تبليغاتX
یادداشت ها
  ننه از توی زیرزمین داد زد:"پاپتیو چه به شازده؟".لب حوض نشسته بودم و با خودم فکر کردم همچین بیراه هم نمیگوید،ممد سیارو چه به این حرفها؟بلند شدم و از خانه زدم بیرون. تا سر بازار پیاده رفتم. به یک دوجین آشنایی که از کنارم رد می شدند محل نگذاشتم.حالا همه پشت سرم می گفتند ممد سیا دیلاق بود خلم شد،تو دلم گفتم:" به درک در کارمسرا(۱) رو میشه بست در دهن مردمو نه.اینقدر بگن تا زبونشون تاب برداره، اونوقت همه مجبور میشن برن پیش محسن دوچرخه تا تاب زبونشونو بگیره".از این فکر خنده ام گرفت.

  نزدیک ظهر بود،به سر بازارچه که رسیدم راهم را به طرف کوچه کبابی کج کردم،این محل ما هم جای غریبی بود،حکایتش حکایت کاخ و کوخ بود،یک کوچه مثل کوچه ما درب و داغون،یک کوچه هم مثل کوچه کبابی اعیانی.آخر جمع شدن این دو تا نقیض با هم یک جوری بود. در کوچه کبابی پیچیدم،بوی برگ و کوبیده که خورد تو دماغم، شکمم ساز و دوهل زد،قدمهایم کج و کوله شده بود.بوی کباب همچین زیر دماغم را قلقلک میداد که کم مانده بود بروم از شاطر نون بگیرم و هوای دور کبابی رو لقمه کنم.

به در خانه شان که رسیدم دو تا سوت بلبلی زدم، اصغر مثل کبوتر جلد از در خانه بیرون آمد.سلامی کرد و گفت:" هنوز ازمدرسه نیومده ممد. بازم اومدی ببینیش؟دفعه پیش که از حشمت اردنگی خوردی بس نبود؟!." چشم غره ای رفتم و گفتم :"آخه جغل تو رو چه به این حرفا؟."تا این را گفتم دیدم ماشین سفیدشان  از سر خیابان پیچید.یک مرتبه زلزله به جانم افتاد.به خودم گفتم:"یه ماشین اومده،ملک الموت که نیست اینجوری هفت بندت داره از هم در میره".اما افاقه نکرد همیشه همینطور میشدم .ماشین سفید نزدیک شد، روبروی در باغ نگه داشت. حشمت سرش را از پنجره بیرون کرد و رو به ما داد زد:"اصغری بپر درو وا کن." اصغری هم که از هیبت حشمت زلزله به جانش افتاده بود دوید طرف در.اما زلزله من با زلزله اصغر از زمین تا آسمان توفیر داشت اصغر از کسی که روی صندلی شوفر بود می لرزید و من از کسی که صندلی عقب نشسته بود.زلزله اصغری نهایت اگر زور میزد شلوارش را خیس میکرد و زلزله من کل شهر و زیرو رو می کرد.

   مات و مبهوت نگاهش می کردم به  ابروهای مشکیش با آن چشمهای قهوه ای که اگر کسی به آتها خیره میشد دیگر نمی توانست ازشان چشم بردارد.لبهایش را عین هر روز سرخ کرده بود.لپهایش هم گلی بود.ننه می گفت:"دختر به این سن که نباید سرخاب سفیداب بماله به خودش خوبیت نداره !." چند بارهم این را زیرزیرکی و با گوشه کنایه جلوی من به آبجی ناهید گفته بود اما گوش های من در و دروازه بود.آخر مگر میشد از لیلا چشم برداشت؟! چه با سرخاب، چه بی سرخاب.بازم صدای ننه تو مخم پیچید که:" این مردا تا یه زن رنگ و لعاب دار می بینن دل و دین می بازن.اونوقت ما زنا باید به نکیر و منکر هم بله بگیم."با اینکه دختر حاجی بازاری محل بود و پدرش دو بار حاجی شده و خاک کربلا رو هم به توبره ریخته و  برای اهل بیت سوغاتی آورده بود، نمی دانم چرا روسری دخترش همیشه یک وجب از ماجرا عقب بود! چقدر مشکی بود.روزم را شب کرده بود و شبم را روز.ولی در کل نقل این حرفها نبود .اصل کاری مرامش بود که از خیلی از لوطیا لوطی تر بود.باز نقل قول ننه آمد توی مخم که این بار موج رادیو مغزم را از برنامه اخلاقی ننه بردم روی برنامه گلها.صدای گوینده توی مغزم میگفت:"گلهای سرخابی...شماره هزارویک..هنرمندان این برنامه: چنگ:لیلا، نی:ممد سیا، ساز مخالف:ننه، آواز:اصغری."برای خودم داشتم با صدای روشنک نگار من که از مکتب برگشته بود را می خواندم که دیدم آواز از صدای اصغری و از گوشه عشاق به صدای فالش حشمت تغییر نت داد. بوی حمله هوایی می آمد چشم باز کردم و دیدم حشمت  داد میزند که:"کره خر!!! به چی زل زدی که دیگه چشم بر نمی داری؟ارث باباتو دارم می برم یا شب عروسی ننه ات که اینطوری نیشت بازه و تا فیها خالدون حلقت معلومه؟؟ بیام ببندمش یا خودت کرکره شو می کشی پایین؟." من که یک هو انگاری صدای آسمون قلمبه شنیده باشم از جا پریدم،لیلا که که من را دید خنده اش گرفت. من هم از خنده او  نیشم تا بناگوش بلکه عقب تر باز شد و  از آنجا رفتم.هنوز بر اثر درد اردنگی قبلی که روی ماتحتم بود شبها دمر می خوابیدم.

