|
|
|
|
|
اگر سفر نکنی اگر چیزی نخواهی
زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی ، وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند
اگر برده عادت خود شوی اگر همیشه از یک راه تکراری بروی... اگرروزمرگی را تغییر ندهی اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
اگر از شور و حرارت از احساسات سرکش و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا می دارند و ضربان قلبت را تندتر می کنند دوری کنی
اگر هنگامیکه با شغلت،یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی اگر ورای رویاها نروی اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یک باردر تمام زندگیت ورای مصلحت اندیشی بروی
امروز مخاطره کن! امروز کاری بکن! نگذار که به آرامی بمیری شادی را فراموش نکن. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 28 مهر1386ساعت 1:45 توسط امیر محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
مرد به سختی بلند شد سرش درد می کرد و سرگیجه داشت چشم هایش تار می دید نمی دانست چه اتفاقی افتاده چشمش به جعبه قرص های کنار تختش افتاد نباید بیش از حد از آنها مصرف می کرد. مدتی لبه تخت نشست از طبقه پایین مسافرخانه صداهای نامفهومی به گوش می رسید بلند شد و به طرف تنها آیینه اتاق رفت نگاهی به آیینه انداخت در آیینه چشمش به تصویر مردی افتاد که در اتاقش با صورت روی زمین اقتاده بود بلافاصله به عقب چرخید از ترس خشکش زد نمی توانست صحنه ای را که می بیند باور کند روی زمین اتاق و اطراف سر مرد پوشیده از خون بود کوچکترین تکانی نمی خورد از این که یک جسد در اتاقش افتاده بود به خود لرزید خواست به طرفش برود و صورتش روی زمین را ببیند که متوجه مجسمه ای سنگی در نزدیکی جسد شد پایه ی مجسمه نیز خون آلود بود .از فکری که لحظه ای از ذهنش گذشت وحشت کرد با ترس دست هایش را بالا آورد و به آنها نگریست با دیدن خون سرخ روی دستهایش تمام وجودش به لرزه افتاد تمام آنچه که در آن چند لحظه دیده بود مانند تکه های پازل کنار هم قرار می گرفتند، او مست بوده به اتاق آمده با مردی که روی زمین بوده درگیر شده وبا مجسمه او را...نه نه نمی توانست اینطور باشد یک قسمت داستانش ناقص بود. صداهایی که از طبقه پایین شنیده می شد قوت می گرفت صدای آژیر ماشین پلیس هم به گوش می رسید . چند لحظه بعد صدای پای چند نفر را شنید که به سرعت از پله ها بالا می آمدند مرد ترسیده یود آنها هر لحظه نزدیک تر می شدند باید کاری می کرد اگر کسی او را در این شرایط می دید در مورد قاتل بودنش شکی نمی کرد باید از آن اتاق فرار می کرد به طرف پنجره رفت اما ارتفاع زیاد بود باید در جایی درون اتاق پنهان می شد اتاق را با نگاه های سریع جستجو کرد تنها مکان مناسب برای پنهان شدن کمد لباس ها بود به سرعت به سمت کمد رفت و در گوشه ای از کمد نشست و نفسش را در سینه حبس کرد. مرد به آرامی از کمد بیرون خزید این شبیه یک معجزه بود که پلیس او را درون کمد پیدا نکرده بود. از راهرو مسافرخانه صدای پلیس ها را می شنید هنوز هم تا روشن شدن ماجرا باید در جایی پنهان می شد و باید می فهمید که آن جسد از آن کیست.چشمش به عکس روی زمین افتاد بلافاصله چهره دختر جوان روی عکس را شناخت احساسی قدیمی که اکنون خیلی قوی تر از قبل بود درونش زنده شد.کمی به عکس نگاه کرد اسم دختر را به خاطر می آورد و او را به خوبی می شناخت بیشتر از یک شناخت معمولی بود اما چرا چیز دیگری را به خاطر نمی آورد..؟! دوباره به صورت خونین جسد خودش و به مجسمه ی سنگی که در آن نزدیکی بود نگریست کم کم تمام اتفاقت آن شب را به یاد می آورد یادش می آمد که از چاپ کتابش خوشحال بود و ازجشن دونفره ای که با عزیزترین شخص زندگی اش به خاطر تقدیم کتاب به او برگزار کرده بود برمی گشت پس از سالها دوری از شهرش و فروش خانه قدیمی شان مجبور بود در مسافرخانه بماند خیلی خسته بود به اتاق آمده بود و قبل از آنکه به تختش برسد و روی آن دراز بکشد آن پسر جوان از کمد بیرون آمده بود و با هم مشاجره کرده بودند پسر جوان از ملاقات نویسنده با دخترمورد علاقه اش راضی نبود. مرد می دانست که پسر از موضوع بین او و دختر اطلاعی ندارد آن دختر صمیمی ترین دوست دوران بچگی اش و در حقیقت مانند یک خواهر او را دوست می داشت .خواهری که بیشتر شادی های دوران کودکی اش را مدیون او بود. با داد فریادهای پسر جوان مرد مطمین شد که او هم از ماجرا اطلاعی ندارد خواست به پسر بگوید اما پیش از آنکه دهان باز کند پسربه سویش حمله ور شد با هم در گیر شده بودند و در یک لحظه پای هر دو لغذیده بود و با صورت به زمین خورده بودند ما از شانس بد سر نویسنده به لبه ی میزکنار تخت خورده بود و بعد هم در اثر سقوط مجسمه سنگی مورد علاقه اش از روی همان میز به روی سرش مرده بود. همه ی این صحنه ها از جلوی چشمانش گذشت . به خودش گفت من مرده ام من واقعا مرده ام .ناگهان احساس سبکی و آرامشی عمیقی که تا آن لحظه تجربه نکرده بود وجودش را گرفت کم کم پاهایش از زمین جدا شد و به بالا حرکت کرد دوباره به چهره معصوم دختر که سرش را روی سینه جسد گذاشته بود و چشم هایش را بسته بود نگاه کرد چیزی درونش می گفت که به زودی او را خواهد دید. ---------------------------------------------------------------------------- امیر.م:سلام .بالاخره بعد از یک ماه آپ کردم با داستان سرگیجه که امیدوارم از خوندش خوشتون اومده باشه البته می دونم که پایانش غم انگیز شد اما خوب اینم یه جور پایان دیگه.آهنگ وبلاگ هم که از ساخته های بتهوون هست برای تقویت حس داستان عوض کردم. اگر انتقاد یا پیشنهادی در مورد داستان آهنگ و قالب وبلاگ داشتین حتما بگین خوشحال می شم.در مورد تغییر قالب هم باید بگم که قالب قبلی مشکل داشت و به هم ریخت برای همین عوضش کردم اون عکسی هم که در بالای قالب فعلی می بینین چهره ونوس در تابلو نقاشی تولد ونوس اثر بوتیچلی ("The Birth Of Venus" "BOTTICELLI, Sandro") نقاش ایتالیایی هست.که بسیار زیبا کشیده شده. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 8 مهر1386ساعت 14:11 توسط امیر محمد
|
|
||