حالی که زبانم را از دهانم خارج میکردم،خودم را از نزدیک نظاره می کردم تا احساس بیگانگی را از بین ببرم و به خودم نزدیکتر شوم.بعدها دست از این کار برداشتم و بدون اینکه از عمل خاصی کمک بگیرم،حدود نیم ساعت در روز به خود مینگریستم واین کار را آنقدر ادامه میدادم که حضور خودم را نیز از یاد میبردم:از آنجایی که تمایلات خودستایی در من وجود ندارد،بارها در زندگی ام چیزی نمانده بود که کارم به جنون بکشد.بعد از انجام این کار خیلی راحت وجود خودم را فراموش میکردم،آینه را برمیگرداندم و اگر بعدا در طول روز به شکلی تصادفی خودم را در آینه میدیدم،وحشت میکردم:آن کسی را که در آینه میدیدم،مردی غریبه در حمام و یا دستشویی منزل من بود،کسی که نمی دانستم آیا او موجودی جدی است یا مضحک،مردی با بینی دراز،و صورتی به سان ارواح-وآن وقت بود که از ترس تا آنجا که توان داشتم با سرعت پیش ماری میرفتم تا خودم را در چشمان او نظاره کنم تا از واقعیت وجود خویش مطمئن شوم......وقتی از تمرین به خانه باز میگشتم،پیش ماری میرفتم وخود را آنقدر به او نزدیک میکردم تا خودم را در چشمانش ببینم:در چشمان او کوچک و تا اندازه ای غیر قابل تشخیص میشدم،اما در عین حال خودم را میشناختم.من همان کسی بودم که چند لحظه پیش از دیدنش در آینه دچار هراس و وحشت شده بودم."
این بار چندتا از کارای طراحی از بدن و فیگور را گذاشتم.البته عکس هارو در جای دیگری آپ لود کردم.عکس های دیگری نیز در گالری خواهید دید که کارای قدیمی سه بعدی هستند که با فوتوشاپ انجام دادم.امیدوارم از دیدنشون لذت ببرید.
لینک گالری عکسها در DeviantArt

دارم تحمل میکنم.دردیو که همیشه این موقع سراغم میاد.از شنیدن حرفایی که برام بوی جدایی میده.هیچ وقت جنبه دوست داشتن رو نداشتم چون هیچ وقت بلد نبودم دور باشم و دل بکنم.هر دفعه باید به یه نوعی جدا بشم و بعدشم تنها بمونم.فهمیدن و باور کردن و تطبیق دادن دنیایی که هست با چیزی که من از دنیا برداشت می کنم و می خوام سخته.
احساس هایی که تکرار میشن رویاهای تکراری خواسته های تکراری و درد های تکراری با خودشون میارن.اسیر و دلبسته این تکرار شدم.باید ازش دل بکنم.
خالی بودن به از پر بودن از پوچی ست.
"دارم امید بر آن اشک چو باران که دگر برق دولت که برفت از نظرم باز آید "

برای دیدن همه طرح ها روی ادامه مطلب کلیک .
ادامه مطلب...
و به یاد می آورم روزهای سرد زمستان را
با تمام شکوفه های یخ زده اش
و با تمام پرندگان زندانی در قفسش
و با تمام نگاه های خیالی اش.
قدم بر میدارم
و به یاد می آورم شب های سرد زمستان را
با تمام خاکسترهای داغش
و با تمام لحظه های انتظارش
و با تمام سکوت مرگبارش
---------------------------------------
یادش به خیر پاییز
به یاد تمام سطرهایی که هرگز نخواندم.
و به یاد تمام حرفهایی که هرگز نشیندم
و به یاد تمام سیم های خارداری که هرگز به شکوفه تبدیل نشدند.
(آنچه خواندید نوشته ای از یک دوست بود که امروز یک بار دیگر خواندم بیشتر از دفعه قبل از آن خوشم آمد.زیباست با تمام حسهایی که برایم زنده می کنه با فضای غمناک و دوست داشتنی.البته به قول خودش هیچ کس حسی را که او درک کرده را نخواهد فهمید. از آنجایی که نوشته را کاملا بدون اجازه نویسنده برای شما گذاشتم اگر حذف شد نگرانش نباشید...نگران من باشید!)
چقدر زود گذشت پنج-شش ماه از سال به چشم به هم زدنی تموم شد.حس میکنم گذز زمان سریع تر شده وقتی سنم کمتر بود زمان کند تر و گاه شیرین تر از الان می گذشت.روزهام شب میشه و شبها روز بدون اینکه بدونم به کجا میرمو کجا هستم. زندگی بدون چیزی که بهت زندگی میبخشه سخته. زندگی در سکوت و در لحظات با خود بودن.
امشب خیلی ساکته توی دنیای مجازی هم خبری نیست.فقط یک نفر! چه سکوتی صدای پنکه بالای سرم صدای فن کامپیوترم و برخورد هوای نسبتا ختک با دستام و نگاه به صفحه کلید سپید و انگشتام و مانیتور.امشب همش همینه ساده و ساکت.
از گفتن این حرفا احساس رضایت نمیکنم .قسمت کردن غصه هام اونم تو روزگای که همه تشنه شادی هستن خیلی کار خوشایندی نیست.
