|
|
|
|
![]() * ندانم امشب در سرم سودای غم کیست این حال از کجاست و این دیوانگی از چیست این آتش را چه افروخته و آتش افروز کیست که در دل نور است و در سر هوش نیست
ترسم که گویند این راوی محجور کیست
کزین تن سوخته جز دود به جا نیست
بیهوش را از حال خویش احوال نیست
در کفم پیمانه و به رویم مهر یار نیست * *
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 15 دی1385ساعت 2:9 توسط امیر محمد
|
|
||