-به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی اگر چیزی نخواهی
اگر به اصوات زندگی گوش نکنی اگر از خودت قدردانی نکنی
- به آرامی آغاز به مردن می کنی
زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی ، وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند
-به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر برده عادت خود شوی اگر همیشه از یک راه تکراری بروی...
اگرروزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
- تو به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر از شور و حرارت از احساسات سرکش
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا می دارند
و ضربان قلبت را تندتر می کنند دوری کنی
- تو به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر هنگامیکه با شغلت،یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی اگر ورای رویاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یک باردر تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری بکن!
نگذار که به آرامی بمیری شادی را فراموش نکن.
مرد به سختی بلند شد سرش درد می کرد و سرگیجه داشت چشم هایش تار می دید نمی دانست چه اتفاقی افتاده چشمش به جعبه قرص های کنار تختش افتاد نباید بیش از حد از آنها مصرف می کرد. مدتی لبه تخت نشست از طبقه پایین مسافرخانه صداهای نامفهومی به گوش می رسید بلند شد و به طرف تنها آیینه اتاق رفت نگاهی به آیینه انداخت در آیینه چشمش به تصویر مردی افتاد که در اتاقش با صورت روی زمین اقتاده بود بلافاصله به عقب چرخید از ترس خشکش زد نمی توانست صحنه ای را که می بیند باور کند روی زمین اتاق و اطراف سر مرد پوشیده از خون بود کوچکترین تکانی نمی خورد از این که یک جسد در اتاقش افتاده بود به خود لرزید خواست به طرفش برود و صورتش روی زمین را ببیند که متوجه مجسمه ای سنگی در نزدیکی جسد شد پایه ی مجسمه نیز خون آلود بود .از فکری که لحظه ای از ذهنش گذشت وحشت کرد با ترس دست هایش را بالا آورد و به آنها نگریست با دیدن خون سرخ روی دستهایش تمام وجودش به لرزه افتاد تمام آنچه که در آن چند لحظه دیده بود مانند تکه های پازل کنار هم قرار می گرفتند، او مست بوده به اتاق آمده با مردی که روی زمین بوده درگیر شده وبا مجسمه او را...نه نه نمی توانست اینطور باشد یک قسمت داستانش ناقص بود.
صداهایی که از طبقه پایین شنیده می شد قوت می گرفت صدای آژیر ماشین پلیس هم به گوش می رسید . چند لحظه بعد صدای پای چند نفر را شنید که به سرعت از پله ها بالا می آمدند مرد ترسیده یود آنها هر لحظه نزدیک تر می شدند باید کاری می کرد اگر کسی او را در این شرایط می دید در مورد قاتل بودنش شکی نمی کرد باید از آن اتاق فرار می کرد به طرف پنجره رفت اما ارتفاع زیاد بود باید در جایی درون اتاق پنهان می شد اتاق را با نگاه های سریع جستجو کرد تنها مکان مناسب برای پنهان شدن کمد لباس ها بود به سرعت به سمت کمد رفت و در گوشه ای از کمد نشست و نفسش را در سینه حبس کرد.
صدای پلیس و مدیر مسافرخانه از پشت در به گوش می رسید آنها چند با در زدند و بعد در با صدای بلندی شکسته شد همه به داخل آمدند صدای بم و نسبتا خشنی که به نظر پلیس می آمد پرسید :"کسی که از اتاق خارج نشده؟" و صدای آشنای مدیر مسافرخانه پاسخ داد:"نه بعد از صدای درگیری و داد و فریاد کسی از این اتاق خارج نشده ." مرد پلیس رو به بقیه گفت:"همه جا را بگردید باید همینجا مخفی شده باشد." سر و صدای به هم ریختن وسایل اتاق شنیده شد مرد دعا می کرد که کاش کسی پیدایش نکند اما خودش هم می دانست که آنها حتما کمد لباس ها را می گردند، قلبش به سرعت می تپید. در همان لحظه در کمد باز شد مرد چشم هایش را بست لباس ها یکی یکی کنار رفت و ناگهان صدای فریاد پلیس دیگری از گوشه ای از اتاق شنیده شد:"پیدایش کردیم ...قربان مظنون اینجاست... می خواست از پنجره دستشویی فرار کند " پلیسی که در حال گشتن کمد بود به طرف صدا رفت مرد با تعجب به حرفهای پلیس ها گوش می کرد در کمد نیمه باز بود و می توانست قسمتی از اتاق را ببیند. یکی از پلیسها جوانی را که گرفته بود را جلو آورد فرمانده با همان صدای خشنش گفت:" پس تو این نویسنده بیچاره را کشتی؟" و بعد با صدای بلند ادامه داد :" ببریدش" مرد به چهره جوان نگاه کرد چهره اش اصلا شبیه کسی که انسانی را کشته باشد نبود دلش به حال او سوخت. پلیس دستبندش را بیرون آورد و به مچهای مظنون بست دستهای جوان که تا آن لحظه مشت بود از فشار دستبند باز شد و چیزی شبیه یک عکس به زمین افتاد.پلیس و جوان هر دو از اتاق خارج شدند و اتاق خالی شد .
مرد به آرامی از کمد بیرون خزید این شبیه یک معجزه بود که پلیس او را درون کمد پیدا نکرده بود. از راهرو مسافرخانه صدای پلیس ها را می شنید هنوز هم تا روشن شدن ماجرا باید در جایی پنهان می شد و باید می فهمید که آن جسد از آن کیست.چشمش به عکس روی زمین افتاد بلافاصله چهره دختر جوان روی عکس را شناخت احساسی قدیمی که اکنون خیلی قوی تر از قبل بود درونش زنده شد.کمی به عکس نگاه کرد اسم دختر را به خاطر می آورد و او را به خوبی می شناخت بیشتر از یک شناخت معمولی بود اما چرا چیز دیگری را به خاطر نمی آورد..؟!
