خواب پرنده ای آزاد را دیدم که دلش برای اسارت تنگ شده بود.
نوشته شده در تاريخ شنبه 27 تیر1388 توسط امیر محمد
بارها و بارها به این آهنگ گوش میکنم "لالایی"،اما خبری از خواب نیست.
دلم میخواد تو اتاق خودم یه لالایی پخش زنده داشته باشم.
هیچ چیز بهتر از عطری نیست که پرده های تنهایی رو از بین ببره.
"تو هم یه روز بزرگ میشی میری تا شهر رویاها به یاد خونه میفتی چشات میشه مثه دریا..."
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 25 تیر1388 توسط امیر محمد
بنا نردبان را کنار دیوار گذاشت ،روی دیوار که رسید پرید و رفت.
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 18 تیر1388 توسط امیر محمد
تمامی آنچه که دارم در میان دستان توست
آغوشت را بگشا تا دمی آرام گیرم.
نوشته شده در تاريخ شنبه 6 تیر1388 توسط امیر محمد
