تبليغاتX
یادداشت ها
                        

                           seven days after the miracle

 شش روز از صبحی که معجزه ی پرواز اتفاق افتاده بود می گذشت . این شش روز بهترین ، زیباترین و رویایی ترین روزهای زندگی ماریا بودند.هر صبح ماریا برای رفتن به سر کار  به بالای بام خانه می رفت ریه هایش را از هوای سرد صبحگاهی پر می کرد نگاهی به اطراف می انداخت دستهایش را از هم باز می کرد و از لبه ی بام پایین می پرید..!!!  و پرواز کنان به سمت محل کارش می رفت. البته بیشتر اوقات مجبور بود از فراز خیابانهای خلوت شهر عبور کند زیرا  دیدن یک انسان پرنده ممکن بود باعث ترس مردم بشود.


   به نزدیکی اداره که می رسید در پشت ساختمان متروکه ای در همان حوالی فرود می آمد لباسها و موهایش را مرتب می کرد کلاه تازه اش را ازکیفش بیرون می آورد و به سر می گذاشت و قدم زنان به طرف اداره حرکت می کرد.  در مسیر حرکت به سمت بایگانی که در زیرزمین اداره بود در هنگام عبور از راهرو های اداره سرش را بالا می گرفت و به تمام کارمندانی که می شناخت  سلام می کرد بیشتر کسانی که در این سالها ماریا را دیده بودند با تردید سلامش را پاسخ می گفتند و با تعجب نگاهش می کردند این زن شبیه آن ماریای ساکت و سر به زیری نبود که آنها در تمام این مدت می شناختند. با رسیدن به محوطه ساکت و خلوت زیرزمین تنها چیزی که ماریا از شنیدن آن لذت می برد ، و برایش مانند موسیقی دلنشین می نمود صدای تق تق کفشهای پاشنه بلندش بود.     
 پس از پایان روز کاری و بازگشت به خانه  تا غروب آفتاب استراحت می کرد سپس گرمترین لباسهایش را می پوشید کلاه پشمی اش به سر می گذاشت و بالای بام می رفت. ماریا عاشق پرواز در آسمان تاریک شهر بود.دیدن حیابان ها ماشینها چراغ های خانه ها و مغازه ها و مردم شهر از آن بالا لذت بخش بود هیچ چیز دیگری نمی توانست برایش جای آن چشم انداز را بگیرد.

    بیشتر اوقات پس از ساعتی پرواز برای رفع خستگی و گرسنگی بر لبه ی بام ساختمان بلندی می نشست سفره ی کوچکی را که همراه شام مختصرش با خود می آورد روی پایش می گذاشت غذایش را همانجا می خورد و به پایین و به مردم که در خیابانها رفت آمد می کردندو از این سو به آن سو می رفتند می نگریست و  در افکار خود غرق می شد.


 صبح روز هفتم هم ماریا  مانند شش روز قبل  پرواز کنان به سوی محل کارش رفت و در پشت ساختمان متروک نزدیک اداره فرود آمد اما این بار  به محض آنکه پایش به زمین رسید صدای فریاد ظریفی را از پشت سرش شنید با سرعت به طرف صدا چرخید چند قدم آن طرف تر  پسر بچه ای با دهان و چشم های باز به او خیره شده بود.ماریا خونسردی اش را حفظ کرد  جلو رفت خم شد و به پسر گفت:"چیزی شده؟:"ــــــــ    پسرک با صدایی لرزان پاسخ داد:"من دیدم که تو پرواز می کنی و از آسمان آمدی تو یک پری هستی؟"ــــــــــ ماریا به آرامی گفت :"شاید باشم"ــــــپسرک دوباره پرسید:"تو آرزو هم  بر آورده می کنی؟"ـــــــــ ماریاپاسخ داد:"بستگی دارد که چه آرزویی باشد"ـــــ پسربچه گفت:"می خواهم تا مدرسه ام پرواز کنم درست مثل تو."ـــــــ ماریا نگاهی به پسر انداخت پرسید :"مدرسه ات کجاست؟"ـــــــ پسرک با انگشت ساختمان مدرسه را که زیاد از آنجا دور نبود نشان داد. ماریا  گفت:"به یک شرط آرزویت را برآورده می کنم که درباره ی من با هیچ کس حرفی نزنی...قبول است؟" پسربچه سرش را به علامت تایید تکان داد گفت:"به هیچ کس نخواهم گفت" ماریا لبخندی زد و دست پسرک را گرفت و آنها با یکدیگر به سوی مدرسه پرواز کردند.    ماریا مسیرش را دورتر کردتا مدت پرواز بیشتر شود پسربچه از خوشحالی فریاد می کشید و به اطرافش نگاه می کرد او مانندقهرمان های  قصه هایش داشت پرواز می کرد. آنها چند باربالای مدرسه چرخیدند  و بعد پشت ساختمان فرود آمدند .

