پن:بشتابید بشتابید... مونا لیزا بعد از مدتی با طراحی خطی چهره آپ شد.
"Behold, I stand at the door and knock; if any man hear my voice, and open the door, I will come in to him, and will sup with him, and he with me".
لینک مطلب در ویکی پدیا : The Light of the World
با تشکر از سمیه
William Holman Hunt .
۲-بخشی از تمرکز و دقتم قربانی فکر نامیزونم شده.برای همین آپلود مونالیزا با تاخیر انجام میشه.
۳-امروز با صدای خش دارم آهنگ "شد خزان... بدیع زاده"رو آروم با خودم میخوندم.دلم براش تنگ شد هوس قدم زدن تو یه پیاده رو خلوت پوشیده از برگای زرد و نارنجی رو کردم.
۴-امروز بارون میومد.هوا چند روزیه که ابره.از خورشید خانوم خبری نیست.شلپ شلپ توی چاله چوله های پر از آب راه میرم به کفشام نگاه میکنم، باید یه کلاس آموزشی فشرده "بستن بند کفش" برم.
۵-دارم کم کم تسلیم سردی هوا میشم.وقتی پاییز اومد اول باورش نکردم بعدشم دوست داشتم مثل یه خرس بخوابم و بهار بیدار شم.اما اون طوری خیلی از روزای خوب رو از دست میدادم .
بکن ای گل با من هر چه توانی ناز....
می خواستم از دو تا عروسی بگم چون با اختلاف ۱۶۵ درجه(نزدیک به ۱۸۰) با هم برگزار شدن.اما اصلا حوصله ندارم بگم که مثلا تا حالا این همه شیخ تو یه عروسی ندیده بودم! یا از اون بچه فامیلای عروس که وقتی شیرینی میخورد تا پشت گوشش کثیف میشد یا از اون کرمه که با لباس ارتشی توی سالاد پسر خالم بود یا از اون آوازخون مجلس که وقتی نخوند همه براش دست زدن یا از اینکه آشپزخونه دقیقا دیوار به دیوار دستشویی بود!(ایییققق
با کشف این موضوع موقع شام اشتهام به طور رسما و علنا کور شد
)...میخواستم همه اینارو بگم ولی واقعا حسش نیست.
لحظه ای آمد و ماند
لحظه ای ماند و نرفت
لحظه ای بود که باید می رفت
برده طومار رسالت از یاد...
و زمان منتظر است...
از خودم منفصلم... من به شب متصلم
شب شبِ دیشب و فردا و پریشب ها نیست
شب اکنون هم نیست
شب شبی بیمار است
بی هدف بیدار است؛ و به من می خندد...
این همه تار که بال و پر روحم بسته، من تنیدم یا شب؟
عنکبوتم، آری...
من خود امواجم
من جنون صوتم
ناشی از قهقهه ی پیرزن عفریطه
من به شب می چسبم
شب مرا می لیسد
برده ام باور خورشید از یاد
دست هایم را شب، چشم هایم را خود می بندم
لاشخور، یک نفس می خواند
شاید این روح من است
روحم از هنجره ی لاشخوری می گذرد
و من آن پژواکم
سایه ام رنگی و خود تاریکم، نمناکم
لحظه ای کاش نمی ماند اینجا
که زمان منتظر است
که خدا و خورشید، چشم در راه منند
قدم نوزادی، همه را ذوق زده خواهد کرد
نوری از دور نمایان است
تا طلوع صبح، چند فرسخ مانده؟
سارا.م
اما... رویاها هنگامی که در جای واقعیت می نشینند به کابوس تبدیل میشوند.
