با قدم های تند دور شدم. دوباره به حرفهای اکبر فکر کردم. حتما کار ،کار اصغری بود که رفیقش را به دو پر کباب برگ و یک لقمه کوبیده فروخته بود. به مسجد که رسیدم نگاهی به داخل کردم،حاجاقا واعظ ، آخوند محل رو به محراب و همجوار منبرو پشت به مردم، تکبیر بلندی و گفت و به رکوع رفت.،اثری از حاجی که همیشه درصف مقدم نماز جماعت بود دیده نمیشد. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 5 مرداد1387ساعت 3:7 توسط امیر محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
ننه از توی زیرزمین داد زد:"پاپتیو چه به شازده؟".لب حوض نشسته بودم و با خودم فکر کردم همچین بیراه هم نمیگوید،ممد سیارو چه به این حرفها؟بلند شدم و از خانه زدم بیرون. تا سر بازار پیاده رفتم. به یک دوجین آشنایی که از کنارم رد می شدند محل نگذاشتم.حالا همه پشت سرم می گفتند ممد سیا دیلاق بود خلم شد،تو دلم گفتم:" به درک در کارمسرا(۱) رو میشه بست در دهن مردمو نه.اینقدر بگن تا زبونشون تاب برداره، اونوقت همه مجبور میشن برن پیش محسن دوچرخه تا تاب زبونشونو بگیره".از این فکر خنده ام گرفت.
نزدیک ظهر بود،به سر بازارچه که رسیدم راهم را به طرف کوچه کبابی کج کردم،این محل ما هم جای غریبی بود،حکایتش حکایت کاخ و کوخ بود،یک کوچه مثل کوچه ما درب و داغون،یک کوچه هم مثل کوچه کبابی اعیانی.آخر جمع شدن این دو تا نقیض با هم یک جوری بود. در کوچه کبابی پیچیدم،بوی برگ و کوبیده که خورد تو دماغم، شکمم ساز و دوهل زد،قدمهایم کج و کوله شده بود.بوی کباب همچین زیر دماغم را قلقلک میداد که کم مانده بود بروم از شاطر نون بگیرم و هوای دور کبابی رو لقمه کنم. به در خانه شان که رسیدم دو تا سوت بلبلی زدم، اصغر مثل کبوتر جلد از در خانه بیرون آمد.سلامی کرد و گفت:" هنوز ازمدرسه نیومده ممد. بازم اومدی ببینیش؟دفعه پیش که از حشمت اردنگی خوردی بس نبود؟!." چشم غره ای رفتم و گفتم :"آخه جغل تو رو چه به این حرفا؟."تا این را گفتم دیدم ماشین سفیدشان از سر خیابان پیچید.یک مرتبه زلزله به جانم افتاد.به خودم گفتم:"یه ماشین اومده،ملک الموت که نیست اینجوری هفت بندت داره از هم در میره".اما افاقه نکرد همیشه همینطور میشدم .ماشین سفید نزدیک شد، روبروی در باغ نگه داشت. حشمت سرش را از پنجره بیرون کرد و رو به ما داد زد:"اصغری بپر درو وا کن." اصغری هم که از هیبت حشمت زلزله به جانش افتاده بود دوید طرف در.اما زلزله من با زلزله اصغر از زمین تا آسمان توفیر داشت اصغر از کسی که روی صندلی شوفر بود می لرزید و من از کسی که صندلی عقب نشسته بود.زلزله اصغری نهایت اگر زور میزد شلوارش را خیس میکرد و زلزله من کل شهر و زیرو رو می کرد. مات و مبهوت نگاهش می کردم به ابروهای مشکیش با آن چشمهای قهوه ای که اگر کسی به آتها خیره میشد دیگر نمی توانست ازشان چشم بردارد.لبهایش را عین هر روز سرخ کرده بود.لپهایش هم گلی بود.ننه می گفت:"دختر به این سن که نباید سرخاب سفیداب بماله به خودش خوبیت نداره !." چند بارهم این را زیرزیرکی و با گوشه کنایه جلوی من به آبجی ناهید گفته بود اما گوش های من در و دروازه بود.آخر مگر میشد از لیلا چشم برداشت؟! چه با سرخاب، چه بی سرخاب.بازم صدای ننه تو مخم پیچید که:" این مردا تا یه زن رنگ و لعاب دار می بینن دل و دین می بازن.