  پسر بچه از هیجان  نفسش بند آمده بود تنها با لبخندی به پهنای صورتش و با چشمانی که از ذوق پریدن گرد و درخشان شده بودند به ماریا نگاه می کرد بعد از چند لحظه که آرامتر شد جلو آمد و محکم پری را بغل کرد ماریا هم از شادی پسرک خوشحال بود پسر بچه  سرش را بالا آورد و پرسید:" دوباره می بینمت پری؟" ماریا لبخندی زد وگفت:" ممکن است" پسرک در حالی که به ماریا خیره شده بود چند قدم عقب عقب رفت و سپس  از ماریا خداحفظی کرد و چرخید و به طرف مدرسه دوید.ماری با صدای بلند گفت:"خداحافظ شاهزاذه ی کوچک."


 پس از اتمام ساعت کاری ماریا به خانه برگشت تا غروب استراحت کرد بعد لباسهای گرم اش را پوشید و به پیاده روی در آسمان رفت. پس یک ساعت پرواز در آسمان شهر احساس خستگی کرد و به طزف بلندترین ساختمان شهر پرواز کرد و لبه ی بام آن نشست تا استراحت کند مدتی زیادی نگذشته بود که از صدای بلند برخورد چیزی با  هواکش های روی بام به خود آمد از جایش بلند شد و فورا در گوشه ای تاریک مخفی شد و منتطر ماند ، بعد از مدت کوتاهی صدای مردی را شنید که از زیر لب غرولند می کرد. ماریا از جایش تکان نخورد و با دقت  حرکات مرد را دنبال کرد.مرد قد نسبتا بلندی داشت،پالتو مشکی و بلندی به تن کرده بود، کلاه لبه دار قهوه ای رنگی به سر داشت و هنگامی که روی لبه بام نشست ماریا توانست صورت کشیده و گونه های برجسته اش را ببیند،مرد مدتی نشست و به پایش دست کشیدسپس بلند شد و روی لبه ایستاد شالگردنش را محکم کرد کلاهش را صاف کرد به خیابان نگاهی انداخت دست هایش را از هم گشود نفس عمیقی کشید و با صدای بلند گفت:"خداحافظ اشتباهات گذشته." و از لبه ی بام پایین پرید...!!! ماریا لحظه ای شوکه شد اما بی معطلی با سرعت به سمت جایی که مرد ایستاده بود دوید و برای نجات آن مرد از لبه ی بام به سمت خیابان شیرجه زد ...(ادامه دارد)

                                                                               پایان قسمت دوم


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 خرداد1386 توسط امیر محمد

 

                                     Flying Maria


  هفت سال بود که  ماریا هر روز دو باراز این راه  عبور می کرد برای رسیدن به ایستگاه اتوبوس و برگشتن به خانه مجبور بود که از کنار خط آهن قدیمی رد بشود پیاده روی خسته کننده ای بود چون اطراف خط آهن هیچ چیز برای تماشا کردن وجود نداشت نه درختی نه مغازه ای نه آدمی، فقط ریلهای فلزی راه آهن با الوار های زیرش و سنگریزه های اطرافش بود الوارهایی که  همگی به هم شبیه بودند و پشت سر هم تکرار می شدند. خیلی  وقت ها به این فکر می کرد که چقدر زندگیش شبیه این خط آهن تکراری و خسته کننده است.
   سالها و روزها بدون اتفاق خاصی به همین ترتیب گذشته بود از بیست سالگی که به خاطر ور شکستگی کارخانه محل کارش از آنجا بیرون آمده بود تا الان دربایگانی اداره ای متوسط کار می کرد. تمام این سالها رو تنها زندگی کرده بود خودش فکر می کرد که به خاطر صورت کشیده ولاغرش و اینکه بیش از حد ساکت  و خجالتی هست و همیشه سرش را پایین می گیرد تا به حال کسی ازش خوشش نیامده.این ها تمام فکرهایی بودند که هر روز موقع پیاده روی از کنار خط آهن از ذهنش می گذشتند. 

