
* ندانم امشب در سرم سودای غم کیست
این حال از کجاست و این دیوانگی از چیست
* مرا در دل نه غمی بود ودر سرنه سودایی
این آتش را چه افروخته و آتش افروز کیست
* پرتوی کدامین ماه بر کویر دلم تابیده
که در دل نور است و در سر هوش نیست
* به که گویم حدیث حال دیوانه خویش
ترسم که گویند این راوی محجور کیست
* نیابم اثری از آنکه سوزاند تنم را
کزین تن سوخته جز دود به جا نیست
* بهوش نبودم به کدام اشارت جانم سوخت
بیهوش را از حال خویش احوال نیست
** ز کدامین می و بوسه بی خود شدم ازحال خود
در کفم پیمانه و به رویم مهر یار نیست * *
نوشته شده در تاريخ جمعه 15 دی1385 توسط امیر محمد
