|
|
|
|
|
تو را ندیده ام...نمی دانم کجایی...و نمی دانم کیستی یا نامت چیست..!!!
چشمانم به دنبال قامتت می گردند... و قلبم برای گرمی قلبت می تپد.
با هر قدمش دل زمین می لرزد... با هر کلمه ای که بر زبان می آورد نغمه ای متولد می شود.... و با هر نفسش زندگی آغاز می شود تو دیوانه ای چگونه زیبایت را توصیف می کنی در حالی که حتی یک لحظه او را ندیده ای؟ و من قلبم را از سینه بیرون می آورم رو به آنها می گیرم و می گویم : هر آنکه می خواهد زیبایم را ببیند جلو بیاید و قلبم را در دستانش بگیرد و چشم بگشاید ... آنگاه خواهد دید هر آنچه را که من می بینم و این بار کسی جلو می آید.... صدای قدم هایش را می شناسم...!!! و تنها او را می بینم....دریا را و گرمی را |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 3:38 توسط امیر محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
استاد "پرويز ياحقي" نوازنده چيره دست ويولن و آهنگساز حوزه موسيقي ايراني (جمعه) در سن 72 سالگي دار فاني را وداع گفت. زندهياد ياحقي هنگامي طفلي خردسال بود كه همراه دايي هنرمند خود ، زنده ياد حسين ياحقي پا به راديو گذاشت و به عنوان نوازنده خردسال ، در برنامههاي راديو شركت كرد. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 17 بهمن1385ساعت 2:47 توسط امیر محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
دو دیوانه به ماه خیره شده بودند. دیوانه اولی به دومی گفت: ماه زیباست. دیوانه دوم :پاسخ داد : همینطور است. اولی گفت:ماه دلرباست. دیوانه دوم گفت: همینطور است.اولی گفت: ماه بسیار درخشان است ای کاش می توانستم ماه را داشته باشم. ناگهان دیوانه دوم بلند شد و گفت: من می خواهم ماه را بگیرم . سپس رو به ماه ایستاد و دستانش را دراز کرد و جلو صورتش رو به ماه گرفت تا آن را بگیرد با این کار ماه را ندید و تصور کرد که ماه در دستانش است. پس خوشحال شد وبه سرعت دستانش را به سینه اش فشرد و با شادمانی رو به دیوانه اولی فرباد زد: دیدی من ماه را گرفتم.
و در حالی که به دستانش می نگریست شروع به دویدن کرد. از سویی به سوی دیگر می دوید و فریاد می زد من ماه را گرفتم. در همان هنگام پایش به سنگی گرفت و در گودال آبی افتاد وقتی بلند شد به دستان خالی اش نگریست و با نگرانی گفت: من ماه را گم کردم. سراسیمه زمین را جستجو کرد تا ماه گمشده اش را بیابد که چشمش به تصویر ماه در گودال آب افتاد و با ترس گفت : وای نه ماه در آب افتاده است .تلاش کرد تا ماه را از آب بگیرد اما بی فایده بود هر بار که مشتش را از آب بیرون می آورد و باز می کرد ماه را در آن نمی دید با خود گفت باید ماه را نجات دهم . وچون راهی نیافت شروع به نوشیدن آب گودال کرد آنفدر نوشید تا دگر آبی در گودال باقی نماند . آنگاه با آسودگی به شکم بر آمده اش نگاه کرد و گفت: ماه را از غرق شدن نجات دادم . اما ناگهان حالش دگرگون شد و تمام آب گودال را بالا آورد از درد شکم به خود پیچید و ار پشت به روی زمین افتاد در همان هنگام ماه را در آسمان دید رو به دیوانه اولی گفت:خوب شد تمام آنچه در شکم داشتم را بالا آوردم وگرنه دیگر شبها ماه زیبا را نمی دیدیم. دیوانه اولی بی آنکه چیزی بگوید همچنان خیره به ماه می نگریست. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 2:25 توسط امیر محمد
|
|
||