اونوقت ما زنا باید به نکیر و منکر هم بله بگیم."با اینکه دختر حاجی بازاری محل بود و پدرش دو بار حاجی شده و خاک کربلا رو هم به توبره ریخته و برای اهل بیت سوغاتی آورده بود، نمی دانم چرا روسری دخترش همیشه یک وجب از ماجرا عقب بود! چقدر مشکی بود.روزم را شب کرده بود و شبم را روز.ولی در کل نقل این حرفها نبود .اصل کاری مرامش بود که از خیلی از لوطیا لوطی تر بود.باز نقل قول ننه آمد توی مخم که این بار موج رادیو مغزم را از برنامه اخلاقی ننه بردم روی برنامه گلها.صدای گوینده توی مغزم میگفت:"گلهای سرخابی...شماره هزارویک..هنرمندان این برنامه: چنگ:لیلا، نی:ممد سیا، ساز مخالف:ننه، آواز:اصغری."برای خودم داشتم با صدای روشنک نگار من که از مکتب برگشته بود را می خواندم که دیدم آواز از صدای اصغری و از گوشه عشاق به صدای فالش حشمت تغییر نت داد. بوی حمله هوایی می آمد چشم باز کردم و دیدم حشمت داد میزند که:"کره خر!!! به چی زل زدی که دیگه چشم بر نمی داری؟ارث باباتو دارم می برم یا شب عروسی ننه ات که اینطوری نیشت بازه و تا فیها خالدون حلقت معلومه؟؟ بیام ببندمش یا خودت کرکره شو می کشی پایین؟." من که یک هو انگاری صدای آسمون قلمبه شنیده باشم از جا پریدم،لیلا که که من را دید خنده اش گرفت. من هم از خنده او نیشم تا بناگوش بلکه عقب تر باز شد و از آنجا رفتم.هنوز بر اثر درد اردنگی قبلی که روی ماتحتم بود شبها دمر می خوابیدم. -------------------------------- (۱)کارمسرا:کاروانسرا. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387ساعت 4:44 توسط امیر محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
هنوز بوی خمیر دندان را در دهانش حس می کرد. روی تخت دراز کشید.نگاهی به عکس مادرش انداخت و به آرامی بسته شکلات را از زیر پتو بیرون آورد.با اینکه می دانست مادرش نمی آید اما تمام مدت نگاهش به در بود.ترس اینکه در باز شود و مادر او را بعد از مسواک با آن بسته شکلات ببیند، نمی گذاشت با خیال راحت با شکلاتش خوش باشد.
کاغذ شکلات را آرام باز کرد، نگاهی به رنگ قهوه ایش انداخت، لحظه ای همه چیز را فراموش کرد ،چشمانش را بست، زبانش را به شکلات چسباند و با تمام وجودش آن را لیسید.مزه شیرین کاکائو در تمام رگ هایش به جریان افتاد.آب دهانش راه افتاده بود.این بار دندانهایش را در شکلات فرو کرد و گاز زد.آن لحظه برایش فراموش نشدنی بود.سال ها بود که بعد از مرگ پدر مزه شکلات را بدون ترس تجربه نکرده بود. از تخت پایین آمد جلو آیینه رفت و دستی به سر طاسش کشید .آقای مهندس چهل و سه ساله ای که همه چیز از جمله شرکت، ماشین، آپارتمان، تنهایی اش و خیلی چیزهای دیگر را از مادر داشت، فردا باید برای مراسم روز چهلم مادرش آماده می شد. ---------------------------------------------------------------------- پ ن:این پست کوچکترین ربطی با مناسبت های اخیر ندارد. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 7 تیر1387ساعت 2:43 توسط امیر محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
کلاغ ها در مزرعه نشستند، مترسک دست هایش را از هم باز کرد، کلاغها ترسیدند و پرواز کردند. مترسک یا نگاهش کلاغ ها را دنبال کرد.
