
مرد شالگردنش را محکم کرد کلاهش را صاف کرد ،ایستاد دست هایش را از هم گشود نفس عمیقی کشید،و از لبه ی بام پایین پرید...!!! ماریا لحظه ای شوکه شد اما بی معطلی با سرعت به سمت جایی که مرد ایستاده بود دوید و برای نجات آن مرد از لبه ی بام به سمت خیابان شیرجه زد ،مرد را دید که با سرعت به سمت زمین سقوط می کرد می بایست هر طور شده آن دیوانه را از مرگ نجات می داد دستهایش را بست تا با سرعت بیشتری حرکت کند مرد از نیمه ارتفاع ساختمان گدشته بود و چیزی نمانده بود که با زمین بر خورد کند،دیگر امیدی به نجاتش نبود ، اما در آن لحظه اتفاقی افتاد که ماریا از تعجب خشکش زد سرعت مرد کم شد و ناگهان جهت حرکتش عوض شد و با حرکتی دایره وار به سمت بالا اوج گرفت باور نکردنی بود او پرواز می کرد.
ماریا لحظه ای فراموش کرده بود که در حال سقوط از بلندترین ساختمان شهر است ، بلافاصله دستهایش را از هم باز کرد مسیرس را عوض کرد و در آسمان به دنبال مرد پرنده رفت .پرنده ی دوم در آسمان بالا رفت،چرخید و بعد به سمت بامی که از آن پریده بود پرواز کرد خواست که روی آن فرود بیاید سرعتش را کم کرد اما وقتی به سطح بام رسید پایش لغزید و به زمین خورد و پس از چند بارغلتیدن به هواکش برخورد کرد،مرد به سختی بلند شد لباس هایش را تکاند دستی به پشتش کشید وبا زحمت کمرش را که گویی ضرب دیده بود صاف کرد.
ماریا که پشت سر مرد لبه ی بام فرود آمدبود با صدای بلند پرسید:"حالتان خوب است؟" مرد از شنیدن صدا جا خورد ، فوراُ به طرف صدا چرخید و متوجه سایه زنی شد که چند قدم عقب ترایستاده بود نمی توانست چهره اش را درست ببیند رو به زن گفت :"تو دیگر که هستی؟ این موقع شب این بالا چه کار میکنی؟" ماریا گفت:"من دیدم که پرواز کردی و زمین خوردی"مرد چند لحظه سکوت کرد و سپس گفت:"من پرواز کردم؟؟؟ خیالاتی شدی خانم برو خانه ات و بخواب"ماریا نگاه معنی داری به مرد انداخت به طرف خیابان چرخید و با صدایی بلندتر از حد معمول گفت:" پس نمی توانی پرواز کنی،فکر می کردم می توانی کمکم کنی اما اشتباه کردم..."و آه بلندی کشید و بعد با فریاد گفت:" خداحافظ زندگی نکبت بار " یک قدم به جلو برداشت و خودش را به پایین پرت کرد...!!! مرد لحظه ای از آنچه که شاهدش بود بهت زده شد زیرا به نظر نمی آمد که آن زن قصد همچین کاری را داشته باشد اما دلیل دیگری هم برای حضورش در این ساعت شب و بر بالای بلندترین ساختمان شهرپیدا نکرد . به سرعت دوید و برای نجات آن زن از لبه ی بام پرید شاید برای پریدن دیر شده بود اما می بایست تمام سعی اش را می کرد در حال سقوط به دنبال زن گشت اما اثری از او ندید نه در مسیرش و نه روی سنگفرش خیابان و این خیلی عجیب بود ..!!!آن زن غیب شده بود مرد معلق در آسمان ایستاد و به زمین و بالای سرش نگاهی انداخت هیچ نشانه ای از آن زن نیافت،یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟ در این فکر بود که ناگهان با صدایی آشنا از پشت سرش به خود آمد صدای آن زن بود:" که من خیلاتی شدم و تو نمی توانی پرواز کنی...؟!!!" مرد چرخید وهمان سایه را این بار معلق در آسمان دید باورکردنش سخت بود.هر دو بین زمین و هوا معلق بودند و به هم نگاه می کردند در سایه آن ساختمان نمی توانستند به خوبی همدیگر را ببینند اما به هر حال دیدن یک نفر دیگر که پرواز می کرد هم حیرت انگیز بود و هم خوشحال کننده... مرد با تعجب گفت:"وای خدای من تو هم پرواز میکنی؟" ...ماریا با لحنی شیطنت آمیز گفت:"خیلاتی شد بهتر است کمی استراحت کنی" مرد لبخندی زد و خودش را معرفی کرد:"من میشل هستم" ...ماریا مودبانه پاسخ داد:"من هم ماریا هستم ازآشنایی با شما خوشوختم "
.سپس هر دو از سایه تاریک ساختمان بیرون آمدند و در نور خیابان قرار گرفتند حالا یکدیگر را بهتر می دیدند.به محض آنکه رو بروی هم فرار گرفتند در یک لحظه نگاهشان به هم گره خورد ناگهان اتفاق عجیبی افتاد گویی زمان متوقف شده وتمام دنیا از حرکت ایستاده بود،و آن دو در مرکز
کهکشان بودند،چیزی در درونشان رشد کرد پر وبال گشود و پرواز کرد مانند این بود که یکدیگر را می شناختند اما سالها از هم دور بودند و در تمام این مدت به انتظار این لحظه روزها را گذرانده بودند
هیچ کدامشان متوجه نشدند که آن لحظه چقدر طول کشید...شاید چند دقیقه یا چند ساعت،جند روز و شاید جند سال..!!! آنها متوجه گذز زمان نبودند.
