ندیدن رویت را چگونه تحمل کنم؟
لحظه های بی تو بودن را چگونه به پایان ببرم؟
با قدرتی که ندارم؟ یا صبر پیشه کنم؟
هر زمان که از من روی برگردانی خود را در تاریکی می بینم در تنهایی در لحظات بی انتهایی که آغازشان رفتنت است.فکر با تو بودن همانقدر برایم زیباست که لحظه ای بی تو بودن برایم طاقت فرسا.
کاش تصویرت را در آب نمی دیدم کاش صدایت را در باد نمی شنیدم و کاش لطافت و گرمی احساست را نمی چشیدم تا تشنه ات شوم و دیوانه...
من دیوانه ام اگر بخواهی بر بام های این شهر خواهم رفت و فریاد خواهم زد که دیوانه ام و بر دیوارهایش خواهم نوشت که دیوانه ام تا در هر کوی و برزنی مرا به دیوانگی بشناسند که من جز این نیستم.و می دانم که کسی دوستی با دیوانه ای را به پشیزی خریدار نیست که دیوانه تنها با دیوانگان خوش است.
نمی دانم آیا هنوز مرا به یاد می آوری یا نه؟آیا برای این دیوانه خودخواه شاخه گلی از محبت خود را خواهی فرستاد یا نه؟نمی دانم چرا اینگونه اسیر چشمانی شده ام که ندیدمشان؟!نمی دانم آیا از صداقتی که به آن می بالیدم و اکنون در زیر هوسهای بچه گانه مدفون شده چیزی به جای مانده یا نه؟
دیشب صدای فرشتگان را شنیدم که به یاد جای خالیت در آسمان ترانه می سرودند و آواز می خواندند.کاش مرا نیز مانند آسمان آبی کنی.
چشم هایم را می بندم در خاطرم جایی را می شناسم که هر شب و روز تو را ملاقات می کنم با تو به گفتگو می نشینم لبخندت را می بینم دستهایت را می فشارم قدم هایت را می شمارم و عطرت را در باد می بویم...اگر زمانی چشم بر هم نهادی و مرا در خاطر داشتی به آنجا بیا...منتظرت هستم و مشتاق دیدارت.
-----------------------------------------------------
امیر.م:برای نظر دادن به قسمت نظرات پست قبل مراجعه کنید.
باز هم می خواهم برای تو بنویسم زیبا روی
دلتنگت هستم دلتنگ غرق شدن در نگاهت دلتنگ چشیدن صدایت و دلتنگ بوییدن عطر نفس هایت
کاش می توانستم آنچه را که در دل دارم برایت بازگو کنم تا مرا همانگونه که هستم ببینی
و مرا همانگونه که هستم دوست بداری
هراس آن دارم که با دیدن من از من دور شوی
نمی دانم هراس تنهایی را دارم یا هراس بی تو بودن را..؟!
می دانم که تنهایی رفیق دیرینه ام است همدمی که در شب و روز زندگیم با من بوده.
زیبای من کاش دستهایم آنقدر گرمی و توان داشت تا می توانستم برایت زیباترین ها را از رویاهایم به زندگیت بیاورم
اما افسوس و صد افسوس...
زیبای من در باد می رقصد در دشت و در دریا
زیبای من در برف می رقصد در برگ های زرد ودرگل های سرخ ودر آفتاب تموز
و من با هر چرخشش شاد می شوم زیرا که با رقصش دنیا در مقابل دیده گانم به رقص می آید
و گاه از دیدنش غم زده می شوم و در خود فرو می روم زیرا که چشم هیچ رهگذری را لایق دیدن رقص دلربایش نمی دانم
زیبای من ، من آنگونه که می نمایم نیستم و هراس دارم آنگونه که هستم باشم
در ذهنم گاه آسمان آبی و خورشید تابان و ابرهای سپید روان دشت های سبز و دریای بی کران را می بینم
و گاه ظلمت شب و سایه هایی که درپس هر دیوار کمین نشسته اند تا رویاهایم را به تاراج برند
از دیدن آسمان آبی وجودم لبریز ازسرور می شود و از دیدن سایه های سیاه بر خود می لرزم
زیبای من مرا ببخش چون آن طور که تو می خواهی نیستم.
اما زیبای روی این را می دانم که تنها درآیینه قلب تو من زیباترینم
نمی خواهم آیینه زلال قلبت به تصویر خود کدر کنم.
مرا ببخش زیبا روی
مرا ببخش ای مهربان
مرا ببخش ای دریای آرام و ای نسیم خوشبوی صبحگاه و ای آفتاب گرم ودرخشان.
