
مونا لیزا با یک پرتره به روز شد.~~~~> monalisa.iranblog.com

شعله تا مشغول کار خویش شد.......هر نی ای شمع مزار خویش شد
نی به آتش گفت کین آشوب چیست........مر تو را زین سوختن مطلوب چیست
گفت آتش بی سبب نفروختم.......دعوی بی معنیت را سوختم
زان که می گفتی نی ام با صد نمود......همچنان در بند خود بودی که بود
با چنین دعوی چرا ای کم عیار......برگ خود نو می ساختی هر بهار
مرد را دردی اگر باشد خوش است.......درد بی دردی علاجش آتش است
ناله نی...
نه آتشی نه ناله ای نه دردی....
کاش آتشی می آمد و هیچ جز ناله ای و خاکستری از نی نمی ماند....
حیلت رها کن....

در وبلاگ جديد عكس بيشتر طرح ها با كيفيت خيلي بهتر گرفته و آپلود شده.اسم وبلاگ را به رسم علاقه و احترام و با مشورت و همفكري دوست عزيزم گورخر! مونا ليزا ناميديم.
دومين پست در تاريخ 7/7/87 گذاشته شد. http://monalisa.iranblog.com
پ.ن: اگر مشکلی در مورد لود شدن عکس ها در مونا لیزا داشتین لطفا در نظرات بگید.با تشکر.


--عشقهای فراموش شده مانند کندههای درختانی هستند که شاخهها و تنه آنها قطع شده اما ریشهشان همچنان در خاک باقی است.
--در صفی طولانی در میان کودکان ایستاده ام،در انتظار بزرگ شدن!
--گاه می اندیشم هر آنچه برای فتح دنیا می خواهم در اختیارم است،قلبم و فکرم.
اما آیا این فتح به سادگی امکان پذیر است؟تنها با فلب و فکری به بزرگی دنیا می توان آن را فتح کرد.

حالی که زبانم را از دهانم خارج میکردم،خودم را از نزدیک نظاره می کردم تا احساس بیگانگی را از بین ببرم و به خودم نزدیکتر شوم.بعدها دست از این کار برداشتم و بدون اینکه از عمل خاصی کمک بگیرم،حدود نیم ساعت در روز به خود مینگریستم واین کار را آنقدر ادامه میدادم که حضور خودم را نیز از یاد میبردم:از آنجایی که تمایلات خودستایی در من وجود ندارد،بارها در زندگی ام چیزی نمانده بود که کارم به جنون بکشد.بعد از انجام این کار خیلی راحت وجود خودم را فراموش میکردم،آینه را برمیگرداندم و اگر بعدا در طول روز به شکلی تصادفی خودم را در آینه میدیدم،وحشت میکردم:آن کسی را که در آینه میدیدم،مردی غریبه در حمام و یا دستشویی منزل من بود،کسی که نمی دانستم آیا او موجودی جدی است یا مضحک،مردی با بینی دراز،و صورتی به سان ارواح-وآن وقت بود که از ترس تا آنجا که توان داشتم با سرعت پیش ماری میرفتم تا خودم را در چشمان او نظاره کنم تا از واقعیت وجود خویش مطمئن شوم......وقتی از تمرین به خانه باز میگشتم،پیش ماری میرفتم وخود را آنقدر به او نزدیک میکردم تا خودم را در چشمانش ببینم:در چشمان او کوچک و تا اندازه ای غیر قابل تشخیص میشدم،اما در عین حال خودم را میشناختم.من همان کسی بودم که چند لحظه پیش از دیدنش در آینه دچار هراس و وحشت شده بودم." 
این بار چندتا از کارای طراحی از بدن و فیگور را گذاشتم.البته عکس هارو در جای دیگری آپ لود کردم.عکس های دیگری نیز در گالری خواهید دید که کارای قدیمی سه بعدی هستند که با فوتوشاپ انجام دادم.امیدوارم از دیدنشون لذت ببرید.
لینک گالری عکسها در DeviantArt




دارم تحمل میکنم.دردیو که همیشه این موقع سراغم میاد.از شنیدن حرفایی که برام بوی جدایی میده.هیچ وقت جنبه دوست داشتن رو نداشتم چون هیچ وقت بلد نبودم دور باشم و دل بکنم.هر دفعه باید به یه نوعی جدا بشم و بعدشم تنها بمونم.فهمیدن و باور کردن و تطبیق دادن دنیایی که هست با چیزی که من از دنیا برداشت می کنم و می خوام سخته.
احساس هایی که تکرار میشن رویاهای تکراری خواسته های تکراری و درد های تکراری با خودشون میارن.اسیر و دلبسته این تکرار شدم.باید ازش دل بکنم.

خالی بودن به از پر بودن از پوچی ست.

"دارم امید بر آن اشک چو باران که دگر برق دولت که برفت از نظرم باز آید "



برای دیدن همه طرح ها روی ادامه مطلب کلیک .
ادامه مطلب...