گنجشکها در مزرعه نشستند، مترسک بار دیگر دستهایش را گشود اما گنجشک ها هم ترسیدند و پریدند.مترسک به آرامی دستهایش را پایین آورد. موش کوچکی در کنار پای مترسک در جستجوی غذا بود مترسک همان کار را تکرار کرد ولی موش آن چنان ترسید که پا به فرار گذاشت. فرزند کوچک کشاورز نزدیک شد مترسک این بار نیز دستهایش را بالا آورد و از هم گشود،کودک برای لحظه ای به او خیره شد، سپس دستهایش را از هم گشود، چند قدمی جلو آمد و مترسک را در آغوش گرفت. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 3 خرداد1387ساعت 1:52 توسط امیر محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
مرد به سختی بلند شد سرش درد می کرد و سرگیجه داشت چشم هایش تار می دید نمی دانست چه اتفاقی افتاده چشمش به جعبه قرص های کنار تختش افتاد نباید بیش از حد از آنها مصرف می کرد. مدتی لبه تخت نشست از طبقه پایین مسافرخانه صداهای نامفهومی به گوش می رسید بلند شد و به طرف تنها آیینه اتاق رفت نگاهی به آیینه انداخت در آیینه چشمش به تصویر مردی افتاد که در اتاقش با صورت روی زمین اقتاده بود بلافاصله به عقب چرخید از ترس خشکش زد نمی توانست صحنه ای را که می بیند باور کند روی زمین اتاق و اطراف سر مرد پوشیده از خون بود کوچکترین تکانی نمی خورد از این که یک جسد در اتاقش افتاده بود به خود لرزید خواست به طرفش برود و صورتش روی زمین را ببیند که متوجه مجسمه ای سنگی در نزدیکی جسد شد پایه ی مجسمه نیز خون آلود بود .از فکری که لحظه ای از ذهنش گذشت وحشت کرد با ترس دست هایش را بالا آورد و به آنها نگریست با دیدن خون سرخ روی دستهایش تمام وجودش به لرزه افتاد تمام آنچه که در آن چند لحظه دیده بود مانند تکه های پازل کنار هم قرار می گرفتند، او مست بوده به اتاق آمده با مردی که روی زمین بوده درگیر شده وبا مجسمه او را...نه نه نمی توانست اینطور باشد یک قسمت داستانش ناقص بود. صداهایی که از طبقه پایین شنیده می شد قوت می گرفت صدای آژیر ماشین پلیس هم به گوش می رسید . چند لحظه بعد صدای پای چند نفر را شنید که به سرعت از پله ها بالا می آمدند مرد ترسیده یود آنها هر لحظه نزدیک تر می شدند باید کاری می کرد اگر کسی او را در این شرایط می دید در مورد قاتل بودنش شکی نمی کرد باید از آن اتاق فرار می کرد به طرف پنجره رفت اما ارتفاع زیاد بود باید در جایی درون اتاق پنهان می شد اتاق را با نگاه های سریع جستجو کرد تنها مکان مناسب برای پنهان شدن کمد لباس ها بود به سرعت به سمت کمد رفت و در گوشه ای از کمد نشست و نفسش را در سینه حبس کرد. مرد به آرامی از کمد بیرون خزید این شبیه یک معجزه بود که پلیس او را درون کمد پیدا نکرده بود. از راهرو مسافرخانه صدای پلیس ها را می شنید هنوز هم تا روشن شدن ماجرا باید در جایی پنهان می شد و باید می فهمید که آن جسد از آن کیست.چشمش به عکس روی زمین افتاد بلافاصله چهره دختر جوان روی عکس را شناخت احساسی قدیمی که اکنون خیلی قوی تر از قبل بود درونش زنده شد.