دلتنگی هایم بازگشته اند.
دلم برای دل تنگی هایم تنگ شده بود!
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 26 خرداد1387 توسط امیر محمد
سه بار عاشق شدم
بار اول عشق را تسلیم و تقدیم بی چون و چرای افکارم به او می دانستم.عشقم نگا ه های بی پایان به او بود.و این عشق نبود.
بار دوم عشقم تلاشی برای یافتن خویش بود دست و پا زدن های بی انتها،تلاشی برای تغییر خویشتنم به آنچه که او می خواست.واین هم عشق نبود
بار سوم عشقم توهمی بزرگ بود از آنچه که می خواستم نه آنچه که می دیدم.توهمی لذت بخش که گوشه ای از آنچه حقیقت عشق می نامند را نشانم داد.و این نیز عشق نبود
واین بار...
من هنوز در جستجوی عشقم.
بار اول عشق را تسلیم و تقدیم بی چون و چرای افکارم به او می دانستم.عشقم نگا ه های بی پایان به او بود.و این عشق نبود.
بار دوم عشقم تلاشی برای یافتن خویش بود دست و پا زدن های بی انتها،تلاشی برای تغییر خویشتنم به آنچه که او می خواست.واین هم عشق نبود
بار سوم عشقم توهمی بزرگ بود از آنچه که می خواستم نه آنچه که می دیدم.توهمی لذت بخش که گوشه ای از آنچه حقیقت عشق می نامند را نشانم داد.و این نیز عشق نبود
واین بار...
من هنوز در جستجوی عشقم.
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 20 خرداد1387 توسط امیر محمد
دیوانه به دشت سر سبز روبرویش نگاه کرد و گفت:"من پیش از این تو را در خواب دیده ام!".دوان دوان در دشت به خانه ای سپید و زیبا رسید و گفت:"من تو را در خواب دیده ام!".در را باز کرد وارد شد.به تمامی اتاق های خانه سرک کشید.در یکی از اتاق ها زنی زیبا را دید و با تعجب گفت:"من تو را نیز در خواب دیده ام!".زن به طرف پنجره رفت، دیوانه به پنجره نگریست ، زن پرده را کنار زد ،نور خورشید چنان شدید بود که دیوانه از خواب پرید.
نوشته شده در تاريخ جمعه 10 خرداد1387 توسط امیر محمد
کرم چاق نگاهی به کرم لاغر انداخت و دور دهانش را لیسید،جلو آمد روی کرم لاغر افتاد وشروع به خوردن او کرد.کرم های لاغر دیگری هم خورده شدند.کرم چاق،چاقتر و چاقتر شد،آنقدر که دیگر در هیچ پیله ای جا نمی گرفت.دیگر امیدی به پروانه شدنش نبود.
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 9 خرداد1387 توسط امیر محمد
کلاغ ها در مزرعه نشستند، مترسک دست هایش را از هم باز کرد، کلاغها ترسیدند و پرواز کردند. مترسک یا نگاهش کلاغ ها را دنبال کرد.
گنجشکها در مزرعه نشستند، مترسک بار دیگر دستهایش را گشود اما گنجشک ها هم ترسیدند و پریدند.مترسک به آرامی دستهایش را پایین آورد.
موش کوچکی در کنار پای مترسک در جستجوی غذا بود مترسک همان کار را تکرار کرد ولی موش آن چنان ترسید که پا به فرار گذاشت.
فرزند کوچک کشاورز نزدیک شد مترسک این بار نیز دستهایش را بالا آورد و از هم گشود،کودک برای لحظه ای به او خیره شد، سپس دستهایش را از هم گشود، چند قدمی جلو آمد و مترسک را در آغوش گرفت.
نوشته شده در تاريخ جمعه 3 خرداد1387 توسط امیر محمد