 
   آن صبح هم مانند بقیه روزها در حال عبور از کنار خط آهن بود.به خاطرسردی هوا سرش را زیر انداخته بود و یقه ی پالتو قدیمی اش را بالا داده بود و دوباره تمام این فکرها داشتند از ذهنش رد می شدند ازهمه شان خسته شده بود، به سرعتش اضافه کرد گویی که می خواست ازتمام آن فکرهای همیشگی و تکراری فرار کند،از راه آهن از زندگی یکنواختش و از همه چیز خسته شده بود ،اما انگار فایده ای نداشت و راه فراری  نبود  شروع به دویدن کرد تند تر دوید تا شاید بتواند افکارش را پشت سر بگذارد ولی ناگهان پایش به مانع سختی گرفت وبا صورت به سختی زمین خورد.چند لحظه درهمان حالت خوابیده ماند و بعد به آرامی سعی کرد تا از روی زمین بلند شود.
  تمام بدنش درد می کرد کف دستهای یخ زده اش که روی سنگریزه ها خورده بود به شدت می سوخت، دستهایش را مشت کرد و به زیر پالتواش فشار داد کم مانده بود که زیر گریه بزند اما جلوی اشک هایش را گرفت و ایستاد و لنگان لنگان به سمت ریل رفت و رویش نشست به محض نشستن درد و سرما را در پنجه ی پایش احساس کرد  خواست کفشش را ازپا بیرون آورد که چشمش به پنجه ی کفش افتاد با خود گفت:"وای نه..!!!"کفش کهنه کاملا دهان باز کرده بود .این بار دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد ، سرش را روی زانوهایش گذاشت و با صدای بلند گریه کرد صدای گریه اش در تمام محوطه راه آهن می پیچیداشکهایش طوری سرازیر می شدند که گویی پایانی برایشان نبود.

  مدتی گذشت دیگرصدای گریه شنیده نمی شد،آرام شده بود و تنها هر چند لحظه یک بار نفس عمیقی می کشید وبا  آستین پالتو بینی اش را  پاک می کرد به کفش پاره اش نگاهی انداخت ، به یاد آن یک جفت کفشی افتاد که در ویترین مغازه ای دیده بود، کفش های پاشنه بلند  قهوه ای با آن سگک های پروانه ای شکل رویشان.از کفشهای زمخت وبد ریخت و ارزانش خسته شده بود. از درون لنگه کفش پاره نگاه به  پنجه آن انداخت مثل این بود که کفش هم از درد آن ضربه فریادی ابدی کشیده است.
در همان لحظه چیزی در نوک کفش توجه اش را جلب کرد یک قاصدک  در دهان کفش گیر کرده بود، دیدن قاصدک در آن فصل سال وآن هم در محوطه راه آهن که در اطرافش هیچ باغ یا علفزاری وجود نداشت عجیب بود .با دو انگشت  به آرامی قاصدک را گرفت و  به صورتش نزدیک کرد، بزرگ وسفید و درخشان بود قاصدک را در کف دستش گرفت و به آرامی به آن دمید قاصدک بالا رفت در هوا چرخی زد و پایین آمد،این بار محکم تر فوت کرد قاصدک بالاتر رفت وبازبه نرمی پایین آمد با دیدن قاصدک تمام دردهایش را فراموش کرده بود.

 بلند شد یک نفس عمیق کشید و با شدت به زیر قاصدک فوت کرد ،قاصدک با سرعت اوج گرفت  چرخید و پایین آمد اما قبل از آنکه به دسترسش برسد  نسیمی وزیدن گرفت و قا صدک را دور کرد . به دنبال قاصدک دوید  و تلاش کرد تا آن را بگیرد چند بار بالا پرید اما موفق نشد نمی خواست  که قاصدک را از دست بدهد    قاصدک  اندکی پایین آمد فرصت را غنیمت شمرد،تمام نیرویش را جمع کرد و پرش بلندی زد  و قاصدک را در مشتش گرفت  آنقدر خوشحال بود که متوجه اتفاقی که افتاده بود نشد .