کمی به عکس نگاه کرد اسم دختر را به خاطر می آورد و او را به خوبی می شناخت بیشتر از یک شناخت معمولی بود اما چرا چیز دیگری را به خاطر نمی آورد..؟! دوباره به صورت خونین جسد خودش و به مجسمه ی سنگی که در آن نزدیکی بود نگریست کم کم تمام اتفاقت آن شب را به یاد می آورد یادش می آمد که از چاپ کتابش خوشحال بود و ازجشن دونفره ای که با عزیزترین شخص زندگی اش به خاطر تقدیم کتاب به او برگزار کرده بود برمی گشت پس از سالها دوری از شهرش و فروش خانه قدیمی شان مجبور بود در مسافرخانه بماند خیلی خسته بود به اتاق آمده بود و قبل از آنکه به تختش برسد و روی آن دراز بکشد آن پسر جوان از کمد بیرون آمده بود و با هم مشاجره کرده بودند پسر جوان از ملاقات نویسنده با دخترمورد علاقه اش راضی نبود. مرد می دانست که پسر از موضوع بین او و دختر اطلاعی ندارد آن دختر صمیمی ترین دوست دوران بچگی اش و در حقیقت مانند یک خواهر او را دوست می داشت .خواهری که بیشتر شادی های دوران کودکی اش را مدیون او بود. با داد فریادهای پسر جوان مرد مطمین شد که او هم از ماجرا اطلاعی ندارد خواست به پسر بگوید اما پیش از آنکه دهان باز کند پسربه سویش حمله ور شد با هم در گیر شده بودند و در یک لحظه پای هر دو لغذیده بود و با صورت به زمین خورده بودند ما از شانس بد سر نویسنده به لبه ی میزکنار تخت خورده بود و بعد هم در اثر سقوط مجسمه سنگی مورد علاقه اش از روی همان میز به روی سرش مرده بود. همه ی این صحنه ها از جلوی چشمانش گذشت . به خودش گفت من مرده ام من واقعا مرده ام .ناگهان احساس سبکی و آرامشی عمیقی که تا آن لحظه تجربه نکرده بود وجودش را گرفت کم کم پاهایش از زمین جدا شد و به بالا حرکت کرد دوباره به چهره معصوم دختر که سرش را روی سینه جسد گذاشته بود و چشم هایش را بسته بود نگاه کرد چیزی درونش می گفت که به زودی او را خواهد دید. ---------------------------------------------------------------------------- امیر.م:سلام .بالاخره بعد از یک ماه آپ کردم با داستان سرگیجه که امیدوارم از خوندش خوشتون اومده باشه البته می دونم که پایانش غم انگیز شد اما خوب اینم یه جور پایان دیگه.آهنگ وبلاگ هم که از ساخته های بتهوون هست برای تقویت حس داستان عوض کردم. اگر انتقاد یا پیشنهادی در مورد داستان آهنگ و قالب وبلاگ داشتین حتما بگین خوشحال می شم.در مورد تغییر قالب هم باید بگم که قالب قبلی مشکل داشت و به هم ریخت برای همین عوضش کردم اون عکسی هم که در بالای قالب فعلی می بینین چهره ونوس در تابلو نقاشی تولد ونوس اثر بوتیچلی ("The Birth Of Venus" "BOTTICELLI, Sandro") نقاش ایتالیایی هست.که بسیار زیبا کشیده شده. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 8 مهر1386ساعت 14:11 توسط امیر محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
مرد شالگردنش را محکم کرد کلاهش را صاف کرد ،ایستاد دست هایش را از هم گشود نفس عمیقی کشید،و از لبه ی بام پایین پرید...!!! ماریا لحظه ای شوکه شد اما بی معطلی با سرعت به سمت جایی که مرد ایستاده بود دوید و برای نجات آن مرد از لبه ی بام به سمت خیابان شیرجه زد ،مرد را دید که با سرعت به سمت زمین سقوط می کرد می بایست هر طور شده آن دیوانه را از مرگ نجات می داد دستهایش را بست تا با سرعت بیشتری حرکت کند مرد از نیمه ارتفاع ساختمان گدشته بود و چیزی نمانده بود که با زمین بر خورد کند،دیگر امیدی به نجاتش نبود ، اما در آن لحظه اتفاقی افتاد که ماریا از تعجب خشکش زد سرعت مرد کم شد و ناگهان جهت حرکتش عوض شد و با حرکتی دایره وار به سمت بالا اوج گرفت باور نکردنی بود او پرواز می کرد. ماریا که پشت سر مرد لبه ی بام فرود آمدبود با صدای بلند پرسید:"حالتان خوب است؟" مرد از شنیدن صدا جا خورد ، فوراُ به طرف صدا چرخید و متوجه سایه زنی شد که چند قدم عقب ترایستاده بود نمی توانست چهره اش را درست ببیند رو به زن گفت :"تو دیگر که هستی؟ این موقع شب این بالا چه کار میکنی؟" ماریا گفت:"من دیدم که پرواز کردی و زمین خوردی"مرد چند لحظه سکوت کرد و سپس گفت:"من پرواز کردم؟؟؟ خیالاتی شدی خانم برو خانه ات و بخواب"ماریا نگاه معنی داری به مرد انداخت به طرف خیابان چرخید و با صدایی بلندتر از حد معمول گفت:" پس نمی توانی پرواز کنی،فکر می کردم می توانی کمکم کنی اما اشتباه کردم..."و آه بلندی کشید و بعد با فریاد گفت:" خداحافظ زندگی نکبت بار " یک قدم به جلو برداشت و خودش را به پایین پرت کرد...!!! مرد لحظه ای از آنچه که شاهدش بود بهت زده شد زیرا به نظر نمی آمد که آن زن قصد همچین کاری را داشته باشد اما دلیل دیگری هم برای حضورش در این ساعت شب و بر بالای بلندترین ساختمان شهرپیدا نکرد . به سرعت دوید و برای نجات آن زن از لبه ی بام پرید شاید برای پریدن دیر شده بود اما می بایست تمام سعی اش را می کرد در حال سقوط به دنبال زن گشت اما اثری از او ندید نه در مسیرش و نه روی سنگفرش خیابان و این خیلی عجیب بود ..!!!آن زن غیب شده بود مرد معلق در آسمان ایستاد و به زمین و بالای سرش نگاهی انداخت هیچ نشانه ای از آن زن نیافت،یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟ در این فکر بود که ناگهان با صدایی آشنا از پشت سرش به خود آمد صدای آن زن بود:" که من خیلاتی شدم و تو نمی توانی پرواز کنی...؟!!!" مرد چرخید وهمان سایه را این بار معلق در آسمان دید باورکردنش سخت بود.هر دو بین زمین و هوا معلق بودند و به هم نگاه می کردند در سایه آن ساختمان نمی توانستند به خوبی همدیگر را ببینند اما به هر حال دیدن یک نفر دیگر که پرواز می کرد هم حیرت انگیز بود و هم خوشحال کننده... مرد با تعجب گفت:"وای خدای من تو هم پرواز میکنی؟" ...ماریا با لحنی شیطنت آمیز گفت:"خیلاتی شد بهتر است کمی استراحت کنی" مرد لبخندی زد و خودش را معرفی کرد:"من میشل هستم" ...ماریا مودبانه پاسخ داد:"من هم ماریا هستم ازآشنایی با شما خوشوختم "
در آن هنگام نسیم ملایمی وزید و با خودش معجزه گر کوچک و درخشان را آورد ماریا و میشل نگاهی به قاصدک انداختند هر دو دلیل حضور قاصدک را می دانستندباید هدیه ای که به آنها داده بود را پس می دادند.قاصدک در هوا شناور بود ماریا و میشل ایستادند و به قاصدک دست کشیدند .بار دیگر نسیم ملایم آمد و قاصدک را با خود برد. میشل گفت:"باید تا خانه پیاده برویم"و هر دو قدم زنان به سوی خیابان رفتند .. در راه ماریا گفت:"یک سوال داشتم...تو که در نزدیکی راه آهن زندگی نمی کنی؟" میشل که متوجه منظور ماریا نشده بود گفت:"نه خانه من نزدیک راه آهن نیست" ماریا در دل گفت خیلی خوب است. نگاهی به آسمان شب انداخت و گفت:امشب ماه خیلی زیباست" میشل گفت:"زیباترین مهتابی است که تا به حال دیده ام" و بعد هر دو در پیچ خیابان گم شدند.
