|
|
|
|
|
در بستر خویش خوابیده و به او می نگرم،کاش میشد بی هیچ اندیشه ای به او دل ببندم کاش ممکن بود بی هیچ دغدغه ای در کنارش باشم و برایش از دلدادگی بگویم.
کاش میشد برای لحظه ای چشمها را بست و پس از گشودن حضورش را در تمام رگها جاری دید، کاش میشد بی ترس از طوفان پرواز کرد کاش میشد بی هراس شکسته شدن دل داد،کاش میشد که عریان شد و جامه ای از نور به تن کرد. کاش میتوانستم او را به مهمانی نغمه های شبانه دعوت کنم به ضیافت روشنی چشمهایش و پایکوبی نفسها در سکوت. در بستر خویش خوابیده بی هیچ صحبتی... آهنگ سکوت بس زیباست... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 25 دی1387ساعت 4:34 توسط امیر محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم رعد و برق و باران و رنگین کمان و آفتاب و لحظه لحظه خورشید میخواهد. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 8 دی1387ساعت 9:4 توسط امیر محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگی جایی برای روزهایی که تکرار میشود ندارد.روزهای تکراری از زندگی محو شده و از بین میروند.
عمر ما با لحظاتی که چیزی برای گفتن یا شکفتن دارند و طعم و رنگ و بوی زندگی و زیبایی را برایمان زنده می کنند حساب میشود. پ ن:طبق روال پست های گذشته مونا لیزا هم آپ شد. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 4 دی1387ساعت 10:45 توسط امیر محمد
|
|
||