(برای دیدن همه کارها ادامه مطلب رو کلیک کنید.) 
ادامه مطلب...
نغمه هایش کم رنگ شده بود.اما بود.اکنون تنها میخواهم و میخواهمش.
رعنا همکلاس آبجی ناهید بود. گاهی به خانه ما می آمد و با هم درس میخواندند.رعنا برعکس لیلا، سبزه نبود واثری هم از سرخاب و سفیدابی که ننه میگفت نداشت.هر وقت که نگاهمان به هم گره می خورد صورتش مثل محمدی های توی باغچه گل می انداخت.
لب حوض زانو زدم و دست و صورتم را شستم. به قفس مرغ عشقها خیره شدم و فکرم پیش مرغ عشق خودم بود که روی دیوار باغ شازده لانه کرده بود و تصمیم بلندشدن هم نداشت.در عوالم خودم سیر میکردم که صدای ناهید هوشیارم کرد:"بَه سلام داداشی ،چطوری؟ کجا رفته بودی؟"کمی مکث کرد و سپس با شیطنت گفت:"اصغری حالش چطور بود؟!" بی معطلی پاسخ دادم:"این فضولیا به سرکار نیومده که حال پسر مردمو بپرسی."ناهید چشم هایش را تنگ کرد و دستش را به کمرش زد و گفت:"اگه من حال اصغری رو بپرسم اشکال داره ولی اگه جنابعالی بری زیارت لیلا خانم ایرادی توش نیست ،آره داش ممد؟" خواستم چیزی بگویم که ننه با مجمعه برنج و خورشت از پله ها بالاآمد ما را که دید، گفت:"به جای دعوا و گیس و گیس کشی بیاین به من کمک کنین که الان آقاجونتون میاد."مجمعه را از ننه گرفتم و با چشم و ابرو برای ناهید خط و نشان کشیدم .ناهید هم با همان زبان جوابم را داد.
از بخت بد من ننه و ناهید ماجرای لیلا را فهمیده بودند آن هم فقط و فقط به خاطر بخت بدم.مشکل اینجا بود که من در تمام روز چه در خانه چه در هر جای دیگر زیاد حرف نمی زدم اما بر عکس شب ها که به رختخواب میرفتم و سرم را روی بالش می گذاشتم،بالش میشد تریبون و لحاف و تشک مجلس وعظ ،من هم میشدم ناطق.چشمانم را که میبستم زبانم باز میشد تا خود صبح عین بلبل هر چه را که برایم اتفاق افتاده و در مخیله ام بود می گفتم.همین بود که یک بارننه شنیده بود پسرش اسم کسی را در خواب صدا میزند و از قابلمه نذری و باغ و حوض و برق و یخ و چشم و ابروی همان کس و دهن زرد اصغری می گوید.شصتش خبر دار شده بود که ماجرایی در میان است مشخصات سوژه را با ناهید درمیان گذاشته بود و ناهید هم که ید طولی دربدست آوردن شجره نامه دخترهای مدرسه داشت شرح حال لیلا و خانواده اش را به طور مفصل از همکلاسی ها و هر که لیلا را میشناخت تهیه و تسلیم ننه کرده بود.از آن روز بود که ننه سخنانی در باب ازدواج و همسر مناسب میگفت، از جمله معروفترینشان این بود که کبوتر کوخی سراغ باز کاخی نمیرود و باز کاخی دنبال همتای خودش می گردد.گاه نیز از رنگ روی لیلا انتقاد میکرد وبعضی اوقات هم از بانوان صغیر مجرد و هنرمند و خوش سیمای فامیل و محله تعریف میکرد که شاید تمام این ها آبی باشد که آتش مرا خاموش کند.اما دوای آتش من به دست آتش افروز بود.