پایان |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 2:32 توسط امیر محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
شش روز از صبحی که معجزه ی پرواز اتفاق افتاده بود می گذشت . این شش روز بهترین ، زیباترین و رویایی ترین روزهای زندگی ماریا بودند.هر صبح ماریا برای رفتن به سر کار به بالای بام خانه می رفت ریه هایش را از هوای سرد صبحگاهی پر می کرد نگاهی به اطراف می انداخت دستهایش را از هم باز می کرد و از لبه ی بام پایین می پرید..!!! و پرواز کنان به سمت محل کارش می رفت. البته بیشتر اوقات مجبور بود از فراز خیابانهای خلوت شهر عبور کند زیرا دیدن یک انسان پرنده ممکن بود باعث ترس مردم بشود.
بیشتر اوقات پس از ساعتی پرواز برای رفع خستگی و گرسنگی بر لبه ی بام ساختمان بلندی می نشست سفره ی کوچکی را که همراه شام مختصرش با خود می آورد روی پایش می گذاشت غذایش را همانجا می خورد و به پایین و به مردم که در خیابانها رفت آمد می کردندو از این سو به آن سو می رفتند می نگریست و در افکار خود غرق می شد.
پسر بچه از هیجان نفسش بند آمده بود تنها با لبخندی به پهنای صورتش و با چشمانی که از ذوق پریدن گرد و درخشان شده بودند به ماریا نگاه می کرد بعد از چند لحظه که آرامتر شد جلو آمد و محکم پری را بغل کرد ماریا هم از شادی پسرک خوشحال بود پسر بچه سرش را بالا آورد و پرسید:" دوباره می بینمت پری؟" ماریا لبخندی زد وگفت:" ممکن است" پسرک در حالی که به ماریا خیره شده بود چند قدم عقب عقب رفت و سپس از ماریا خداحفظی کرد و چرخید و به طرف مدرسه دوید.ماری با صدای بلند گفت:"خداحافظ شاهزاذه ی کوچک."
پایان قسمت دوم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 4:13 توسط امیر محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
مدتی گذشت دیگرصدای گریه شنیده نمی شد،آرام شده بود و تنها هر چند لحظه یک بار نفس عمیقی می کشید وبا آستین پالتو بینی اش را پاک می کرد به کفش پاره اش نگاهی انداخت ، به یاد آن یک جفت کفشی افتاد که در ویترین مغازه ای دیده بود، کفش های پاشنه بلند قهوه ای با آن سگک های پروانه ای شکل رویشان.از کفشهای زمخت وبد ریخت و ارزانش خسته شده بود. از درون لنگه کفش پاره نگاه به پنجه آن انداخت مثل این بود که کفش هم از درد آن ضربه فریادی ابدی کشیده است. بلند شد یک نفس عمیق کشید و با شدت به زیر قاصدک فوت کرد ،قاصدک با سرعت اوج گرفت چرخید و پایین آمد اما قبل از آنکه به دسترسش برسد نسیمی وزیدن گرفت و قا صدک را دور کرد . به دنبال قاصدک دوید و تلاش کرد تا آن را بگیرد چند بار بالا پرید اما موفق نشد نمی خواست که قاصدک را از دست بدهد قاصدک اندکی پایین آمد فرصت را غنیمت شمرد،تمام نیرویش را جمع کرد و پرش بلندی زد و قاصدک را در مشتش گرفت آنقدر خوشحال بود که متوجه اتفاقی که افتاده بود نشد . مشتش را آرام باز کرد و نگاهی با قاصدک انداخت سر جایش بود ایندفعه قاصدک را رو به جلو پرواز داد و به دنبالش دوید اما یک مشکلی وجود داشت موقع دویدن زمین را زیر پاهایش حس نمی کرد واین خیلی عجیب بود ایستاد فکر کرد که شاید پاهایش از سرما بی حس شده اند پس نگاهی به پایین انداخت و در همان لحظه جیغی بلندی از سر ترس کشید. این غیر ممکن بود او در حدود یک متر و نیم از زمین فاصله داشت و در هوا معلق بود دست هاش رو روی صورتش گذاشته بود وبا چشمانی که از تعجب و ترس گرد شده بودند به فاصله خودش از زمین نگاه می کرد باورش غیر ممکن بود. فکر کرد که شاید بعد از زمین