آخرین بار که مرا دیده اند.لباس پاره ای بر تن داشتم که گریبانش دریده شده بود.زخمی بر سینه و پا برهنه بودم با تاول هایی بر پاهایم که از دویدن و نرسیدن بود.قفسی بر دوش می کشیدم که میله هایش از جنس ترس از آزادی بود و وحشت پریدن و آن را یا دستان خویش ساخته بودم و در آن میزیستم.
آشفته بودم و صورتم غرق در هذیانی مبهم که از پیشانیم جاری بود.گاه از انگشتانم قطره ای کوچک از نور میچکید.از عابران راه میپرسیدم اما به سخنانشان گوش نمیدادم سنگها را میشمردم وسنگینی شان را بر دوش میکشیدم.شب ها را با ناله سحر میکردم و روزها را با نگریستن به هیچ.
تمام اینها را دیوانگانی که مرا در راه دیده بودند برایم بازگو کردند.آنها را دوستان خویش میدانم زیرا در کلامشان ذره ای سیاهی نیست.آنها را به دیوانگی میپسندم و ایشان نیز مرا به آشفتگی.
آیا کسی از شما مرا دیده؟
امشب یکی از قوانین طراحی رو با استناد به تجربه به اثبات رسوندم: پاکن ها ده برابر بیشتر از مدادها سقوط میکنند و شش برابر بیشتر از مداد ها امکان گمشدنشون هست.
شاید فردا روز مونا لیزا باشه و آپش کنم.
دلم یه گرمی خاص میخواد.
I just want to be happy again
I just want to feel deep in my own world
but I'm so lonely I don't even want to be with myself anymore
On a different day if I was safe in my own skin
then I wouldn't feel so lost and so frightened
But this is today and I'm lost in my own skin
And I'm so lonely I don't even want to be with myself anymore
I just want to feel safe in my own skin
I just want to be happy again
