تبليغاتX
یادداشت ها
  بلاخره بعد از ۴سال دیدمش اونم با التماس.از زمان دبیرستان تا حالا یه بارم ندیده بودمش..خیلی دلم براش تنگ شده بود بعضی وقتا خوابشو میدیدم که با هم هستیم.اما بلاخره دو روز پیش خوابم به حقیقت تبدیل شد.وقتو تلف نکردم اینقدر دلم تنگ شده بود که بلافاصله دو دستی بغلش کردم.از این حرکتم تعجب نکرد.چند قدم با هم راه رفتیم.وقتی که نزدیک شدیم فهمیدم که وقتشه..وایسادم و حلقه رو نشونش دادم..ساکت بود و چیزی نمیگفت..فکرمو متمرکز کردم و بعد پرتش کردم طرف حلقه!.از اونجایی که خیلی وقت بود بازی نکرده بودم اولین پرتاب توپ قهوه ای بسکتبال به سمت حلقه گل نشد.جمعه واقعا روز خوبی بود.لمس کردن توپ بسکتبال واقعا بهم انرژی داد.بعد از ۴۵ دقیقه بازی  اونم بدون نرمش توی پاهام و کمرم احساس درد و کشیدگی میکنم.

پن:بشتابید بشتابید... مونا لیزا  بعد از مدتی با طراحی خطی چهره آپ شد.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 19 آبان1387 توسط امیر محمد
  ((هولمن هانت)) (William Holman Hunt۱۸۲۷-۱۹۱۰)تصویری تمثیلی از حضرت عیسی را نقاشی کرده که در The light of the worldآن مسیح با فانوسی در دست در حال کوبیدن دری است که برای مدتها باز نشده و با گیاهان و خار خس پوشیده شده. (The Light of the World).در دستگیره ای ندارد و تنها می تواند از درون باز شود که نمادی برای قلب یا ذهن لجوج و بسته انسان است.۵۰ سال پس از کشیدن این تابلو هانت این نیاز را حس کرد که او میبایست سمبولیسم را توضیح میداد.

"Behold, I stand at the door and knock; if any man hear my voice, and open the door, I will come in to him, and will sup with him, and he with me".

لینک مطلب در ویکی پدیا : The Light of the World 

با تشکر از سمیه           William Holman Hunt .هولمن هانت


نوشته شده در تاريخ جمعه 17 آبان1387 توسط امیر محمد
  ۱-دوست دارم بنویسم.دوست دارم بیشتر چیزایی که توی مغزم بالا پایین میپرن رو خالی کنم اما نوشتن همچین چیزایی مثل این میمونه که پشت یه پیانو بشینم و انگشتامو بدون هیچ نظمی و قانونی روی کلیدای پیانو بزنم.مطمـنا اون چیزی که شنیده میشه یه ملودی نیست بلکه تنها صداهای گوشخراشیه که اعصاب شنونده رو خط خطی میکنه.

  ۲-بخشی از تمرکز و دقتم قربانی فکر نامیزونم شده.برای همین آپلود مونالیزا با تاخیر انجام میشه.

  ۳-امروز با صدای خش دارم آهنگ "شد خزان... بدیع زاده"رو آروم با خودم میخوندم.دلم براش تنگ شد هوس قدم زدن تو یه پیاده رو خلوت پوشیده از برگای زرد و نارنجی رو کردم.

 ۴-امروز بارون میومد.هوا چند روزیه که ابره.از خورشید خانوم خبری نیست.شلپ شلپ توی چاله چوله های پر از آب راه میرم به کفشام نگاه میکنم، باید یه کلاس آموزشی فشرده "بستن بند کفش" برم.

  ۵-دارم کم کم تسلیم سردی هوا میشم.وقتی پاییز اومد اول باورش نکردم بعدشم دوست داشتم مثل یه خرس بخوابم و بهار بیدار شم.اما اون طوری خیلی از روزای خوب رو از دست میدادم .

  بکن ای گل با من هر چه توانی ناز....


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 14 آبان1387 توسط امیر محمد
   امروز را به میمنت برگزاری دو جشن عروسی در یک روز ...روز عروسی نامیدیم! 

   می خواستم از دو تا عروسی بگم چون با اختلاف ۱۶۵ درجه(نزدیک به ۱۸۰) با هم برگزار شدن.اما اصلا حوصله ندارم بگم که مثلا تا حالا این همه شیخ تو یه عروسی ندیده بودم! یا از اون بچه فامیلای عروس که وقتی شیرینی میخورد تا پشت گوشش کثیف میشد یا از اون کرمه که با لباس ارتشی توی سالاد پسر خالم بود یا از اون آوازخون مجلس که وقتی نخوند همه براش دست زدن یا از اینکه آشپزخونه دقیقا دیوار به دیوار دستشویی بود!(ایییققق با کشف این موضوع موقع شام اشتهام به طور رسما و علنا کور شد)...میخواستم همه اینارو بگم ولی واقعا حسش نیست.


نوشته شده در تاريخ شنبه 11 آبان1387 توسط امیر محمد


   لحظه ای آمد و ماند
            لحظه ای ماند و نرفت
                    لحظه ای بود که باید می رفت
                             برده طومار رسالت از یاد...

   و زمان منتظر است...
 
   از خودم منفصلم... من به شب متصلم
   شب شبِ دیشب و فردا و پریشب ها نیست
   شب اکنون هم نیست
   شب شبی بیمار است
   بی هدف بیدار است؛ و به من می خندد...
   این همه تار که بال و پر روحم بسته، من تنیدم یا شب؟
   عنکبوتم، آری...

   من خود امواجم
   من جنون صوتم

   ناشی از قهقهه ی پیرزن عفریطه
 
   من به شب می چسبم
   شب مرا می لیسد
   برده ام باور خورشید از یاد
   دست هایم را شب، چشم هایم را خود می بندم
   لاشخور، یک نفس می خواند
   شاید این روح من است
   روحم از هنجره ی لاشخوری می گذرد
   و من آن پژواکم
   سایه ام رنگی و خود تاریکم، نمناکم

   لحظه ای کاش نمی ماند اینجا
   که زمان منتظر است
   که خدا و خورشید، چشم در راه منند
   قدم نوزادی، همه را ذوق زده خواهد کرد
   نوری از دور نمایان است

             تا طلوع صبح، چند فرسخ مانده؟

                                                        سارا.م


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 6 آبان1387 توسط امیر محمد
دلم برای سادگی..زیبایی..بی ریایی و پاکی تنگ شده.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 5 آبان1387 توسط امیر محمد
  رویاها ساده خلق میشوند.تنها کافی است هر آنچه را که دوست میداریم کنار هم بگذازیم تا رویایی شیرین بسازیم و در آن غرق شویم.رویا پردازی کنیم و از آن لذت ببرم با رویا  زندگی کنیم  با رویا بمیریم و یا رویاهایمان را محقق کنیم.

  اما... رویاها هنگامی که در جای واقعیت می نشینند به کابوس تبدیل میشوند.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 2 آبان1387 توسط امیر محمد
آرشيو مطالب
Blog Skin