تو را ندیده ام...نمی دانم کجایی...و نمی دانم کیستی یا نامت چیست..!!!
اما....
دستهایم دستهایت را می خواهند...
چشمانم به دنبال قامتت می گردند...
و قلبم برای گرمی قلبت می تپد.
عطر وجودت را در باد جستجو کردم...باد زوزه ای کشید و زیر لب چیزی گفت
عکس رخت را در دریا جستجو کردم...دربا مواج شد و زیر لب چیزی گفت
در زمین به دنبال جای قدم هایت گشتم....زمین لرزید و زیر لب چیزی گفت
غبطه می خورم
به مردمانی که هر روز تو را می بینند
به پرندگانی که هر روز از بالای سرت پرواز می کنند
به باد که با گیسوانت می رقصد...
به خورشید و ماه که بر رخت می تابند
وحتی به خاکی که بر آن قدم می گذاری
به مردمی که هر روز از کنارت می گذرند می گویم :نگاهش کنید او زیبای من است
به چشمهایش نگاه کنید آیا دریایی که در آنها موج می زند را نمی بیند؟
دستهایش را در دستهایتان بگیرید آیا لطافت و گرمی آنها را حس نمی کنید؟
او مانند فرشتگان است...اینگونه نیست؟
و آنها به یکدیگر نگاه می کنند و می گویند....او دیوانه است چگونه از کسی که هیچ وقت ندیده است برایمان سخن می گوید؟ ما زیبای او را نمی بینیم
آنها درست می گویند من زیبایم را ندیده ام
ـــــو سکوت ...سکوت من ــــــ
دوباره رو به آنها می گویم :نگاه کنید چگونه زیبای مرا نمی بینید؟
او زیبای من است او که
با هر لبخندش گلی می شکفد...
با هر قدمش دل زمین می لرزد...
با هر کلمه ای که بر زبان می آورد نغمه ای متولد می شود....
و با هر نفسش زندگی آغاز می شود
او زیبای من است
و نگاه آنها بر شانه های قلبم سنگینی می کند..و این را رو به من می گویند:
تو دیوانه ای چگونه زیبایت را توصیف می کنی در حالی که حتی یک لحظه او را ندیده ای؟
ـــــ و باز سکوت....سکوت من ـــــ
و این بار با فریاد می گویم: به چه جرمی مرا دیوانه می خوانید؟به جرمی که آرزوی ارتکاب آن را در دل می پرورانم..؟!!
یا به دلیل آنکه می بینم آنچه را که شما نمی بینید؟
شما زیبای مرا نمی بینید و آواز دل انگیزش را نمی شنوید
چشمانتان را ببندید و گوش هایتان را بگیرید و هیچ بر زبان نیاورید...که شاید از این راه بتوانید او را ببینید
ــــــــ واین بار ...سکوت آنها ـــــــ
و من قلبم را از سینه بیرون می آورم رو به آنها می گیرم و می گویم : هر آنکه می خواهد زیبایم را ببیند جلو بیاید و قلبم را در دستانش بگیرد و چشم بگشاید ... آنگاه خواهد دید هر آنچه را که من می بینم
ـــــــ صدای شنیده نمی شود ــــــ
و صدای من:چرا کسی نزدیک نمی آید؟ می ترسید که با دیدنش همچون من دیوانه شوید و دیوانه خطابتان کنند؟
ــــــــسکوت....ـــــــــ
جلو بیا یید...نگران هستید که اگر قلبم را در دستانتان بگیرید آنها را بسوزاند؟
و این بار
کسی جلو می آید.... صدای قدم هایش را می شناسم...!!!
قلبم را در دستانش می گیرد و آن را در سینه ام می گذارد...این دستها را می شناسم!!
...و آرام در گوشم زمزمه می کند: چشم هایت را بگشا....آهنگ صدایش را...!!!
چشم هایم را باز می کنم....
و تنها او را می بینم....دریا را و گرمی را

استاد "پرويز ياحقي" نوازنده چيره دست ويولن و آهنگساز حوزه موسيقي ايراني (جمعه) در سن 72 سالگي دار فاني را وداع گفت.