   مشتش را آرام باز کرد و  نگاهی با قاصدک انداخت سر جایش بود ایندفعه قاصدک را رو به جلو پرواز داد و به دنبالش دوید اما یک مشکلی وجود داشت موقع دویدن زمین را زیر پاهایش حس نمی کرد واین خیلی عجیب بود ایستاد فکر کرد که شاید پاهایش از سرما بی حس شده اند پس نگاهی به پایین انداخت و در همان لحظه جیغی بلندی از سر ترس کشید. این غیر ممکن بود او در حدود یک متر و نیم از زمین فاصله داشت و در هوا معلق بود دست هاش رو روی صورتش گذاشته بود وبا چشمانی که از تعجب و ترس گرد شده بودند به فاصله خودش از زمین نگاه می کرد باورش  غیر ممکن بود.

   فکر کرد که شاید بعد از زمین خوردن مرده باشد و الان هم این روحش است که دارد به طرف بهشت پرواز می کند به دنبال جنازه ی خودش روی زمین گشت اما به جز لنگه کفشش چیزی پیدا نکرد. آرام پنجه ی پای برهنه اش در هوا تکان داد  اثری از زمین سخت نبود هنوز به اتفاقی که افتاده بود شک داشت شاید خواب می دید جاره اش یک نیشگون بود " آآآِِِِِِی ی ی ی ی" مطمِین شد که خواب نیست اما  حالا جطور باید پایین می آمد مدتی فکر کرد و بعد دستهایش را از هم باز کرد و شروع به بال زدن کرد یک متر دیگر از زمین فاصله گرفت  بال زدن را متوقف کرد دستهایش را به آرامی به پایین آورد و بدنش رو به زمین خم کرد ، موثر بود فرود آمد و روی زمین ایستاد کمی ترسیده بود اما بیشتر از آن هیجان زده شده بود قلبش به سرعت می تپید تصمیم گرفت باز هم بپرد پاهایش را خم کرد خیز گرفت و به هوا پرید  از زمین فصله گرفت در اوج ایستاد و بعد به آرامی پایین آمد فوق العاده بود بی نظیر بود هیچ کس حتی فکرش را هم نمی توانست بکند که روزی بی هیچ وسیله ای پرواز کند می خواست دوباره پریدن را امتحان کند پس خیز گرفت و پرید و شروع به بال زدن کرد اوج گرفت واز زمین دور شد قاصدک درخشان معجزه کرده بود.


  ماریا به هر طرفی پرواز کرد اوج گرفت  شیرجه زد در آسمان چرخید پشتک زد .تقریبا تمام کارهایی را که یک پرنده می توانست انجام دهد را انجام داده بود. پرواز کنان به این فکر می کرد که دیگر لازم نیست  برای رفتن به سر کارش از محوطه کسل کننده راه آهن و از روی آن سنگریزه ها عبور کند.قدم نزدن یر روی سنگریزه ها به این معنی بود که می توانست آن کفش های پاشنه بلند را بدون آنکه نگران خراب شدنشان باشد بخرد.تا زمانی که می توانست پرواز کند کفش هایش  پاره نمی شدند  و دیگر لازم نبود هر شش ماه یک بار از آن کفش های ارزان زشت بگیرد.
 در همین فکر بود که ناگهان باد تندی وزید و کلاه لبه دارش را با خود برد نگاهی به کلاه انداخت و بی اختیار خندید چون حالا مجبور بود به جای کفش یک کلاه برای خودش بخرد و این هم از مشکلات پرواز کردن بود.
  ماریا تمام آن روز را به پرواز کردن و به فکر کردن به تمام کار هایی که می توانست انجام دهد گذراند هنوز هم کاملا باور نکرده بود که می تواند مانند پری های  توی قصه ها پرواز کند. وقتی که خیلی خسته شد به خانه آمد و به این فکر کرد که فردا باید سر کار برود و بهانه ای یرای غیبت امروزش جور کند .احساس ضعف گرسنگی می کرد ،یادش آمد که باید آن روز برای خانه خرید می کرد. به هر حال پرنده ها هم باید غذا بخورند.
                                                        

                                                                          پایان قسمت اول

 


نوشته شده در تاريخ جمعه 11 خرداد1386 توسط امیر محمد
آرشيو مطالب
Blog Skin