تبليغاتX
یادداشت ها

    یک روز سگ دانایی از کنار یک دسته گربه می گذشت. وقتی که نزدیک شد و دید که گربه ها سخت با خود سرگرم اند و اعتنایی به او ندارند. ایستاد. آنگاه از میان آن دسته یک گربه درشت و عبوس پیش آمد"ای برادران دعا کنید؛ هرگاه دعا کردید و باز هم دعا کردید و کردید آنگاه یقین بدانید که باران موش خواهد آمد."سگ چون این را بشنید در دل خود خندید و از آن ها رو برگرداند و گفت" ای گربه های کور ابله, مگر ننوشته اند و مگر من و پدرانم ندانسته ایم که آنچه به ازای دعا و ایمان و عبادت می بارد موش نیست بلکه استخوان است."


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 28 مرداد1386 توسط امیر محمد
جوانی در راهی می رفت پیرمردی که در کنار راه نشسته بود رو به جوان گفت:"جوان راهی که در آن قدم گذاشته ای را من رفته ام بیراهه است این سخن را از من بپذیر بازگرد و به راه دیگری برو." چوان نگاهی به پیرمرد انداخت و به تمسخر گفت:" پیرمرد تو حتی توان برخاستن هم نداری آن وقت انتظار داری باور کنم که به این راه رفته ای..؟!!" جوان این را گفت و بی اعتنا به  سخنان پیرمرد به راهش ادامه داد.

سالها گذشت جوان راهش را به پایان رسانده و از آن برگشته بود.اما اکنون پیرمردی خمیده پشت و ضعیف شده و به ابتدای راهی که در جوانی به آن قدم گذاشته رسیده یود .دیگر اثری از آن پیرمردی که سخنش را نشنیده گرفته بود به جای نبود.خسته از سالیان گذشته در ابتدای همان راه نشست تا به دیگر عابرانی که بر آن قدم می گذارند بگوید که این راه بیراهه ای بیش نبست.

         و استاد گفت:"این است داستان زندگی". 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 3 مرداد1386 توسط امیر محمد
آرشيو مطالب
Blog Skin