تبليغاتX
یادداشت ها

مدت ها پیش قدم به راهی نهادم که آغازش دیدن تو بود
از سختی راه آگاه بودم اما هیچ گاه پایانش را نمی دبدم

آری تورا دیدم...در میانه آبهای آبی ایستاده بودی، با لبخندی که پیش از دیدنش بر رخ تو دوستش می داشتم
در دل می ستودمت زیرا که ستودنی بودی

آنگاه که چشمانت را دیدم آنگاه که قامتت را دیدم آنگاه که تورا دیدم چیزی در دلم لرزید
با خود گفتم یافتم آنکه را می خواستم ، یافتم آنجه را در جستجویش بودم
زیبا بودی و زیباییت را به دل می دیدم


آتش کوچکی که در دلم بود گرمم می کرد و وجودم را روشن می ساخت
آتشی که زیبایی در میان آب بر دلم آفکنده بود
آتشی که دوستش می داشتم و از برافروخته شدنش می هراسیدم ، می دانستم که تمام وجودم را در بر خواهد گرفت
و می دانستم که اگر بی تو بمانم از من جز خاکی خاکستری  به جای نخواهد ماند

لحظه ای که برای آنچه می دیدم به آنچه در دل داشتم دروغ گفتم،اولین گناه را مرتکب شدم
اولین دروغم اولین قطعه میوه ی ممنوعه بود که در دهان گذاشتم
چشیدن طعمی  شیرین که اکنون چون زهری در وجودم است
دروغی که به خود گفتم کوچک بود ، آنقدر کوچک که ندانستم از کجا بر دلم وارد شد..!!!
اما...آیا واقعا اولین گناهم این بود؟
گناهی که مرا از بهشت کوچکم با تو بیرون راند...آیا این گناه من بود؟

اکنون تنها صدای قدم هایت را می شنوم که هر لحظه  کم رنگ تر می شوند
هر لحظه که پاسخم را نمی دهی و هر لحظه که روی از من می گردانی

این چگونه آتشی ست

 که با دیدنت گرمی می بخشد...

            با ندیدنت شعله ور میشود ...

                         و با رفتنت جان و تن را می سوزاند؟


آتشی را که تو روشن کرده ای در تنهاییم به آب دیده سرد خواهم کرد


می دانم که باورم نمی کنی


 اکنون  در کنجی نشسته ام و دقایق را به امید بازگشتت می شمارم
هر گاه که پنجره را می گشایم به امید خبری از تو به صدای باد گوش می دهم


با خود می اندیشم که شاید زیبایم قصد سفر کرده ...

سفری از من ، از کلبه ی کوچک دلم
آیا می توانم دوباره او را زیبای خود بنامم؟


نوشته شده در تاريخ شنبه 29 دی1386 توسط امیر محمد
    به بالهایم می اندیشم...

    که گاه با هر نگاهی به آسمان روییدن آنها را بر پشتم حس می کنم  

     فکر پرواز و زیبایی آسمان وجودم را لبریز از شور پریدن می کند

 

     آنگاه که سپیدی بالهایم را دیدید

     به من راه بلندتری قله این سرزمین را نشان دهید تا  شکوه پرواز را نظاره کنید

    و راه خورشید را نشانم دهید تا شعله ای برایتان به سوغات آورم

 

    آیا در میان شما کسی هست که همچو من رویای پرواز را در دل بپروراند؟

    آیا در میان شما کسی هست که سردی این زمین را رها کرده و گرمای آسمان را به جان خریده باشد؟

با اشاره ای راه را نشانم ده و با پرتویی روشنم کن....

و من در آرزوی پرواز بر زمین سرد نشسته ام...

به آسمان می نگرم و به بالهایم می اندیشم.

 


نوشته شده در تاريخ شنبه 15 دی1386 توسط امیر محمد
آرشيو مطالب
Blog Skin