|
|
|
|
|
مدت ها پیش قدم به راهی نهادم که آغازش دیدن تو بود آری تورا دیدم...در میانه آبهای آبی ایستاده بودی، با لبخندی که پیش از دیدنش بر رخ تو دوستش می داشتم آنگاه که چشمانت را دیدم آنگاه که قامتت را دیدم آنگاه که تورا دیدم چیزی در دلم لرزید
لحظه ای که برای آنچه می دیدم به آنچه در دل داشتم دروغ گفتم،اولین گناه را مرتکب شدم اکنون تنها صدای قدم هایت را می شنوم که هر لحظه کم رنگ تر می شوند این چگونه آتشی ست که با دیدنت گرمی می بخشد... با ندیدنت شعله ور میشود ... و با رفتنت جان و تن را می سوزاند؟
سفری از من ، از کلبه ی کوچک دلم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 29 دی1386ساعت 1:40 توسط امیر محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
به بالهایم می اندیشم...
که گاه با هر نگاهی به آسمان روییدن آنها را بر پشتم حس می کنم فکر پرواز و زیبایی آسمان وجودم را لبریز از شور پریدن می کند
آنگاه که سپیدی بالهایم را دیدید به من راه بلندتری قله این سرزمین را نشان دهید تا شکوه پرواز را نظاره کنید و راه خورشید را نشانم دهید تا شعله ای برایتان به سوغات آورم
آیا در میان شما کسی هست که همچو من رویای پرواز را در دل بپروراند؟ آیا در میان شما کسی هست که سردی این زمین را رها کرده و گرمای آسمان را به جان خریده باشد؟ با اشاره ای راه را نشانم ده و با پرتویی روشنم کن.... و من در آرزوی پرواز بر زمین سرد نشسته ام... به آسمان می نگرم و به بالهایم می اندیشم.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 15 دی1386ساعت 1:2 توسط امیر محمد
|
|
||