
در دل دریا در درون صدفی مرواریدی درشت و گرانبها قرار داشت روزی صدف به مروارید گفت : تو برای من بسیار سنگین هستی دیگر تحمل وزن تو را ندارم.سپس دهان باز کرد و مروارید را بیرون انداخت. ماهی بزرگی مروارید را بلعید صیاد فقیری ماهی را صید کرد و مروارید را در دل آن یافت. مروارید را به جواهرسازی هنرمند فروخت و قایقی خرید و زندگی اش بهتر شد.
جواهرساز ازمروارید گردنبندی بی نظیر ساخت و آن را به دخترزیبایی فروخت.دختر گردنبند را به گردن آویخت و زیباتر شد.
در شبی که در خانه دخترک مهمانی بر پا بود گردنبند مروارید پاره شد وپای یکی از مهمان ها به روی مروارید درشت لغزید و زمین خورد و درجا مرد. ارباب خانه از ترس آنکه نحوست آن مروارید بیش از این گریبانگیر او شود مروارید را به دختر خدمتکارش داد تا آن را به معبدی ببرد و به آنجا هدیه کند.در راه بازگشت از معبد شاهزاده ای دخترک را دید و شیفته او شد .
مردی که سالها درمعبد خدمت و عبادت می کرد و مردم او را به درستکاری می شناختند با دیدن مروارید درشت و گرانبها ازخود بی خود شد و معبد را ترک کرد و در میکده ای در عالم مستی مروارید را به زن رقاصه ای که برای نان وجای خواب در آن میکده کار می کرد هدیه داد .زن مروارید را به تاجری فروخت واز آن میکده رفت و در شهری دیگر زندگی جدیدی آغاز کرد.
شبی دزدی به خانه تاجر آمد و مروارید را دزدید اما از ترس ماموران که در تعقیبش بودند به کوچه ای تاریک دوید زمین خورد و پایش شکست مروارید از دستش رها شد و آن را در تاریکی گم کرد.
فردای آن روز کودکی خردسال مروارید را در کوجه یافت و چون مروارید نه خوشمزه بود و نه برای بازی مناسب بود پس کودک آن را به دریا انداخت.
مروارید در دل دریا جای گرفت.
دریا از مروارید پرسید: سفرت چگونه بود؟
مروارید پاسخ داد: سفری بس عجیب بود. درون صدفی سنگینی می کردم و باعث آزار او بودم...در دست صیادی بسیار با ارزش بودم... هنر جواهرسازی را نمایان کردم... به زیبایی دختری افزودم...عامل مرگ کسی بودم...بخت دختر خدمتکاری را گشودم.... مردی به ظاهر مومن را به میکده بردم و زنی به ظاهر گناه کار را از میکده بیرون کردم... عامل گرفتاری دزدی شدم و در دست کودکی کوچکترین ارزشی نداشتم . اکنون نمیدانم من کدامین اینها هستم؟
هفت بار روح خویش را آزردم
اولین بار زمانی بود که برای رسیدن به بلندمرتبگی خود را فروتن نشان می داد.
دومین بار آن هنگام بود که در مقابل فلج ها می لنگید.
سومین بار آن زمان که در انتخاب خویش بین آسان و سخت،آسان را برگزید.
چهارمین بار وقتی مرتکب گناهی شد، به خویش تسلی داد که دیگران هم گناه می کنند.
پنجمین بار آنگاه که به دلیل ضعف و ناتوانی از کاری سر باز زد،و صبر را حمل بر قدرت و توانایی اش دانست.
ششمین بار که چهره ای زشت را تحقیر کرد، درحالیکه ندانست آن چهره یکی از نقاب های خودش است.
و هفتمین بار وقتی که زبان به مدح و ستایش گشود و انگاشت که فضیلت است .