با صدایی که از راهرو شنید به خود آمد در اتاق باز شد و دختر جوانی به داخل دوید همان چهره روی عکس بود دختر از دیدن جسد شوکه شد جیغ بلندی کشید لحظه ای ایستاد و بعد با قدم های آرام و لرزان به جسد نزدیک شد و بالای سرش نشست مرد رو به دختر پرسید:" تو او را می شناسی؟ می دانی که کیست؟ باید کمکم کنی که از اینجا فرار کنم وگرنه ممکن است مرا نیز دستگیر کنند." دختر بی اعتنا به حرف های مرد به جسد نگاه کرد هنوز شوکه بود کتابی را که در دستش بود روی زمین گذاشت و به طرف صورت جسد خم شد . مرد کتاب را دید و کلمات روی جلد را زیر لب خواند:قصه عشق تقدیم به...اسم دختر در ادامه جمله دیده می شد کتاب به او هدیه شده بود . به اسم نویسنده رسید از دیدن اسم خودش در جای اسم نویسنده تعجب کرد نویسنده آن کتاب خودش بود به دختر نگاه کرد و گفت:" من این کتاب را نوشته ام؟." جوابی نشنید دختر جسد مرد روی زمین افتاده را چرخاند تا صورتش را ببیند مرد به صورت خونین جسد نگاه کرد و بی درنگ او را شناخت چیزی شبیه رعد و برق تمام خاطراتش را زنده کرد و احساس وحشت نگرانی تنهایی و سبکی وجودش را پر کرد آن چهره خونین صورت خود او بود و آن جسد نیز، جسد خودش بود که روی زمین افتاده بود باورش نمی شد اما چگونه ممکن بود که او هم مرده و هم زنده باشد..؟؟!!! سر جسدش خونی بود او به قتل رسیده بود نمی توانست آنچه را که میبیند باور کند رو به دختر فریاد زد:" چه اتفاقی برایم افتاده؟ چه شده؟جوابم را بده چه اتفاقی افتاده؟" دختربه صورت جسد خیره شده بود و جوابی نداد گویا اصلا صدای مرد را نمی شنید مرد دوباره فریاد زد اما باز هم جوابی نگرفت کسی نه او را می دید و نه صدایش را می شنوید.
دوباره به صورت خونین جسد خودش و به مجسمه ی سنگی که در آن نزدیکی بود نگریست کم کم تمام اتفاقت آن شب را به یاد می آورد یادش می آمد که از چاپ کتابش خوشحال بود و ازجشن دونفره ای که با عزیزترین شخص زندگی اش به خاطر تقدیم کتاب به او برگزار کرده بود برمی گشت پس از سالها دوری از شهرش و فروش خانه قدیمی شان مجبور بود در مسافرخانه بماند خیلی خسته بود به اتاق آمده بود و قبل از آنکه به تختش برسد و روی آن دراز بکشد آن پسر جوان از کمد بیرون آمده بود و با هم مشاجره کرده بودند پسر جوان از ملاقات نویسنده با دخترمورد علاقه اش راضی نبود. مرد می دانست که پسر از موضوع بین او و دختر اطلاعی ندارد آن دختر صمیمی ترین دوست دوران بچگی اش و در حقیقت مانند یک خواهر او را دوست می داشت .خواهری که بیشتر شادی های دوران کودکی اش را مدیون او بود. با داد فریادهای پسر جوان مرد مطمین شد که او هم از ماجرا اطلاعی ندارد خواست به پسر بگوید اما پیش از آنکه دهان باز کند پسربه سویش حمله ور شد با هم در گیر شده بودند و در یک لحظه پای هر دو لغذیده بود و با صورت به زمین خورده بودند ما از شانس بد سر نویسنده به لبه ی میزکنار تخت خورده بود و بعد هم در اثر سقوط مجسمه سنگی مورد علاقه اش از روی همان میز به روی سرش مرده بود. همه ی این صحنه ها از جلوی چشمانش گذشت . به خودش گفت من مرده ام من واقعا مرده ام .ناگهان احساس سبکی و آرامشی عمیقی که تا آن لحظه تجربه نکرده بود وجودش را گرفت کم کم پاهایش از زمین جدا شد و به بالا حرکت کرد دوباره به چهره معصوم دختر که سرش را روی سینه جسد گذاشته بود و چشم هایش را بسته بود نگاه کرد چیزی درونش می گفت که به زودی او را خواهد دید.
----------------------------------------------------------------------------
امیر.م:سلام .بالاخره بعد از یک ماه آپ کردم با داستان سرگیجه که امیدوارم از خوندش خوشتون اومده باشه البته می دونم که پایانش غم انگیز شد اما خوب اینم یه جور پایان دیگه.آهنگ وبلاگ هم که از ساخته های بتهوون هست برای تقویت حس داستان عوض کردم. اگر انتقاد یا پیشنهادی در مورد داستان آهنگ و قالب وبلاگ داشتین حتما بگین خوشحال می شم.در مورد تغییر قالب هم باید بگم که قالب قبلی مشکل داشت و به هم ریخت برای همین عوضش کردم اون عکسی هم که در بالای قالب فعلی می بینین چهره ونوس در تابلو نقاشی تولد ونوس اثر بوتیچلی ("The Birth Of Venus" "BOTTICELLI, Sandro") نقاش ایتالیایی هست.که بسیار زیبا کشیده شده.