در آن لحظه برای ماریا و میشل هیج چیز مهم تر و دل انگیز تر از پرواز در آسمان نگاه یکدیگرنبود بعد از هفت روزآنها زیباترین و آبی ترین آسمان را برای پرواز یافتند و این تنها آغاز پروازی بود که پایانی نداشت ماریا و میشل در آسمان شناور بودند چشم در چشم هم، نسیم ملایم شب می وزید و مهتاب سپید چهره شان را روشن می کرد لحظه ی بی نظیری بود هیچ چیز جز سکوت نمی توانست زیبایی آن لحظه را وصف کند.
در این حال بودند که با صدای ترمز دو ماشین و تصادف و داد و بیداد راننده ها به خود آمدند ماریا بی اختیار سرش را پایین انداخت هجوم خون به گونه هایش را حس می کرد صورتش سرخ شده بود
میشل گفت:"بهتر است قبل از آنکه کسی ما را ببیند از اینجا برویم من پارکی را در این نزدیکی می شناسم که در این موقع شب کسی در آن نیست" ماریا پذیرفت.
به سمت پارک حرکت کردند پس از مدتی پروازبه آنجا رسیدند و روی نیمکتی نشستند. لحظاتی به سکوت گذشت و بعد هر دو در یک لحظه پرسیدند:"چطور شد که پروازکردی؟" و از این هم زمانی خنده شان گرفت...ماریا گفت:" لطفا تو اول بگو "... میشل شروع به تعریف کرد :" خلاصه می کنم چون می خواهم زودتر ماجرای تو را بشنوم...یک روز صبح به محض آنکه در اداره پشت میز کارم نشستم رییس گفت که می خواهد همین امروز کار پرونده ای را که مدتها بود بی نتیجه مانده بود تمام کنم واگر تا پایان روز نمی توانستم می بایست با شغلم خداحافظی می کردم،مردک همیشه سخت ترین کارها را به من می داد .لیستی هم از تمامی مدارکی که به آن نیاز داشتم روی میزم گذاشت و رفت،برای هر کدام ار آنها مجبور بودم به تمامی طبقه ها سر بزنم کار واقعا خسته کننده ای بود. بعد از دو ساعت بالا و پایین رفتن و پیدا کردن نیمی از مدارک برای گرفتن چند پرونده قدیمی می بایست به بایگانی اداره مراچعه می کردم... تمام پله ها را تا زیرزمین پایین رفتم اما از شانس بد من بایگانی تعطیل بود،دیگر بدتر از آن نمی شد. از بدشانسی ام،از آن کار،از حماقت رییسم و ازهمه چیز خسته شده بودم دیگر تحمل نداشتم به قدری عصبی شدم که پرونده ای را که در دستم بود به طرف یکی از پنجره ها پرت کردم اما باز هم از شانس بدم پنجره باز بود، پرونده به بیرون پرتاب شد و تمام مدارک پخش شدند.مدتی در زیرزمین نشستم بعد از آنکه آرامتر شدم برای جمع آوری کاغذ ها بیرون رفتم وقتی تک تک آنها را جمع کردم و خواستم که درون پوشه بگذارمشان متوجه قاصدکی شدم که در بین گیره های پوشه به دام افتاده بود قاصدک درشت و زیبا و درخشان را از بین گیره ها آزاد کردم و کف دستم گذاشتم و به زیرش فوت کردم و پریدم تا فاصدک را بگیرم که .." ماریا حرف میشل را قطع کرد و با لحنی متعجب گفت:"که متوجه شدی از زمین فاصله داری و می توانی پرواز کنی...درست است؟" ...میشل پرسید:"تو از کجا میدانی؟".. ماریا گفت:"من هم قاصدک را دیده ام" و بعد تمام ماجرای صبحی که پرواز کرده بود را مو به مو تعریف کرد ،میشل با دقت به حرف های ماریا گوش می داد بعد از تمام شدن داستان ماریا دوباره پرسید:" چند روز است که پرواز می کنی؟" ... میشل:"هفت روز"...ماریا هیجان زده و متعجب گفت:"من هم هفت روز است که پرواز می کنم،این خیلی عجیب است انگار قاصدک بعد از من به سراغ تو آمده"...و بعد ادامه داد:"اداره ای که در آن کار می کنی کجاست؟