|
|
|
|
|
به نام حضرت دوست
ضمیر عاقبت اندیش بیش بینان بین - سلام این شعر رو سارا لطف کرده از حضرت حافظ برای مطلب قبلی نوشته و از اونجایی که این شعر مانند تمام شعرهای حافظ بسیار زیبا بود و بی مناسبت هم نبود... برای همین تصمیم گرفتم این شعر رو برای شما هم بنویسم تا بخونید و لذت ببرید. منم از تو متشکرم سارا |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 26 آذر1385ساعت 1:18 توسط امیر محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
امشب دگر نه مهتابی هست و نه ماهی...کویر تنها به آسمان خیره شده بود و سکوت سرتاسر وجودش را در بر گرفته بود کویر با خود گفت: آه که چقدر تنهایم بی تو ای سپید پوش این قصر تاریک ...تن و جانم تشنه نوازش روشنت است . ودوباره آهی کشید و به آسمان چشم دوخت.در آسمان ستاره ای درخشان چشمک می زد
کویر رو به ستاره پرسید: ستاره کوچک زیبا از همدمم ماه خبری نداری؟ ستاره گفت: کویر تشنه چرا سوالی را می پرسی که می دانی جوابش چیست؟ قرن هاست ماه پس از چهاردهمین شب در آسمان رخ نمی نمایاند. کویر با صدایی که تنها خودش می شنید زیر لب گفت:بله قرن هاست ..!!! ستاره ادامه داد : دلیل پرسشت چیست؟... کویر پاسخ داد:تشنه به آب و خسته به خواب و این کویر به مهتاب محتاج است...بی مهتاب من تنها بخشی از روسیاهی این زمینم ... ظلمتی هستم با افق تاریک یکی شده... تلالو و درخشش وجود ماه است که مرا رو سپید میکند و به وجودم روشنی می بخشد ستاره گفت:آفتاب هم روشنی بخش است. کویر گفت: آفتاب تنم را می سوزاند ولی مهتاب جانم را نوازش می دهدزیبایی ماه و لطافتش این کویر خشک را نیز لطیف و زیبا می کند و من تنها با جادوی مهتاب گلستان می شوم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 25 آذر1385ساعت 2:40 توسط امیر محمد
|
|
||
|
|
|
|
( امشب ماه گرد و کامله سپید و زیبا مثل تمام شب های دیگه که ماه کامله....سلام بر تو ای ماه زیبا) مهتاب کویر را روشن کرد. سلام بر تو ای سپیدترین رویای آسمان کویر این را گفت و ماه پاسخ داد:سلام بر تو ای سکوت زمین. کویر گفت:امشب رخ گردت دلربایی می کند.چهره بپوشان که اگر این نکنی دلها از کف خواهد رفت. ماه نگاهی به زیر انداخت و با کرشمه گفت:دل از بهر ربوده شدن است دلی که از کف نرود دل نیست رخ کشیدن برای دلداده چه سود..؟!! که دلداده آن رخ را از پس حجاب هم خواهد دید. کویر به آهستگی زیر لب گفت:بمیرد دل چو دلداری نبیند...ماه ادامه داد: و دلمرده نه به رخ نه به بوسه دل از کف نمی دهد. کویر گفت:رخت مجنون را دیوانه میکند..و دیوانه را مجنون. ماه پاسخ داد:مجنون را رخ لیلی دیوانه میکند رخ من آیینه دل اوست و آنچه که مجنون در من می بیند نقش رخ لیلی ست.مجنون همان را در من می بیند که در کاسه آبی یا در گلی و در نغمه بلبلی . ماه و آب و نغمه بلبل و گل همه بهانه ای بیش نیست ...."جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست ماه و خورشید هم این آیینه می گرداند". و دیوانه رها از عقل است ...."عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند"... و هر آنکه رها از عقل است زیبایی را با چشم دل می بیند. خنده دیوانه از روی شعف دیدن این همه زیبایست که ماه شب جهارده تنها یک ذره از آن است. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 14 آذر1385ساعت 1:0 توسط امیر محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام .. اینم لینک دانلود آهنگی که گذاشتم توی وبلاگم . به تقاضای ندا خانوم اگر هم لینک مشکلی داشت بگین که عوضش کنم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 11 آذر1385ساعت 0:31 توسط امیر محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
