|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 2:50 توسط امیر محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
جوانی در راهی می رفت پیرمردی که در کنار راه نشسته بود رو به جوان گفت:"جوان راهی که در آن قدم گذاشته ای را من رفته ام بیراهه است این سخن را از من بپذیر بازگرد و به راه دیگری برو." چوان نگاهی به پیرمرد انداخت و به تمسخر گفت:" پیرمرد تو حتی توان برخاستن هم نداری آن وقت انتظار داری باور کنم که به این راه رفته ای..؟!!" جوان این را گفت و بی اعتنا به سخنان پیرمرد به راهش ادامه داد.
سالها گذشت جوان راهش را به پایان رسانده و از آن برگشته بود.اما اکنون پیرمردی خمیده پشت و ضعیف شده و به ابتدای راهی که در جوانی به آن قدم گذاشته رسیده یود .دیگر اثری از آن پیرمردی که سخنش را نشنیده گرفته بود به جای نبود.خسته از سالیان گذشته در ابتدای همان راه نشست تا به دیگر عابرانی که بر آن قدم می گذارند بگوید که این راه بیراهه ای بیش نبست. و استاد گفت:"این است داستان زندگی". |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 1:47 توسط امیر محمد
|
|
||