از شنیدن قصه ی خودم خسته شدم،از قصه های کوتاه زندگیم که پایانشون خوب نیستن.از قصه ی یکی بود و هیچکی نبود خودم خسته شدم،از قصه ی دوری از خدای مهربون خسته شدم،کاش می شد پایان قصه ی همه خوبی و خوشی و کلاغه به خونش رسید،بود.
امشب دلم یه قصه می خواد،بعدشم دلم میخواد لالایی قصه گو رو بشنوم و آروم چشمام و ببندم و خودم بشم یه قصه با یه پایان خوب.بشم قصه ی شاهزاده ای که با اژدها جنگید.نمی خوام اژدهای قصه باشم.
امشب دلم یه قصه با لالایی می خواد.
عباس كاتوزیان، نقاش معاصر ایران، در شامگاه ۲۳ فروردین در در سن ۸۵ سالگی در منزلش در گذشت. علت مرگ کاتوزیان "کهولت" اعلام شدهاست.
پس از نه سال گوشه گیری از فضای هنری، روز پنجشنبه ۲۲ فروردین نمایشگاهی از آثار این هنرمند، برپا شده بود.
به گزارش جام جم آنلاین این نمایشگاه با عنوان «مروری بر ۵۰ سال آثار كاتوزیان» در فرهنگسرای نیاوران برپا شده و تابلوهایی درآن به نمایش درآمده که تاکنون در معرض دید بازدیدکنندگان قرار نگرفته است.
وی خود را هنرمندی مستقل از جریانها و سبكهای هنری روز میدانست و در آثارش بیشتر به تصویرگری چهره (پرتره) میپرداخت.
استاد عباس كاتوزیان در سال ۱۳۰۲ در تهران متولد شد. وی سپس هنرجوی هنرستان كمال الملك شد و بعدها در سال ۱۳۲۲ نایب رییس این هنرستان نیز شد.
کاتوزیان تنها نقاش ایرانی است که در سال 1352 آثارش در کنار آثار استاد کمال الملک در مجلس شورای ملی در معرض تماشا قرار گرفت.
كاتوزیان پنج نمایشگاه در آمریكا، دو نمایشگاه فرانسه، یك نمایشگاه در انگلستان، ۲۸ نمایشگاه انفرادی در تهران و نه نمایشگاه در آبادان برپا کرد. برخی از آثار این استاد نقاشی در موزههای استان قدس رضوی موزه بوداپست و موزه سلطنتی اروپا موجود است.
عباس كاتوزیان در زمینه نقاشی رئال و فیگوراتیو شهرت داشت. در آخرین نمایشگاهش نیز آثاری را عرضه كرد كه حكایت از پایبند نبودن وی به سبكهای متداول نقاشی است. وی میگوید: "به سبک خاصی قائل نیستم. این سوژه و انگیزه نقاشی است که شکل اثر را تعیین می کند."
خودنگارهها و پرتره بهلول از مشهورترین آثار استان عباس كاتوزیان است.
رادیو زمانه
آن روز، روزی خواهد بود که من از پیله تنهاییم متولد شده ام، آن روز ردایی سپید بر تن خواهم کرد و کوله باری بر دوش خواهم داشت،کوله باری از امیدهایم ،زیبایی ها، موفقیت هایم ، تمام شکست هایم ،تمام لحظات خوب وبدم و تمام رویا هایم.
آن روز از این شهر خواهم رفت و جای قدم هایم بر خاک خواهد ماند.
ومن با رویا هایم می روم،زیرا که من رویا پردازی بیش نیستم.
پرنده ی کوچکم ،می دانم که نمی توانم بیش از این تو را در قفس نگاه دارم،می دانم که برای پرواز آفریده شده ای،برای اوج گرفتن،دیدن و نشان دادن زیبایی ها. اما می هراسم از آنکه من برای اوج گرفتن آماده نباشم و نتوانم همراهیت کنم،کاش می دانستم کی و کجا باید آزادت کنم، کاش بیش از این می شناختمت.کاش می دانستم که بهترین گلستان برای آزادیت کدام است و کاش پرنده ی زیبایی مانند تو را به دست دیوانه ای چون من نمی سپردند.

و تا سپیده دم در کنارت خواهم ماند تا طلوع چشم هایت را از پس پلک هایت نظاره گر باشم.
من تنها سرزمینی هستم که هر صبح دو خورشید به آن روشنی می بخشد.
چشم بگشا و لبخند بزن تا رودخانه های محبتت در درونم جاری شوند
و زمین تشنه وجودم را سیراب کنند.
در آن هنگام گل های وحشی عشقت را خواهی دید
که در سرتاسر این سرزمین سر از خاک بیرون می آورند
و با نسیم نفس هایت می رقصند.