خوب بالاخره تونستم این مشکل گذاشتن آهنگ رو بر طرف کنم . امیدوارم دیگه مشکلی نداشته باشه
نوازنده این آهنگ استاد حسین علیزاده یکی از بهترین نوازنده های تار هست. که ساز تار را بسیار زیبا مینوازند . از کارهای جدید ایشون آهنگ سازی سریال زیر تیغ را می توان نام برد. به همین مناسبت گفتم بد نیست مختصری از این استاد بنویسم. علیزاده پس از تحصیل در هنرستان موسیقی به دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران رفت و همزمان علیزاده در سال ۱۳۴۷ عضو ارکستر رودکی بود. دو کنسرت او در جشن هنر شیراز آغاز راه او به عنوان یکی از وزنههای موسیقی ایران بود. او با عضویت در گروه چاووش همراه با دیگر استادان موسیقی ایران از جمله محمدرضا لطفی و پرویز مشکاتیان آثار جاودانهای در موسیقی ایران اجرا کرد و نیز با آموزش به هنرجویان موسیقی تأثیر مهمی در تربیت موسیقیدانان و نوازندگان پس از انقلاب گذاشت. علیزاده در اوایل دههٔ هفتاد ریاست هنرستان موسیقی را بر عهده داشت. علیزاده هم اکنون عضو هیئت علمی دانشگاه تهران است و با شجریان در قالب گروهیچهار نفره همراه با کیهان کلهر و همایون شجریان به برگزاری کنسرت و اجرای برنامه در کشورهای مختلف مشغول است
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 10 آذر1385ساعت 1:35 توسط امیر محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
شب آمد ماه نقره فام طلوع کرد و به کویر تیره سلام کرد و لبخند زد...کویر سلام ماه را با لبخندی پاسخ گفت و پرسید:ای زیبای آسمان امشب بر روی زمین چه میبینی؟ ماه درنگی کرد سری چرخاند و با نرمی پاسخ گفت:دو عاشق را که با یکدیگر در معبد عشق راز و نیاز می کنند دستی که نوازش میکند و لبخندی که به آن پاسخ میدهد در همان نزدیکی خاری که سخنان ماه را شنیده بود آهی کشید و گفت:افسوس که نه میتوانم نوازش شوم و نه نوازش کنم ای کاش بوته گلی در باغ سرسبزی بودم نه خاری در کویری خشک که جز باد در آن چیزی نیست . ماه لبخندی زد و کویر سکوت کرد ... خار از لبخند ماه رنجید و با تندی گفت:به چه میخندی؟..به سیاه بختی من؟!! ماه پاسخ داد: ریشه های تو در دل کویر جای دارند و او هر دم تو را با بادهایش نوازش میکند کویر از هر آنچه که دارد نثارت میکند ولی تو .... خار سکوت کرد و دگر چیزی نگفت. در همان هنگام بادی وزیدن گرفت و بوته خار را در آغوش گرفت سرمای شب محو شد و گرمای بهار جاری شد...خار سبز شد جوانه زد و گل داد..!!! گلی بی نظیر که فقط روی آن بوته خار میشد دید ماه بار دیگر لبخند زد و این بار مهتاب را به خار هبه کرد. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 5 آذر1385ساعت 3:6 توسط امیر محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
سلامی به سپیدی و روشنی مهتاب مدتی بود که به فکر نوشتن افتاده بودم. نوشتن تمام چیزهایی که توی دل و ذهنم بود . ولی هر دفعه به بهانه ای از نوشتن صرف نظر میکردم. این دفعه دیگر بهانه ای نیست. شاید نویسنده خوبی نباشم ولی نوشتن را دوست دارم به قولی پروار کردن نمیدانم ولی پرواز را دوست دارم . امیدوارم با یاری خدا بتوانم در این کار موفق باشم .
امیر.م |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 5 آذر1385ساعت 2:29 توسط امیر محمد
|
||