|
|
|
|
|
شش روز از صبحی که معجزه ی پرواز اتفاق افتاده بود می گذشت . این شش روز بهترین ، زیباترین و رویایی ترین روزهای زندگی ماریا بودند.هر صبح ماریا برای رفتن به سر کار به بالای بام خانه می رفت ریه هایش را از هوای سرد صبحگاهی پر می کرد نگاهی به اطراف می انداخت دستهایش را از هم باز می کرد و از لبه ی بام پایین می پرید..!!! و پرواز کنان به سمت محل کارش می رفت. البته بیشتر اوقات مجبور بود از فراز خیابانهای خلوت شهر عبور کند زیرا دیدن یک انسان پرنده ممکن بود باعث ترس مردم بشود.
بیشتر اوقات پس از ساعتی پرواز برای رفع خستگی و گرسنگی بر لبه ی بام ساختمان بلندی می نشست سفره ی کوچکی را که همراه شام مختصرش با خود می آورد روی پایش می گذاشت غذایش را همانجا می خورد و به پایین و به مردم که در خیابانها رفت آمد می کردندو از این سو به آن سو می رفتند می نگریست و در افکار خود غرق می شد.
پسر بچه از هیجان نفسش بند آمده بود تنها با لبخندی به پهنای صورتش و با چشمانی که از ذوق پریدن گرد و درخشان شده بودند به ماریا نگاه می کرد بعد از چند لحظه که آرامتر شد جلو آمد و محکم پری را بغل کرد ماریا هم از شادی پسرک خوشحال بود پسر بچه سرش را بالا آورد و پرسید:" دوباره می بینمت پری؟" ماریا لبخندی زد وگفت:" ممکن است" پسرک در حالی که به ماریا خیره شده بود چند قدم عقب عقب رفت و سپس از ماریا خداحفظی کرد و چرخید و به طرف مدرسه دوید.ماری با صدای بلند گفت:"خداحافظ شاهزاذه ی کوچک."
پایان قسمت دوم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 4:13 توسط امیر محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
مدتی گذشت دیگرصدای گریه شنیده نمی شد،آرام شده بود و تنها هر چند لحظه یک بار نفس عمیقی می کشید وبا آستین پالتو بینی اش را پاک می کرد به کفش پاره اش نگاهی انداخت ، به یاد آن یک جفت کفشی افتاد که در ویترین مغازه ای دیده بود، کفش های پاشنه بلند قهوه ای با آن سگک های پروانه ای شکل رویشان.از کفشهای زمخت وبد ریخت و ارزانش خسته شده بود. از درون لنگه کفش پاره نگاه به پنجه آن انداخت مثل این بود که کفش هم از درد آن ضربه فریادی ابدی کشیده است. بلند شد یک نفس عمیق کشید و با شدت به زیر قاصدک فوت کرد ،قاصدک با سرعت اوج گرفت چرخید و پایین آمد اما قبل از آنکه به دسترسش برسد نسیمی وزیدن گرفت و قا صدک را دور کرد . به دنبال قاصدک دوید و تلاش کرد تا آن را بگیرد چند بار بالا پرید اما موفق نشد نمی خواست که قاصدک را از دست بدهد قاصدک اندکی پایین آمد فرصت را غنیمت شمرد،تمام نیرویش را جمع کرد و پرش بلندی زد و قاصدک را در مشتش گرفت آنقدر خوشحال بود که متوجه اتفاقی که افتاده بود نشد . مشتش را آرام باز کرد و نگاهی با قاصدک انداخت سر جایش بود ایندفعه قاصدک را رو به جلو پرواز داد و به دنبالش دوید اما یک مشکلی وجود داشت موقع دویدن زمین را زیر پاهایش حس نمی کرد واین خیلی عجیب بود ایستاد فکر کرد که شاید پاهایش از سرما بی حس شده اند پس نگاهی به پایین انداخت و در همان لحظه جیغی بلندی از سر ترس کشید. این غیر ممکن بود او در حدود یک متر و نیم از زمین فاصله داشت و در هوا معلق بود دست هاش رو روی صورتش گذاشته بود وبا چشمانی که از تعجب و ترس گرد شده بودند به فاصله خودش از زمین نگاه می کرد باورش غیر ممکن بود. فکر کرد که شاید بعد از زمین خوردن مرده باشد و الان هم این روحش است که دارد به طرف بهشت پرواز می کند به دنبال جنازه ی خودش روی زمین گشت اما به جز لنگه کفشش چیزی پیدا نکرد. آرام پنجه ی پای برهنه اش در هوا تکان داد اثری از زمین سخت نبود هنوز به اتفاقی که افتاده بود شک داشت شاید خواب می دید جاره اش یک نیشگون بود " آآآِِِِِِی ی ی ی ی" مطمِین شد که خواب نیست اما حالا جطور باید پایین می آمد مدتی فکر کرد و بعد دستهایش را از هم باز کرد و شروع به بال زدن کرد یک متر دیگر از زمین فاصله گرفت بال زدن را متوقف کرد دستهایش را به آرامی به پایین آورد و بدنش رو به زمین خم کرد ، موثر بود فرود آمد و روی زمین ایستاد کمی ترسیده بود اما بیشتر از آن هیجان زده شده بود قلبش به سرعت می تپید تصمیم گرفت باز هم بپرد پاهایش را خم کرد خیز گرفت و به هوا پرید از زمین فصله گرفت در اوج ایستاد و بعد به آرامی پایین آمد فوق العاده بود بی نظیر بود هیچ کس حتی فکرش را هم نمی توانست بکند که روزی بی هیچ وسیله ای پرواز کند می خواست دوباره پریدن را امتحان کند پس خیز گرفت و پرید و شروع به بال زدن کرد اوج گرفت واز زمین دور شد قاصدک درخشان معجزه کرده بود.
پایان قسمت اول |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 11 خرداد1386ساعت 4:39 توسط امیر محمد
|
|
||