در بستر خویش خوابیده و به او می نگرم،کاش میشد بی هیچ اندیشه ای به او دل ببندم کاش ممکن بود بی هیچ دغدغه ای در کنارش باشم و برایش از دلدادگی بگویم.
کاش میشد برای لحظه ای چشمها را بست و پس از گشودن حضورش را در تمام رگها جاری دید، کاش میشد بی ترس از طوفان پرواز کرد کاش میشد بی هراس شکسته شدن دل داد،کاش میشد که عریان شد و جامه ای از نور به تن کرد.
کاش میتوانستم او را به مهمانی نغمه های شبانه دعوت کنم به ضیافت روشنی چشمهایش و پایکوبی نفسها در سکوت.
در بستر خویش خوابیده بی هیچ صحبتی...
آهنگ سکوت بس زیباست...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 25 دی1387 توسط امیر محمد
دلم رعد و برق و باران و رنگین کمان و آفتاب و لحظه لحظه خورشید میخواهد.
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 8 دی1387 توسط امیر محمد
زندگی جایی برای روزهایی که تکرار میشود ندارد.روزهای تکراری از زندگی محو شده و از بین میروند.
عمر ما با لحظاتی که چیزی برای گفتن یا شکفتن دارند و طعم و رنگ و بوی زندگی و زیبایی را برایمان زنده می کنند حساب میشود.
پ ن:طبق روال پست های گذشته مونا لیزا هم آپ شد.
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 4 دی1387 توسط امیر محمد