خوردن مرده باشد و الان هم این روحش است که دارد به طرف بهشت پرواز می کند به دنبال جنازه ی خودش روی زمین گشت اما به جز لنگه کفشش چیزی پیدا نکرد. آرام پنجه ی پای برهنه اش در هوا تکان داد اثری از زمین سخت نبود هنوز به اتفاقی که افتاده بود شک داشت شاید خواب می دید جاره اش یک نیشگون بود " آآآِِِِِِی ی ی ی ی" مطمِین شد که خواب نیست اما حالا جطور باید پایین می آمد مدتی فکر کرد و بعد دستهایش را از هم باز کرد و شروع به بال زدن کرد یک متر دیگر از زمین فاصله گرفت بال زدن را متوقف کرد دستهایش را به آرامی به پایین آورد و بدنش رو به زمین خم کرد ، موثر بود فرود آمد و روی زمین ایستاد کمی ترسیده بود اما بیشتر از آن هیجان زده شده بود قلبش به سرعت می تپید تصمیم گرفت باز هم بپرد پاهایش را خم کرد خیز گرفت و به هوا پرید از زمین فصله گرفت در اوج ایستاد و بعد به آرامی پایین آمد فوق العاده بود بی نظیر بود هیچ کس حتی فکرش را هم نمی توانست بکند که روزی بی هیچ وسیله ای پرواز کند می خواست دوباره پریدن را امتحان کند پس خیز گرفت و پرید و شروع به بال زدن کرد اوج گرفت واز زمین دور شد قاصدک درخشان معجزه کرده بود.
پایان قسمت اول |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 11 خرداد1386ساعت 4:39 توسط امیر محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
مروارید در دل دریا جای گرفت.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 28 فروردین1386ساعت 3:44 توسط امیر محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
دو دیوانه به ماه خیره شده بودند. دیوانه اولی به دومی گفت: ماه زیباست. دیوانه دوم :پاسخ داد : همینطور است. اولی گفت:ماه دلرباست. دیوانه دوم گفت: همینطور است.اولی گفت: ماه بسیار درخشان است ای کاش می توانستم ماه را داشته باشم. ناگهان دیوانه دوم بلند شد و گفت: من می خواهم ماه را بگیرم . سپس رو به ماه ایستاد و دستانش را دراز کرد و جلو صورتش رو به ماه گرفت تا آن را بگیرد با این کار ماه را ندید و تصور کرد که ماه در دستانش است. پس خوشحال شد وبه سرعت دستانش را به سینه اش فشرد و با شادمانی رو به دیوانه اولی فرباد زد: دیدی من ماه را گرفتم.
و در حالی که به دستانش می نگریست شروع به دویدن کرد. از سویی به سوی دیگر می دوید و فریاد می زد من ماه را گرفتم. در همان هنگام پایش به سنگی گرفت و در گودال آبی افتاد وقتی بلند شد به دستان خالی اش نگریست و با نگرانی گفت: من ماه را گم کردم. سراسیمه زمین را جستجو کرد تا ماه گمشده اش را بیابد که چشمش به تصویر ماه در گودال آب افتاد و با ترس گفت : وای نه ماه در آب افتاده است .تلاش کرد تا ماه را از آب بگیرد اما بی فایده بود هر بار که مشتش را از آب بیرون می آورد و باز می کرد ماه را در آن نمی دید با خود گفت باید ماه را نجات دهم . وچون راهی نیافت شروع به نوشیدن آب گودال کرد آنفدر نوشید تا دگر آبی در گودال باقی نماند . آنگاه با آسودگی به شکم بر آمده اش نگاه کرد و گفت: ماه را از غرق شدن نجات دادم . اما ناگهان حالش دگرگون شد و تمام آب گودال را بالا آورد از درد شکم به خود پیچید و ار پشت به روی زمین افتاد در همان هنگام ماه را در آسمان دید رو به دیوانه اولی گفت:خوب شد تمام آنچه در شکم داشتم را بالا آوردم وگرنه دیگر شبها ماه زیبا را نمی دیدیم. دیوانه اولی بی آنکه چیزی بگوید همچنان خیره به ماه می نگریست. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 2:25 توسط امیر محمد
|
|
||