--------------------------------

(۱)کارمسرا:کاروانسرا. 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 24 تیر1387 توسط امیر محمد
   اگر خاک نباشد گیاهی نمیروید.و اگر دل نباشد عشقی جوانه نمیزند.من زمین خویش را گم کرده ام و اکنون بر آسمان قدم بر میدارم،بادها مرا به هر سو میبرند و من بازیچه دست اینانم.بر من حسرت مخورید زیرا من قاصدک یا پرنده ای نیستم،من برگی زرد یا پوسته دانه ای هستم که جوانه خود را گم کرده.،نه از آن درختی هستم و نه پایبند زمینی.

   اگر مرا در راه دیدید از من روی مگردانید زیرا که سیاهی چهره ام از دود آتشیست که قلبم را در خشم شعله هایش سوزاند. بر من دل مسوزانید که لایق دلسوزی نیستم،برایم دعا کنید زیرا نیازمند دعایم.  محتاج معجزه ای هستم.معجزه ای که عصایش را گاه در دستان تو میبینم و گاه در دست خود.

   اشک هایم نیز از من گریختند.اگر آنها را یافتید به قطره قطره شان سلام مرا برسانید.

   باران همیشه از آسمان به زمین می بارد و من زمین خویش را گم کرده ام.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 18 تیر1387 توسط امیر محمد
   سه مرد در کنار هم نشسته بودند و به نقطه ای می نگریستند.مردی که در وسط نشسته بود سکوت کرده  و هیچ نمی گفت.مردی که در سمت چپ مرد میانی نشسته یود رو به او  گفت:"او واقعا زیباست.همه رفتار حرکاتش دلنشین است." مردی که در سمت راست نشسته  بود به مرد میانی گفت:"به لباس هایش نگاه کن  گران قیمت هستند."

مرد سمت چپ گفت:"چه صدای دلنشینی دارد."...مرد سمت راست گفت:"صدایش کمی بم است."

سمت چپی گفت:"چه لبخند زیبایی دارد."....سمت راستی گفت:"لبهای باریکی دارد"

چپی گفت:"طنین حنده هایش مانند آواز قناری است"...راستی گفت:" بلند می خندد."

مرد چپ:"با چشم های بسته هم می توان به او دل بست"...مرد راست گفت:"آبا دل بستن به او درست است؟."

مرد چپ:"چه آرام و روان قدم بر می دارد."...مرد راست:"قدش کمی کوتاه است."

این صحبت ها ادامه داشت و مرد میانی هیچ نمی گفت و تنها گوش می کرد.پس از مدتی مرد میانی ایستاد.دو مرد دیگر هم ایستادند و قدمی به سوی مرد میانی برداشتند و در او حل شدند.و آن مرد از آنجا دور شد.

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 17 تیر1387 توسط امیر محمد
می خواهم بنویسم اما قلبم نمی تپد.

می خواهم ببینم اما قلبم نمی تپد.

می خواهم اشک بریزم اما قلبم نمی تپد.

می خواهم زندگی کنم اما قلبم نمی تپد.

زنده ام اما قلبم....


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 12 تیر1387 توسط امیر محمد
   هنوز بوی خمیر دندان را در دهانش حس می کرد. روی تخت دراز کشید.نگاهی به عکس مادرش انداخت و به آرامی بسته شکلات را از زیر پتو بیرون آورد.با اینکه می دانست مادرش نمی آید اما تمام مدت نگاهش به در بود.ترس اینکه در باز شود و مادر او را بعد از مسواک با آن بسته شکلات ببیند، نمی گذاشت با خیال راحت با شکلاتش خوش باشد.

    کاغذ شکلات را آرام باز کرد، نگاهی به رنگ قهوه ایش انداخت، لحظه ای همه چیز را فراموش کرد ،چشمانش را بست، زبانش را به شکلات چسباند و با تمام وجودش آن را لیسید.مزه شیرین کاکائو در تمام رگ هایش به جریان افتاد.آب دهانش راه افتاده بود.این بار دندانهایش را در شکلات فرو کرد و گاز زد.آن لحظه برایش فراموش نشدنی بود.سال ها بود که بعد از مرگ پدر مزه شکلات را بدون ترس تجربه نکرده بود.

    از تخت پایین آمد جلو آیینه رفت و دستی به سر طاسش کشید .آقای مهندس چهل و سه ساله ای که همه چیز از جمله شرکت، ماشین، آپارتمان، تنهایی اش و خیلی چیزهای دیگر را از مادر داشت، فردا باید برای مراسم روز چهلم مادرش آماده می شد.

----------------------------------------------------------------------

پ ن:این پست کوچکترین ربطی با مناسبت های اخیر ندارد.


نوشته شده در تاريخ جمعه 7 تیر1387 توسط امیر محمد
به چند تا حکیم حاذق که بتونن دردهای به ظاهر بی درمون منو دوا کنن نیازمندم.

اول به یه چشم پزشک تا بتونم کسایی رو که دوستم دارن ببینم.

بعد به یه دکتر قلب احتیاج دارم تا یه فکری به حال دل سنگم بکنه.

در آخر هم به یه دکتر مغز و اعصاب تا هم این فکرای کج و کوله رو از مغزم بریزه بیرون هم یه فکری به حال اعصاب ضعیفم بکنه!


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 2 تیر1387 توسط امیر محمد
آرشيو مطالب
Blog Skin