شاید به محل زندگی من نزدیک باشد و باد اتفاقی قاصدک را به آنجا برده"...میشل پاسخ داد:"یک اداره ی نسبتا قدیمی در خیابان بیست و هفتم"...ماریا جیغی کشید و گفت:"این غیر ممکن است"...میشل با تعجب پرسید:"چه چیز غیر ممکن است؟"...ماریا:" من هم در همان اداره کار می کنم در اداره ی خیابان بیست و هفتم...!!!"...دهان میشل از تعجب نیمه باز بود:"تو هم همانجا کار می کنی؟"ماریا :"بله...چه مدت است که در این اداره هستی؟"...میشل:"نزدیک به هفت سال"... ماریا:"وای خدای من..من هم هفت سال است که دربایگانی اداره کار می کنم"...میشل:"در بایگانی؟؟؟پس آن روز صبح که بایگانی تعطیل بود...؟!!!"...ماریا:"بله آن روز صبح من در آسمان بودم نه در اداره ...اما چرا در تمام این سالها تو را در بایگانی ندیدم!!؟"...میشل گفت:"به این علت که من در طبقه چهارم کار می کنم از آنجایی که این اداره ی قدیمی آسانسور ندارد و به خاطر مشکل پایم هیچ وقت از پله ها پایین نمی آمدم همیشه اگر از بایگانی چیزی می خواستم کس دیگری را می فرستادم...آن روز صبح هم که پایین آمدم به این دلیل بود که تنها خودم اجازه داشتم که مدارک محرمانه مربوط به آن پرونده را از بایگانی بگیرم، اگر کس دیگری آنها را می دید حتما توی دردسر می افتادم"...ماریاپرسید:"پایت چه مشکلی دارد؟"...میشل:"قبل از اینکه در این اداره مشغول به کار شوم،در کارخانه ای کار می کردم یک روز انبار کارخانه آتش گرفت و پای من زیر یکی از تیرک های سقف ماند..به همین علت است که روی بام زمین خوردم همیشه موقع فرود اشتباه می کردم و روی پای زخمی ام پایین می آمدم"....ماریا با تردید پرسید:" اسم آن کارخانه جانسون نبود؟و بعد از آن آتش سوزی ورشکست شد؟"...میشل نگاهی به ماریا انداخت وجواب داد:"چرا اسمش جانسون بود و ورشکست شد....اما چرا می پرسی؟"...ماریاگفت:" با آن که باور کردنش سخت است،اما هفت سال پیش من هم در کارخانه جانسون کار می کردم"...میشل کاملا حیرت زده شده بود:"تو هم در جانسون کار می کردی یعنی در تمام این سالها ما در یک محل کار می کردیم اما یک بار هم همدیگر را ندیدیم..؟!!"...ماریا گفت:"بله همینطور است در تمام این سالها کنار هم بودیم"... میشل با صدایی آهسته گفت:"در تمام این سالها تنها بودم و در انتظار کاش زودتر تو را ملاقات می کردم" ماریا با لبخند گفت:"مهم این است که ما همدیگر را پیدا کرده ایم" میشل به ماریا نگاه کرد و لبخند زد.
در آن هنگام نسیم ملایمی وزید و با خودش معجزه گر کوچک و درخشان را آورد ماریا و میشل نگاهی به قاصدک انداختند هر دو دلیل حضور قاصدک را می دانستندباید هدیه ای که به آنها داده بود را پس می دادند.قاصدک در هوا شناور بود ماریا و میشل ایستادند و به قاصدک دست کشیدند .بار دیگر نسیم ملایم آمد و قاصدک را با خود برد.
میشل گفت:"باید تا خانه پیاده برویم"و هر دو قدم زنان به سوی خیابان رفتند .. در راه ماریا گفت:"یک سوال داشتم...تو که در نزدیکی راه آهن زندگی نمی کنی؟" میشل که متوجه منظور ماریا نشده بود گفت:"نه خانه من نزدیک راه آهن نیست" ماریا در دل گفت خیلی خوب است. نگاهی به آسمان شب انداخت و گفت:امشب ماه خیلی زیباست" میشل گفت:"زیباترین مهتابی است که تا به حال دیده ام" و بعد هر دو در پیچ خیابان گم شدند.
و در جایی دور در گوشه ای از این دنیا مردی در تعقیب قاصدکی می دوید.
پایان