چند روزی گذشت و از لیلا خبری نداشتم ،تا اینکه یک شب آقاجون رو به من گفت:"برو باغ شازده به بابای اصغری بگو بیاد میخوام ازش بپرسم چه کودی پای این باغچه بریزم که خاکش قوت بگیره."از این خواسته آقاجون تعجب کردم .چشمی گفتم و پاشنه کفشهایم را کشیدم و از اینکه به این بهانه شاید بتوانم لیلا را هم ببینم خوشحال به طرف باغ شازده رفتم. به سر کوچه که رسیدم بوی اسفند به دماغم خورد در کبابی اکبر هم نیمه باز و درون مغازه تاریک بود به داخل کوچه که پیچیدم ریسه های چراغ را دیدم که از در باغ شازده آویزان بودند.کنار در که چهار طاق باز بود روی سه پایه ای منقل اسفند دود میکرد قدم هایم آهسته شد یعنی چه خبر بود؟اصغر از در باغ بیرون آمد یک دست کت و شلوار گشاد هم پوشیده و آستین هایش را بالا زده بود. عجیب تر این که موهایش را هم شانه زده بود .خواستم جلو بروم و بپرسم چه خبر است که با صدای کف و موسیقی که از باغ می آمد سرجایم خشکم زد.قلبم تند میزد سرگیجه داشتم هزار جور فکر به مغزم می امد ومیرفت شاید بار دیگر حاجی از عتبات آمده بود.اما برای زائر کربلا که کف و سوت نمیزنند.شاید دختر بزرگ حاجی مادر شده بود اما برای یک وجب بچه هم این همه سرو صدا لازم نبود.شاید حاجی پسرش را داماد کرده بود... در همین شاید ها بودم که جمعیت شاد از در باغ بیرون آمدند صدای موسیقی تقویت شد:"ایشالا مبارک باداااااا..."جوانی در جلو جمع باباکرم میرقصید.جمعیت بیرون جمع شدند ماشین سفیدی که گل زده شده بود از تاریکی بیرون آمد و روبروی در ایستاد همه از دور ماشین کنار رفتند عروس دامادی از میان جمع بیرون آمدند و سوار ماشین شدند........................................................................................صدای هیاهورا نمی شنیدم...........قلبم ایستاد.........چشمانم سیاهی رفت........نفس...نفسسسم...نفسم به سختی بالا می آمد ......بی اختیار به سایه تاریک کنج دیوار رفتم ....چیزی را که می دیدم را نمی توانستم باور کنم.......چشمان عروس قهوه ای بود قهوه ای بود....قهوه ای...قهوه ای...او لیلا بود..اولیلا...لیلا...لیلا.. بود.ماشین سفید سیاه گل زده پژمرده، عروس وداماد از کنارم رد شد دوباره نگاه کردم .دیدمش،لبخند میزد از کنارم رد شد .مرا ندید اما لحظه ای لبخند نزد...داماد را ندیدم اما از سایه کنار عروس فهمیدم که کت و شلوار مشکی پوشیده من هم سیاه پوشیده بودم.اما داماد نبودم.او داماد بود.من داماد نبودم.به سینه ام چنگ زدم چیزی درونم فریاد می کشید می گریست می دوید دور میشد می آمد فریاد میکشید می گریست ، گریست . گریست .آنقدر گریست تا من هم...
از کوچه به خیابان پیچیدم. کبابی تاریک بود لحظه ای ایستادم دستم را به دیوار گرفتم .نفسم قصد بیرون آمدن نداشت...سایه ای را روبرویم دیدم صدای آشنایی گفت:"با این حالت کجا می خوای بری داش ممد؟"دستم را گرفت و داخل برد روی صندلی نشاندم و خودش هم روبرویم نشست. اکبر بود.صورتم را بین دستهایم پنهان کردم به زور جلوی اشک هایم را گرفتم اکبر دستی به شانه ام زد و گفت:"جلوشو نگیر بذار بیاد پاکه زلاله دلتو جلا میده دوای دردت همینه بذار بیاد اگه جلوشو بگیری همشو بریزی تو دلت یه روز میرسه که دلت اینقد پر میشه که می ترکه، بذار بیاد بریزش بیرون."حرف اکبر بند جلوی اشکهایم خراب کرد گریستم و گریستم ....نمی دانم چقدر گذشت...دستهایم را از جلو صورتم برداشتم با پشت آستین اشک هایم را پاک کردم هر چند لحظه یک بار دماغم را بالا می کشیدم اکبر روبرویم نشست و دستمالی روبرویم گرفت.نگاهی به شلوغی و به هم ریختگی مغازه کردم. اکبر گفت:"کباب و جوجه امشب از اینجا بود.دو روز پیش همراه با ابوی اومد اینجا برای سفارش شام عروسیش اما هیچی نگفت صمم بک وایساده بود یه گوشه انگار که کس دیگه قراره عروس بشه نه اون !.