به گزارش خبرنگار گروه فرهنگ و هنر ايلنا، استاد ياحقي در سال 1313 در تهران متولد شد و از سنين نوجواني تعليم ويولن را نزد دايي هنرمند خود حسين ياحقي آغاز كرد.وي همچنين از محضر زنده ياد استاد ابوالحسن صبا بهره مند شد.به نواختن سه تار نيز آشنايي كامل داشت ، اما ساز تخصصي او ويولن بود كه هرگاه شروع به نواختن ميكرد و صداي ساز خود را به گوش دلباختگان هنر ميرساند ، دل از هر عارف و صاحبدلي مي ربود.
زندهياد ياحقي هنگامي طفلي خردسال بود كه همراه دايي هنرمند خود ، زنده ياد حسين ياحقي پا به راديو گذاشت و به عنوان نوازنده خردسال ، در برنامههاي راديو شركت كرد.
پرويز ياحقي همكاري خود را ، تا سن 18 سالگي با راديو ادامه داد ، تا اينكه بنا به دعوت شادروان داوود پيرنيا براي برنامه گلها دعوت شد و او آهنگي به نام "اميد دل من كجايي" را براي اين برنامه ساخت كه با صداي زنده ياد "غلامحسين بنان" پخش شد كه نوازندگان اركستر اين آهنگ عبارت بودند از : ابوالحسن صبا ، حسين ياحقي ، مرتضي محجوبي ، علي تجويدي ، حبيب اله بديعي ، محمد مير نقيبي ، نصراله زرين پنجه ، حسينعلي وزيري تبار ، حسين تهراني و پرويز ياحقي كه اين عزيزان هر كدام خورشيدي تابان بودند كه هيچ گاه آوازه هنر غروب را شاهد نخواهد بود.
استاد پرويز يا حقي يكي از بهترين سليستهاي برنامه گلها بود و آثار به جاي مانده اين هنرمند والا براي هر صاحب دلي الهام برانگيز است .
پرويز ياحقي يكي از هنرمندان چيره دست و بداهه نواز موسيقي ايراني بود. وي هنگام نواختن دستگاهي يا گوشهاي مقامات موسيقي ايران به خوبي و شايستگي تمام آن قسمت موسيقي را بدون هيچ لغزش و انحرافي به پايان برد كه در اين كهكشانهاي آسمان هنر موسيقي ايران از استثنائات روزگار بوده و از ويژگيهاي اين هنرمند بي نظير است.
و در حالی که به دستانش می نگریست شروع به دویدن کرد. از سویی به سوی دیگر می دوید و فریاد می زد من ماه را گرفتم. در همان هنگام پایش به سنگی گرفت و در گودال آبی افتاد وقتی بلند شد به دستان خالی اش نگریست و با نگرانی گفت: من ماه را گم کردم.
سراسیمه زمین را جستجو کرد تا ماه گمشده اش را بیابد که چشمش به تصویر ماه در گودال آب افتاد و با ترس گفت : وای نه ماه در آب افتاده است .تلاش کرد تا ماه را از آب بگیرد اما بی فایده بود هر بار که مشتش را از آب بیرون می آورد و باز می کرد ماه را در آن نمی دید با خود گفت باید ماه را نجات دهم .
وچون راهی نیافت شروع به نوشیدن آب گودال کرد آنفدر نوشید تا دگر آبی در گودال باقی نماند . آنگاه با آسودگی به شکم بر آمده اش نگاه کرد و گفت: ماه را از غرق شدن نجات دادم . اما ناگهان حالش دگرگون شد و تمام آب گودال را بالا آورد از درد شکم به خود پیچید و ار پشت به روی زمین افتاد در همان هنگام ماه را در آسمان دید رو به دیوانه اولی گفت:خوب شد تمام آنچه در شکم داشتم را بالا آوردم وگرنه دیگر شبها ماه زیبا را نمی دیدیم.
دیوانه اولی بی آنکه چیزی بگوید همچنان خیره به ماه می نگریست.