همه غذاهارو حاجی سفارش داد." نگاهش کردم. ادامه دا:"یه بار از شاگرد حاجی شنوفتم که داماد پسر رفیق و هم پیاله قدیمیه حاجیه!." چشمکی زد:"پسره تو فرنگستون دکتری خونده انگار وضعشون بعض حاجی نباشه بدتر نیس." مکثی کرد و گفت:"ولی شاگرده از قول حاجی می گفت که دخترش خیلی دلش به این وصلت رضا نیست."آرام تر شدم.سرم را زیر انداختم اکبر دستش را روی شانه ام گذاشت و دوباره گفت:"روزگار همینه داش ممد.گهی زین به پشت و گهی زین به پشت!تو اولیش نیستی آخریشم نخواهی بود.چرخ گردون ازاین بازیچه ها بسیار دارد.آره فدات شم.. روزگار همین جوریاست."سرم را بالا آوردم چیزی بگویم که اکبر آستین چپش را تا بازو بالا زد بازویش رو به طرف من چرخاند در نور کم مغازه خال کوبی را دیدم که نوشته بود:"لیلی"!!! نگاهم را از اسم گرفتم و با تعجب به اکبر نگاه کردم .لبخندی زد و گفت:"واسه چی این شکلی نیگام میکنی؟!چیه ؟به من نمیاد؟ ." آهی کشید:"آره داش ممد مام لیلای خودمونو داشتیم لیلای تورو بردن لیلی منم بردن"اشکی از گوشه چشمش پایین غلطید در چشمهایم خیره شد.چشمهای من قهوه ای بود و چشم های او مشکی.انگار سال ها بود که همدیگر را می شناختیم.
آن شب فهمیدم روی بازوی هر کسی را چشمش رنگ دیگری داشت اسمی حک شده بود.
یک بار روی بازوی آقاجون را دیدم که خال کوبی شده بود بدری،همان ننه بدری خودم.روی بازوی دایی خدا بیامرزم نوشته بود نوشین.روی بازوی پدربزرگم زهرا بود.و روی بازوی خیلی های دیگر خیلی اسم های دیگر نوشته شده بود. نمی دانم چقدر پیش اکبر ماندم وقتی به خانه رسیدم آقاجون در ایوان نشسته یود ناهید و ننه خواب بودند.آقاجون تا مرا دید بلند شد و به طرفم آمد نگاهم کرد چشمانم را
به زمین دوختم:"اصغریو دیدی؟"دستش را زیر چانه ام گذاشت و صورتم را بالا آورد نمی توانستم نگاهش کنم.آرام گفت:"ببینمت"به چشم هایش نگاه کردم هم رنگ چشم های ننه بود.هنوز هم چشمانم کمی خیس بود آستینم را بالا زد و روی بازویم را نگاه کرد نوشته بود "لیلا"دوباره نگاهم کرد.بغضم ترکید سرم را روی شانه اش گذاشتم و پیراهنش را تر کردم.مرا در آغوش گرفت و آرام در گوشم زمزمه کرد:"همین امروز از حاجی شنیدم که امشب عروسی دخترشه مارو هم دعوت کرد.منم به بدری گفتم وقتی شنید دمغ شد تمام قضیه رو به من گفت."آقاجون نفسش را بیرون داد :"کاش بهم میگفتی شازده.کاش دلتو پیشم خالی می کردی."هق هق می کردم.آقاجون دستی به سرم کشید.صدای اذان می آمد.
همان سال دانشگاه نفت آبادان قبول شدم و از شهرمان رفتم به قول فک و قامیل نونم توی روغن بود در شهر جدید دیگر ممد سیا نبودم چند سال بعد که روزی به مناسبت.دایی شدن به همان خانه قدیمی آمده بودم و با آقاجون و ننه و ناهید و عماد دامادمان و پسر کوچکشان در ایوان نشسته بودیم
صدای در بلند شد.در را که باز کردم دختر کوچکی را دیدم که کاسه شله زردی در دستش بود دخترک مثل قرص ماه بود سرخ سفید سلام کرد و گفت:"اینو مامانم براتون پخته خاله ناهید خونس؟"گفتم:"بله که خونس.بگم کی کارش داره؟ شما اسمت چیه؟"سرش را زیر انداخت گونه هایش مثل محمدی های توی باغچه گل انداخت و گفت:"سهیلا".همان روز سری هم به باغ شازده زدم اکبر هنوز همان جا بود.به باغ شازده که رسیدم نگاهی به عمارت که کمی قدیمی شده بود انداختم چشمم به لانه متروکه ای افتاد که روی دیوار بود با صدای بوق ماشینی که از سر خیابان پیچید به خودم آمدم ماشین سفید روبروی در باغ ایستاد پسر کوچکی که دفتری در دستش بود از ماشین پیاده شد و با دستان کوچکش با تمام قدرت در زد گویا عجله دا شت تا چیزی را به کسی نشان دهد.مردی را که در را باز کرد می شناختم پدر اصغر که حالا سنی سرش آمده بود.وقتی در باز شد پسرک به سرعت به
طرف عمارت دوید.زنی با لباس سیاه از ماشین پیاده شد و با صدای بلند گفت:"سینا جان اینقدر عجله نکن."پدر اصغر در حالی که در را برای ورود ماشین باز میکرد گفت:"سلام لیلا خانم ظهرتون بخیر".
پایان.
از باغ شازده تا سر خیابان، شادان و غزل خوان رفتم.بشکن و بالااندازی راه انداخته بودم که هر کس
میدید انگار میکرد که جواب بله از خانواده حاجی گرفته ام.به نزدیکی مغازه اکبر کبابی که رسیدم ،فتیله شور شادی ام را پایین کشیدم و خرامان قدم بر داشتم . هر که اکبر را میشناخت می دانست که اکبر کلانتر و مفتن محل و کبابی اش شعبه دوم کلانتری و اداره تامینات و تفتیشات سابق است.اکبر روبروی مغازه ایستاده بود،تا مرا دید گفت:"چطوری داش ممد؟ شنگولی ؟قورباغه ات ابوعطا میخونه؟ طرفو دیدی؟" بعد هم با کنایه و کمی کش دار اضافه کرد:"احوالاتش چگونه بود؟."یکهو جا خوردم یعنی اکبر از کجا قضیه را میدانست؟.به روی خودم نیاوردم و گفتم:"آره دیدمش داش اکبر، اصغری میزون میزون بود."دستم را برای خداحافظی بلند کردم و با قدم های تند دور شدم.
دوباره به حرفهای اکبر فکر کردم. حتما کار ،کار اصغری بود که رفیقش را به دو پر کباب برگ و یک لقمه کوبیده فروخته بود. به مسجد که رسیدم نگاهی به داخل کردم،حاجاقا واعظ ، آخوند محل رو به محراب و همجوار منبرو پشت به مردم، تکبیر بلندی و گفت و به رکوع رفت.،اثری از حاجی که همیشه درصف مقدم نماز جماعت بود دیده نمیشد.
راهم را کج کردم و به طرف خانه رفتم. در راه به غنچه لیلا که شکفت فکر می کردم. یاد اولین باری افتادم که لیلا را دیده بودم :"دو سه ماه پیش بود،دهه اول محرم،حاجی و خانواده اش تازه به باغ شازده آمده بودند.باغی که پس از رفتن شازده به فرنگ و آمدن حاجی شده بود باغ حاجی.ولی اهالی محل از جمله ننه خودم هنوز به باغ شازده میگویند باغ شازده! به قول آقاجون که می گفت:"هر کی جای شازده بشینه،با شازده توفیری نداره.می خواد حاجی باشه یا حاجاقا واعظ ."حق هم میگفت.
حاجی از آنجا که سالها در بازار با ابوی اینجانب همسایه بودند و حجره فرش فروشیشان دیوار به دیوار حجره عطاری ما بود،حق همسایگی را به جا آورده بودند و به آقاجون سفارش کرده بودند که حالا که هم محلی شدیم آقازاده را بفرست منزل تا از نذر آبگوشت محرم سهم همسایگی را برایتان بفرستیم.
آقاجون هم روی حساب همین همسایگی مرا به خانه حاجی فرستاد ، آن هم چه فرستادنی.آن روز قابلمه به دست به سمت باغ شازده رفتم .در زدم ، اصغری که پدرش خانه زاد شازده بود و حالا شده بود باغبان و پاسبان باغ حاجی در را باز کرد.دور دهان اصغر چنان زرد و چرب بود که انگار دیگ آبگوشت را یک نفس سر کشیده.
به امر عیال حاجی، مرا تا کنار حوض وسط باغ مشایعت کرد و قابلمه را از من گرفت و به حیاط پشتی برد.بساط آبگوشت پزان را آنجا علم کرده بودند تا بو برنگش هفت خانه آنطرف تر نرود.چند دقیقه ای کنار حوض ایستادم و سر به زیر به تصویر نازیبای خودم در آب و خون آن زبان بسته ای که کنار حوض سر بریده بودند، نگاه میکردم که ناگهان از پشت سرم صدایی گفت:"محمد آقا؟!"در طول زندگیم که هنوز به دو دهه نرسیده بود تنها یک نفر محمد آقا صدایم میزد و آن هم ننه بود.از وقتی ناظم مدرسه به جای اسمم، مراکه بین چندتا از همکلاسی ها کم رنگ تر ایستاده بودم با رنگ پررنگم صدا زده و گفته بود:"آهای پسر، تو که سیاهی بیا اینجا."همه مرا "ممد سیا" میخواندند.آخر یکی نبود به ناظم بگوید پدرت درست،مادرت درست،بچه های مردم علاوه بر سیاهی، اسم هم از ننه بابایشان به ارث برده اند، چرا فرزند دلبندشان را به رنگ صدا میزنی؟خوشت میآید بقیه هم به جای آقای احمدی صدایت بزنند سفیدآب؟؟.خلاصه ، بگذریم که هر چه باشد سخن دوست، آن هم از نوع لیلا، خوش تر است.
صدا دوباره گفت:"محمد آقا؟!"به طرف صدا چرخیدم.خشکم زد.چشمهایش قهوه ای بود،نگاهم به نگاهش گره خورد و دلم به خودش سه قفله شد.مات و مبهوت نگاهش میکردم.چقدر مشکی بود.لب که باز کرد یخ من هم باز شد.برای بار سوم گفت:"شما محمد آقا هستین؟"به سختی صدایم را از گلویم بیرون دادم و گفتم:"بله"دوباره گفت:"سلام من لیلام، دختر حاجی. مامانی گفتن که این قابلمه را براتون بیارم ."من لیلام ..من لیلا.. لیلا لیلا لیلا.... صدایش در سرم پیچید و بارها و بارها تکرار شد.دهانم را باز کردم که چیزی بگویم اما صدایی خارج نشد، دوباره سعی کردم و صدایم را از پیچ گلویم بیرون هل دادم و گفتم:"مرحمت کردن.شمام زحمت کشیدین"صدایم آشکارا می لرزید، فقط آن نبود، تمام وجودم می لرزید. بار اولم بود که این چنین زلزله ای را تجربه می کردم.نگاهم کرد و گفت:"چه زحمتی. پدرم از شما و خانواده تون خیلی تعریف می کنه .به مامان بابا هم سلام برسونید." حاجی از من تعریف می کرد؟!! بی اختیاراز دهانم بیرون پرید که :"غلام...؟!" "شما هم ازخانواده تشکر کنید."سرم را زیر انداختم ، خداحافظی کردم و به طرف در رفتم.اصغری که قیافه ام را دید آرام گفت:"چی شده ممد؟ برق گرفته تو رو؟"زیر چشمی نگاهش کردم و از در باغ بیرون زدم.
هووووف، تازه نفسم آزاد شد.برق مرا نگرفته بود،لیلا گیر شده بودم، دوا هم نداشت طبیب و حکیم و دکتر هم نمی توانستند برایم کاری بکنند. دردی داشتم خواستنی و درمان نشدنی.در سکوت کوچه صدای درزدن شنیدم!صدای در باغ شازده نبود!صدا از دلم بود کسی با دستهای ظریفش در میزد.صدای کلون زنانه هم بود! مهمان داشتم. در را که کمی باز کردم کل خانه لرزید ،چشم هایش قهوه ای بود ولبخند میزد.میدانستم که اگر در را کامل باز کنم داخل می آید و تمام آنجا را برای خودش میکند .آنوقت چشمهای من هم درست عین چشمان او قهوه ای میشد.آنوقت ننه میگفت:"محمد آقا اون چشمای قهوه ای رو از کجا اوردی؟"
در راه مسجد به خانه، تمام خاطرات آن روز را با خودم مرور کردم. لیلا را با آن چشمهای قهوه ای و لبخندی که بر صورت سبزه اش نقش می بست.لیلا هم سبزه بود اما نه مثل من،روشن تر،یاد حرف عزیزجون،ننه بزرگم، افتادم که میگفت:"زن و شوهر باید همرنگ باشن."من و لیلا هم همرنگ بودیم!نبودیم؟ به در خانه که رسیدم بقچه خاطرات لیلا را بستم تا ننه از رنگ رخسارم چیزی ملتفت نشود ،محض محکم کاری خودم را کمی به دمغی زدم .در را که باز کردم و داخل شدم، رعنا را دیدم که روبرویم ظاهر شد..
